کسی بايد كاري ميكرد
به گزارش شاهد نوجوان، احمد آرام و قرار نداشت. سرش را مدام از سنگر بيرون ميآورد و پشت نخلستانها را ميپائيد. حسين پرسيد: «هنوز خبري از گُرازها نشده ؟»
حسين خنديد و گفت: «معلومه هيچ كدوم از شماها شمالي نيستين كه بدونين گُراز چيه و اين حرف يعني چي. فقط …»

صداي سوت خمپاره اي پريد توي حرفش. همه خوابيدند كف سنگر. خمپاره اي زوزه كشان از راه رسيد و در فاصلة چند متري سنگر ، چون گرازي وحشي سر توي خاك كرد و زمين را لرزاند. خاك و سنگريزه به هوا بلند شد و ريخت توي سنگر.
حسين داشت پشت سر هم سرفه مي كرد. بوي خاك نفسش را بند آورده بود. احمد بلند شد تا نگاه ديگري به بيرون بيندازد. خواست دنباله ي حرف حسين را بداند. پرسيد: «فقط چي؟»
حسين سرفه اش كه تمام شد ، اشاره به احمد كرد و با خنده گفت: «حالتي كه تو داري شبيه به دشتبان هاست. اونا هم مي نشينند يك جايي از زمينهاي كشاورزي و چهار چشمي مواظبند تا مبادا گرازي ناغافل بيايد ، بزند به جاليزها.»
بعد اشاره به صداي خمپاره اي كرد كه چند لحظه پيش افتاده بود كنار سنگر و مجبورشان كرده بود خيز بردارند روي زمين. گفت: «ديديد كه اينجا هم گراز داره. شنيدين صداشو؟ صداي گراز هم چيزي شبيه به همين خمپاره هست.»
لبخند كمرنگي نشست كنج لب احمد و فؤاد. احمد برگشت و نشست و تكيه داد به كيسه هاي شن. گفت: «اين همه عراقي مي خوان بيان اينجا اونوقت ما …»
حسين گفت: «مگه ما كمتر از اونائيم؟»
اين بار فؤاد جوابش را داد. گفت: «نه. دو نفر و نصفي كه ما هستيم ، چند نفري هم كه تو اون يكي سنگرند.»
بعد با سر اشاره به سمتي دورتر از آنجا كرد.
حسين با دلخوري گفت: «دست شما درد نكنه! به من مي گين نصف يك نفر!؟»
بعد خنده اي كرد و گفت: «از قديم گفتن فلفل نبين چه ريزه»
احمد برگشت جاي اولش و حرف حسين را تكميل كرد. گفت: «بشكن ببين چه تيزه!»
فؤاد خنديد. احمـد و حسـين هم خنديدند. فؤاد بـلـند شد. گفت: «بابا نمي دونستيم نصف تو زير زمينه!»
بعد خشابي كه پر كرده بود ، پرت كرد به سمت حسين و گفت: «بگيرش آقاي محمد حسين فهميده! همينه اسم و فاميلت! مگه نه؟»
حسين خشاب را گرفت و انداخت داخل اسلحه. بعد هم سري تكان داد كه يعني ؛ بله.
فؤاد گفت: «فاميل با مسمايي داري آقاي فهميده! چه زود فهميدي منظورم چيه!»
اين بار احمد ادامه داد: « اگه اسمت محمد حسينه ، پس دو نفر هستي. محمد و حسين ، ما هم دو نفر ، پس مي شيم چهار نفر!»
حسين لبخندي زد. فؤاد گفت: «خشابها رو پر كردم اما يه چيزي كم داريم. اگه گفتين چي؟»
حسين پرسيد: «چي؟»
احمد داشت چشم هايش را مي ماليد به هم. از زماني كه خبر پيشروي عراقي ها به سمت خرمشهر را شنيده بود ، چشم روي هم نگذاشته بود. با خستگي گفت: «اوني كه كم داريم ، يه خوابه. اونم نمي چسبه مگر اينكه اين گرازها رو بيندازيم بيرون از اينجا»
فؤاد گفت: «نه بابا! منظورم اين نبود. منظورم مهماته. نارنجك نداريم. اگر داشتيم همه چيز جفت و جور بود.»
احمد گفت: «محمود و بچه هاي ديگه ، نارنجك دارن توي اون يكي سنگر.»
