برگشته است از سفر، اقيانوس
با بالهاي شعلهور، اقيانوس
حال و هواي چشم تو را دارد
اين آسمان خفته در اقيانوس
يك شب از اين حوالي خاكآلود
با خود مرا ببر، ببر! اقيانوس
باران رها شدهست و به جاي چتر
دريا گرفته روي سر، اقيانوس
اينجا هميشه مرگ و شكستن هست
آنجا نشسته بيخبر، اقيانوس
اما نه، روز واقعه ميميرد
جاي هزار و يك نفر، اقيانوس
تنها تويي كه وارث پروازي
از تو گرفته بال و پر اقيانوس
هرگز كسي صفاي نگاهت را
جبران نميكند، مگر اقیانوس
كي ميشوند بر اثر گريه
اين چشمهاي نيمهتر، اقيانوس
چيز زيادي از تو نميخواهم
يك ذره ماه و مختصر اقيانوس!
اکرم السادات هاشمی پور