نویسنده: احمد عربلو
آن خَر جاسوس بود!
حاجی! شما هرچه دستور بدهید به دیدهی منت. الان بگو چاه بکنم، بگو از دیوار راست بالا بروم، بگو با دست هایم برایت خاکریز بزنم، اصلاً بگو تا یک ماه به مادر زنم زنگ نزنم، تمام این کارها شدنی است اما به من نگو که با این پانزده تا مینی که برایمان مانده، دشت به این بزرگی را مین گذاری کنم! هیچی نباشه واسه مین گذاری این منطقه هزار تا مین لازم داریم. دشت است، زمین فوتبال دستی نیست که نوکرتم!
حاجی از حرفهایم خنده اش می گیرد. اما به زور سعی میکند جلوی خنده اش را بگیرد. میگوید:
حاج احمد آقا! پسرگلِ گلاب! دشمن عنقریب است که توی این دشت وسیع عملیات کند. توکلت به خدا باشد. چه بسا همین پانزده تا مین هم برایمان کاری افتاد. خدا را چه دیدی برادر من؟ از قدیم گفتهاند کاچی بِه از هیچی! شما همین پانزده تا مین را مقابل دشمن کار بگذارید خداوند کریم است. نمی دانم چه بگویم. روی حرف حاجی که خودش از عاملان بزرگ و قدیمی تخریب است، حرفی نمیتوانم بزنم. اما این کاری که از ما میخواهد درست مثل این است که بخواهیم با یک کاسۀ ماست، با آب یک دریاچه دوغ درست کنیم.
حاجی آن قدر مهربان و دوست داشتنی است که جرأت کنم برای آخرین بار با شوخی از این کارش انتقاد کنم. میگویم: هرچه شما بفرمایید حاجی. اما خدا وکیلی ما را که سرِکار نگذاشته ای؟ بالا غیرتاً اگر می خواهی ما را به دنبال نخود سیاه و این جور چیزها بفرستی بگو!
حاجی جلو میآید. پیشانیام را میبوسد. دستهایم را توی دستش میگیرد و میگوید:«مؤمن خدا! ما که باشیم که شما را سرکار بگذاریم. ما پانزده تا مین داریم و غیر از این هم نداریم و راه چارهای هم فعلاً نداریم. باید به تکلیفمان عمل کنیم. بروید و به هر وسیلهای که شده این مینها را توی دشت، روبه روی دشمن کار بگذارید.خداوند کریم است. بروید و معطل نکنید.
با اینکه ته دلم از این کار بی نتیجه سر در نمیآورم، اما فرمان حاجی برایم اجرا نشدنی نیست. چارهای ندارم، باید این کار را انجام بدهم. دوستم احمدرضا را صدا میزنم و ماجرا را به او میگویم. تصمیم میگیریم برویم سوسنگرد و الاغی پیدا کنیم و مین ها را بار الاغ کنیم و بزنیم به دشت، روبه روی مواضع عراقیها.
اولین خر را که میبینیم تصمیم به خریدش میگیریم. احمدرضا زل میزند به چشمان خر و انگاری که صد سال است الاغ شناس بود. آرام در گوشم میگوید: احمد. این خر، خر خوبی نیست. خیلی چموش است. من میدانم که کاردستمان میدهد! ازچشمانش شرارت و حیلهگری میبارد!
احمدرضا چنان جدی حرف میزند که نزدیک است باورم شود میگویم: مردحسابی! خر، خر است دیگر. ما که نیامدهایم خرید و فروش خر کنیم.
مین ها را که کاشتیم خررا میآوریم به قیمت دندان تو به صاحبش میفروشیم. نکنه خیال کردی این خر، جاسوس صدام است ؟!
احمدرضا اخلاقش همینطوری است. خندهدارترین چیزها را آن قدر جدی میگوید که آدم نمیداند باورکند یا نه!
خر هنوزاول کاری چموشی میکند و هرچه افسارش را میکشیم جلونمیآید. اما بالاخره بعد از ساعتی مین ها را بار خر میکنیم و راه دشت را در پیش میگیریم.
خر، سلانه سلانه راه میآید و گاهی میایستد و این سو و آن سو را بو میکشد و علف و خار را پوزه میزند و دوباره راه میافتد.
نزدیک تر که میشویم اوضاع خطرناک میشود. احمدرضا افسار خر را گرفته و او را قدم به قدم و با احتیاط جلو میکشد. من هم از پشت سر. خر را هِی میکنم! کم کم به محلی که باید مینها را روی زمین بکاریم میرسیم. هفت تا مین یک طرف خر و هشت تا مین هم سمت دیگر خر، بار کردهایم .