و با دست اشاره به سنگري كرد كه صد قدمي دور از آنجا بود. حسين شال و كلاه كرد كه برود. فؤاد پرسيد: «كجا؟»
حسين گفت: «من ميرم كه بيارم»
احمد نگاه به سر تا پاي حسين كرد و گفت: «آره . جثه ي تو كوچيكه. فرز هم كه هستي. ايكي ثانيه ميري مياري!»
حسين خنديد. گفت: «آره . ايكي ثانيه!»
فؤاد داشت آماده مي شد براي نماز. رو به حسين كرد و با خنده گفت: «پس ، بشمار سه ، برو و برگرد!»
حسين تا بلند شد كه برود ، صداي سوت خمپاره آمد. همه چسبيدند به زمين. خمپاره اين بار خورد به دو متري آنطرف سنگر. خاك و سنگريزه بود كه از آسمان ريخت روي سرشان. گرد و خاك ها كه خوابيد ، حسين بلند شد. سنگريزه ها را كه ديد ، خنديد و گفت: «حاج مهدي اشتباه كرد!»
احمد پرسيد: «حاج مهدي كيه؟»
حسين گفت: «مسئول اعزام بسيج رو مي گم. وقتي خواستم بيام ، به من گفت كه توي جبهه نقل و نبات پخش نمي كنن ؛ اما مي بيني كه اشتباه مي كرده. اينها كه دم به دم ميريزن رو سرمون ، نقل و نبات نيست پس چي هست؟»
بعد اشاره به سنگريزه هايي كرد كه با خوردن خمپاره ، ريخته بودند داخل سنگر.
فؤاد گفت: «لابد سوتي هم كه خمپاره مي كشه تا برسه و لت و پارمون كنه ، موسيقي قبل از پخش نقل و نباته!»
هر سه نفر خنديدند. حسين لباسهايش را تكاند و شال و كلاه كرد كه برود. احمد همانطور كه داشت مي خنديد ، دست حسين را كشيد و گفت: «صبر كن اول ببينم گرازي چيزي نيست كه شاخت بزنه»
بعد نيم خيز شد. دوربين را گرفت به سمت نخلستان بيرون شهر و گفت: «اوضاع خوبه . ميتوني بري.»
حسين گفت: «من رفتم!»
و مثل فنر پريد بيرون و دويد به سمت سنگري كه موازي با آنجا ، در صد متري قرار داشت.
احمد با نگاه ، حسين را بدرقه كرد. با ديدن خمي كه داشت و خيزهاي بلندي كه بر مي داشت ، لبخندي زد و رو به فؤاد گفت: «مي دونستي هنوز خانواده اش نمي دانند كه اينجاست؟»
فؤاد گفت: «آره . حاج حسين همه چي رو تعريف كرد»
فؤاد از همه چيز خبر داشت. حتي اين را هم مي دانست كه قبل از آمدن امام به ايران ، اعلاميه ها را از قم مي آورده و پخش مي كرده بين مردم. مي دانست كه قبل از اين ، كردستان هم رفته ، اما بعد با آغاز حمله ي عراق ، با اصرار و التماس خودش را رسانده بود به آنجا.
فؤاد داشت در باره ي اين ها مي گفت كه ناگهان صداي شني تانكها شنيده شد. با تعجب نگاه به احمد كرد. نگاهش پر از سؤال بود. مي خواست مطمئن باشد آنچه را كه ميشنيد ، احمد هم شنيده است يا نه؟
نگاهشان گره خورد به هم. احمد هم شنيده بود. دوربين را برداشت و نيم خيز شد.
صداي شني تانكها از سمت نخلستانها مي آمد. دوربين را گرفت به آن سمت. هيـكل نـخـراشيده ي چهار تانك را ديد كه داشتند به سرعت به سمت شهر مي آمدند.
كنار برجك هر تانكي ، دو نفر اسلحه بدست ، نشسته بودند و اطراف را مي پائيدند. احمد گفت: «بالاخره پيداشان شد ، نانجيب ها!»
كلمهي آخر را با غيظ گفت. انگار كه هر چه خشم داشت ، ريخته باشد در قالب همان كلمه. بعد برگشت و آرام نشست و تكيه داد به ديواره ي سنگر.
فؤاد با خونسردي گفت: «حالا چند تايي هستند؟»
گفت: «چهار تا تانك ؛ اما اينها مسلماً پيشقراول هاي بقيه هستند. اينها رو فرستادن كه ببينند بعد از اون همه خمپاره و توپ ، باز هم كسي مونده توي اين شهر يا نه.»
