حساب کاربری

داستان مذهبی؛

عمه‌ حکیمه چه پرسید؟

تعداد بازدید : 562
تاریخ و ساعت انتشار : یک شنبه 9 آبان 1400 20:00
وطن اصلی عمه‌حکیمه مثل امام حسنِ عسکری(ع) و خانواده‌اش، شهر مدینه بود؛ اما آن‌ها مجبور بودند به خاطر اجبار خلیفه‌ی عباسی(2)، در سامرا زندگی کنند. سامرا یک شهر کوچک نظامی بود که بیش‌تر آدم‌هایش مأمورهای خلیفه بودند.

به گزارش گروه شاهد نوجوان، گُل گُل گُل، بر دست درخت‌ها، گل‌های زیبایی باز شد. جیک جیک جیک، از نوک گنجشک‌ها آواز قشنگی بیرون ریخت. دام دام دام، داشت باران می‌بارید. هوا دل‌پذیر بود و درخت‌ها دست‌های‌شان را به آسمان گرفته بودند.

فرشته‌ی باران با قطره‌های نقره‌ای‌اش، صورت شهر سامرا را پر از مهربانی کرد. به نخل‌ها رنگ تازه داد و روی پرِ پرنده‌ها، بوی بهار پاشید.

عمه‌حکیمه(1) که از پشت پنجره‌ی اتاقش به باران خیره بود، هوا را با شوق بو کرد و گفت: «خدایا! از تو سپاسگزارم که برای ما باران فرستادی.»

وطن اصلی عمه‌حکیمه مثل امام حسنِ عسکری(ع) و خانواده‌اش، شهر مدینه بود؛ اما آن‌ها مجبور بودند به خاطر اجبار خلیفه‌ی عباسی(2)، در سامرا زندگی کنند. سامرا یک شهر کوچک نظامی بود که بیش‌تر آدم‌هایش مأمورهای خلیفه بودند.

وقتی باران بند آمد، عمه‌حکیمه از پله‌های ایوان پایین رفت و در حیاط خانه چرخ زد. به باغچه‌ی کوچکش نگاه کرد. شاپرک‌ها و زنبورها یکی یکی به باغچه آمدند و به گل‌ها و سبزه‌ها سلام کردند. گنجشک‌ها چندتا چندتا‌ روی دست درخت‌ها نشستند و به برگ‌های خیس، نوک کشیدند. عمه‌حکیمه به آسمان نگاه کرد. دوتا قطره از دو طرف چشم‌هایش بیرون افتاد. آهسته گفت: «کاش سامرا و مردمان کینه‌توزش مثل آسمان مهربان بودند!»

خانه‌ی امام حسن عسکری(ع) نزدیک خانه‌ی عمه‌حکیمه بود. عمه‌حکیمه انگشت به صورت یک گل کشید و گفت: «کاش مردم می‌فهمیدند و باور می‌کردند که خداوند به خاطر امامان ماست که باران می‌فرستد، بهار می‌آورد، زمین را غرق در سبزه می‌کند، گل می‌رویاند، کندو را پر از عسل می‌سازد، درخت را پر از میوه و چشمه و چاه را لبریزِ آب!»

دلش طاقت نیاورد. فوری به خانه‌ی امام عسکری(ع) راه افتاد. به آن‌جا که رسید، در زد و پا به حیاطش گذاشت. با یک دنیا شوق با امام عسکری(ع) حال و احوال کرد. صورت مثل گل نرگس را بوسید و دوزانو جلو آن‎‌ها نشست. او به خودش گفت: «چه‌قدر خوب است، هر وقت به خانه‌ی برادرزاده‌‎ام می‌آیم، نه غم دارم نه غصه!»

بعد هم نگاه کرد به اتاق روبه‌رو و منتظر ماند تا مهدی‌(عج) بیاید و توی بغلش بپرد. اما خانه از صدای او خالی بود. عمه‌حکیمه پرسید: «پس عزیزِ دلم مهدی کجاست؟!»

نرگس بغض کرد. امام حسن(ع) با غم جواب داد: «او را به خدا سپردیم!»

عمه‌حکیمه ترسید. پایش، دستش، دلش لرزید و قلبش تاپ تاپ صدا داد. شهر سامرا در دستِ دشمنان بود؛ خانه‌ی امام حسن(ع) در محاصره‌ی آن‌ها. مهدی(عج) هم با آن‌که کودک بود، اما دشمنان زیادی داشت. چون آن‌ها می‌دانستند که او آخرین امام شیعیان خواهد شد و در دوران امامتش، ستمگران زیادی نابود خواهند شد.

- او را به خدا سپردید، منظورت چیست حسن‌جان؟!

نگاه پر از اطمینان امام(ع) به دلِ عمه‌حکیمه آرامش داد.

- مثل مادر حضرت موسی(ع) که فرزندش را در رود نیل به خدا سپرد...

عمه‌حکیمه با حرف‌های امام حسن(ع) آرام شد. او داستان زندگیِ حضرت موسی(ع) را به یاد آورد که کودک بود و مادرش آسیه، او را به خاطر در امان ماندن از حمله‌ی دشمنان، داخل جعبه‌ای گذاشت و در رود نیل رها کرد...

حالا امام عسکری(ع) برای حفظ جان مهدی، او رابه یک جای امن فرستاده بود، تا دستِ دشمنان به او نرسد. عمه‌حکیمه غمگین شد و دیگر نتوانست حرف بزند.

 

1. حکیمه خاتون دختر دانشمند امام جواد(ع) بود که خواهر امام هادی(ع) و عمه‌ی امام عسکری(ع) به حساب می‌آمد. قبر او در شهر سامرا و در کنار قبر امامان هادی(ع) و عسکری(ع) و حضرت نرگس(س) مادر امام زمان(عج) قرار دارد.

2. در زمان امام هادی(ع) و امام حسن عسکری(ع)، شهر سامرا پایتخت حکومت عباسیان بود. آن‌ها به اجبار امام هادی(ع) را از مدینه به سامرا بردند، تا نتواند با شیعیان رابطه داشته باشد. سپس او را با زهر به شهادت رساندند. امام حسن عسکری(ع) در سامرا به دنیا آمد. اما هیچ‌وقت نتوانست به مدینه و مکه برود. فرزند عزیزش امام زمان(عج) هم در سامرا به دنیا آمد.

مجید ملامحمدی

انتهای پیام/

 

 

  • جدیدترین ها
  • پربازدید ها