فؤاد گفت: «آره. بي گدار به آب نمي زنند. اول خمپاره و توپ مي زنن ، بعد چند تايي تانك مي فرستند كه ببينند اوضاع بر چه منواله»
احمد دستي به اسلحه اش كشيد و با خنده گفت: «اما خبر ندارند كه دو نفر و نصفي آدم تو اين سنگرند كه مثل شير جلوشون ايستاده اند»
فؤاد تكاني خورد و گفت: «راستي حسين!»
با آمدن ناگهاني تانكها ، ياد حسين نبودند. يادشان رفته بود كه دو نفر هستند و حسين رفته بود نارنجك بياورد.
احمد دوباره رفت سراغ دوربين. بعد نيم خيز شد و آرام سرك كشيد و نگاه به سمتي كرد كه حسين چند لحظه پيش رفته بود.
اول چـيزي پيدا نبود. بيشتر دقت كرد. ناگهان ديد كه دستي از دور تكان مي خورد. حسين بود. در فاصله اي بين دو سنگر ، داخل چاله اي خوابيده بود كف زمين.
ـ چه خبر؟ ديديش؟
فؤاد بود. لرزي كه در صدايش بود ، مي گفت كه در دلش چه مي گذرد. احمد برنگشت به فؤاد بگويد چه مي بيند. همانطور كه نگاهش بين حسين و تانكها مي چرخيد ، گفت: «آره ديدم. بدجايي گير افتاده.»
فاصله ي حسين با تانكها كمتر از فاصله اش با سنگري بود كه آنها در آن نشسته بودند. گفت: «عجيبه! حسين چرا رفته اونجا؟»
فؤاد پرسيد: «مگه كجاست؟»
بعد ، او هم سرك كشيد كه ببيند چه خبر است.
احمد چـشـم از حسـيـن بر نمي داشت. گفت: «اون چرا رفته اون جلو؟ مي تونست از اون سنگر ، مستقيم برگرده بياد اينجا.»
بعد كه ديد حسين دارد سينه خيز به سمت تانكها مي رود ، فهميد حدسي كه مي زد درست است. حتم كرده بود كه حسين نيمه هاي راه ، با شنيدن صداي شني تانكها ، به جاي اينكه مستقيم بيايد طرف سنگر ، دويده بود جلو و خودش را كشيده بود به سمتي كه تانكها مي آمدند.
فؤاد هم با يك نگاه به موقعيت حسين و سنگرها و تانكهايي كه دودكشان مي آمدند ، فهميده بود چه خبر است ؛ اما هر چه كرد ، او هم نتوانست دليلي براي اين كار پيدا كند.
ـ چرا اين جوري كرد؟
احمد دقيق تر شد. با دوربين دقيق تر نگاه به حسين كرد.
فؤاد پرسيد: «پس نارنجك ها؟ اونها رو چي؟ چي كار كرده؟»
احمد به دنبال دانستن همين موضوع بود كه ديد حسين بلند شد و يك خيز بلند به سمت تانك ها برداشت. احمد نارنجك هاي دور كمر حسين را هم ديد. گفت: «اونا رو داره. اما...»
خيزهايي كه حسين بر مي داشت ، نمي گذاشت حرفش را كامل بزند. نصفه ـ نيمه ميزد. جلوي دوربين ، حسين را مي ديد كه مثل يك طوقي ، از چاله اي به چاله اي ديگر ميپريد و جلو ميرفت.
با دوربين ، نگاه به تانكها كرد. حتم ، هنوز او را نديده بودند.
داشت به دنبال دليلي براي اين كار حسين مي گشت كه ديد حسين بلند شد و خيزي ديگر برداشت. اما صداي شليك چند تير از سمت تانك ها شنيده شد. تا دوربين را برگرداند تا حسين را ببيند ، ديد كه حسين پاهايش را گرفته بود و افتاده بود روي زمين. احمد يك آن ، سرش را برگرداند به طرف فؤاد. گفت: «پس چرا معطلي؟ بزنشون!»
احمد فهميد. فهميد كه چه بكند و چه نكند. فهميد كه بايد با اسلحه به عراقي هايي شليك بكند كه روي تانك نشسته بودند. با اين كار ، اگر هم كاري از پيش نمي برد ، لااقل ميتوانست حتي براي لحظه اي كوتاه توجه ي آنها را به نقطهاي غير از حسين جلب كند.
بي هيچ درنگي اين كار را هم كرد. سريع رفت سراغ سيمينوفي كه تكيه داده بود به ديواره ي سنگر. با غيظ برداشت و ضامنش را زد.
در آن وضعيت ، نيازي به اين نبود كه نشانه بگيرد و ماشه را بچكاند. لوله ي اسلحه را گرفت به سمت تانكها و شليك كرد.
فؤاد نمي توانست نتيجه ي كارش را ببيند. فقط به فكر چكاندن ماشه بود اما احمد با دوربين همه چيز را مي ديد. مي ديد كه صداي اسلحه ي فؤاد در آن وضعيت كارساز بود. لااقل براي مدتي كوتاه ، متوجه ي اين سمت مي شدند كه شدند.
آنها كه روي تانكها نشسته بودند ، پريدند پائين و رفتند پشت تانكهايي كه اين بار مستقيم به سمت شان مي آمد.
تانكها اگر ميرسيدند به آنجا، حتم، همه چيز به هم ميريخت. با ژ-3 و سيمينوف كاري نمي توانستند بكنند. هر چه قدر هم شليك مي كردند ، مي خورد به بدنهي آهني تانكها و هيچ اتفاقي نميافتاد.
حالا بايد ميديدند كه حسين در چه وضعيتي است. احمد دوربين را برگرداند به آن سمت. يعني به همان سمتي كه حسين بود. اول هيچ چيزي نديد. جايي كه تا چند لحظهي پيش بود ، حالا نبود. دقيق تر شد. با دوربين همه جا را گشت اما جنبنده اي نديد. بعد با نااميدي با دوربين ، قدم به قدم رفت به سمت تانكها. از همان جايي كه حسين را براي آخرين بار ديده بود كه تير خورده و افتاده بود ، دوربين را كشيد به سمت تانكها.
رفت جلو ؛ رفت جلوتر. حالا به تانكها رسيده بود. سياهي كسي را ديد كه فقط چند متري با اولين تانك فاصله داشت. با ديدن سياهي اي كه پاهايش را گرفته بود و به سمت تانكها مي خزيد ، همه چيز دستش آمد. چشمان خسته اش اشتباه نمي كردند. حسين بود ، اما هنوز هم نمي توانست به درستي حدس بزند كه نقشه ي حسين چه بود.
حسين همانجا كه تير خورد ، مي توانست بماند. مي توانست بماند و كاري نكند ، اما نمانده بود و كشان كشان خودش را رسانده بود به اولين تانك.
حسين داشت كاري مي كرد. يك كار بزرگ. حتي خيلي بزرگتر از چيزي كه احمد تصورش را كرده بود. سرش سوت كشيد. فقط گفت: «حسين!»
فقط اين را گفت. حتي اين را هم نگفت به فؤاد كه حسـيـن چـه كار دارد مي كند. دوربين را زوم كرد كه همه چيز را دقيق تر ببيند ؛ و ديد.
ديد كه حسين دستش بالا بود. ديد كه در مشتش چه دارد. حتي نارنجك هاي دور كمرش را هم ديد. حتي اين را هم ديد كه حسين چگونه غلت زد و رفت زير تانك. حتي اين را هم ديد كه ضامن نارنجك را كشيد و بالاخره ديد كه چگونه تانك منفجر شد و شني اش از حركت ايستاد.
با صداي انفجار اولين تانك ، شني تانكهاي ديگر هم از حركت ايستاد. حتي فؤاد هم كه داشت مدام ماشه را مي چكاند ، ديگر تيري شليك نكرد.
تانكها ايستادند. جلوتر نيامدند. حتم با ديدن انفجار تانك ، فكر كردند آنها كه آن جلو هستند ، با سلاح هايي ، منتظرند تا تانكهاي ديگر به تيررس برسد تا شكار كنند.
احمد هنوز هم با دوربين خيره شده بود به جلو ، اما هيچ چيز نمي ديد. حتي دودي هم كه از تانك بلند بود ، نمي ديد. صـداي شـنـي تانـكهاي ديـگر را هم نمي شنيد كه داشتند با عجله بر ميگشتند. حـتـي نشـنيد كـه فؤاد داشـت چـه ميپرسيد. تنها چيزي را كه بايد ميديد ، حسين بود كه او هم حالا نبود. تنها صدايي هم كه بايد مي شنيد صداي حسين بود كه نمي شنويد. اما حتم داشت كه اگر زنده ميبود ، حالا ميگفت: «بايد كاري ميكردم. گرازها داشتند ميآمدند.»
احمد برگشت و در مقابل چشمان فؤاد كه سراغ حسين را مي گرفت ، تكيه داد به ديوارة سنگر و هق زد.