احمدرضا میگوید: بهتر است خر را روی زمین بنشانیم.
اما خر، خری نیست که به این آسانیها حرف ما را گوش کند و مثل بچۀ خر روی زمین بنشیند! احمدرضا اول به شوخی دهانش را داخل گوش خر میکند و آرام میگوید:
خر جان! بفرما بنشین. اینجوری خیلی تابلو هستی!
اما خر، انگارکه مگس توی گوشش رفته باشد. دو نفری سعی میکنیم خر را هر طوری که هست روی زمین بنشانیم. اما خر پر زور است و نمینشیند. احمدرضا میگوید: «این خر، زبان آدمیزاد حالیش نیست. از اول هم گفتم یک خر زبان فهم بخریم گفتی همین خوب است!»
میگویم:« ای بابا. این قدر خَر خَر نکن. ما اگر قرار بود توسط دشمن دیده شویم که دیده میشدیم. بیا کمک کن مینها را کار بگذاریم و برویم.»
همین که میخواهیم اولین مین را برداریم، ناگهان خر سرش را بالا میگیرد و با صدای بلند شروع به عرعر میکند.
این جای کار را دیگر نخوانده بودیم. دلم میخواهد دهان خر را با جفت دستهایم بگیرم و خفهاش کنم، ای لعنت بر دهانی که بی موقع باز شود.
از اول تا آخر آوازش ده ثانیه طول میکشد. دل توی دلمان نیست الان است که لو برویم و دشمن متوجه ما بشود.
آواز الاغ که تمام میشود، دوباره شروع میکند.
احمدرضا میگوید: نگفتم این جاسوس دشمن است؟
و چنان با لگد به پشت خر میزند که خر آوازش را نیمه کاره رها میکند و جفتک میاندازد و چهار نعل به طرف خاکریز دشمن میدود.
این چه کاری بود؟ چرا خر را فراری دادی؟
احمدرضا میگوید:« بگذار برود گم شود! حالا باید خودمان هم در برویم. الان است که لو برویم. چنان زدم که دیگر هوس نکند بی موقع آواز بخواند!
چارهای نیست. بر خلاف مسیر خر میرویم و خودمان را از منطقه دور میکنیم.
به داخل مواضع خودمان که می رسیم نمیدانیم از خجالت به حاجی چه بگوییم عرضۀ کاشتن آن پانزده تا مین را هم نداشتیم؟ بگوییم حریف یک الاغ نشدیم؟
حاجی خودش به استقبال ما میآید، با دیدن چهرههای عرق کرده و سرهای پایین افتاده مان مثل این که ماجرا را حدس زده باشد میگوید:
بالاخره کار خودتان را کردید؟ این جملۀ آخر را طوری میگوید که یک لحظه گمان میکنیم متوجه خرابکاری ما شده و به ما طعنه میزند. اما حاجی اهل این حرفها نیست. مینشینم کنارش و با خجالت، همه چیز را برایش موبه مو توضیح میدهم. حاجی میخندد و بعد میگوید: «آن پانزده تا مین را هم به باد دادید؟ فقط باید مطمئن شوم که کوتاهی نکردید!»
نمیخواهم دروغ بگویم. اشاره به احمدرضا میکنم و میگویم:«به نظرمن این لگد آخری که احمدرضاخان به الاغ زد اضافی بود!»
روزهابه ما خیلی سخت میگذرد. مینهایی که قرار بود برسد، هنوز نیامده است. اگرجلوی دشمن مینگذاری کرده بودیم، حالا خیالمان راحت تر بود.
تمام نیروها منتظر حملهی دشمن هستند. اما یک روز، دو روز، سه روز می گذرد و خبری نمیشود.
بچههای شناسایی همین روزها، در یک عملیات محدود، یک عراقی را اسیر کرده اند تا اطلاعاتی از او بگیرند.
اسیر، حرفهای عجیبی میزند:
اسیر بعثی لبخند کنایه آمیزی میزند و میگوید: «خیال کردید ما الاغ هستیم... همۀ ما از تعجب شاخ در آوردیم. آنقدر مین اضافه آوردید که بار الاغ کردید که به عقب بفرستید. اما خبر نداشتیدکه الاغ با فرار کردنش به سمت مواضع ما، همه چیز را لو داد. همه به هم زل زدیم و در میان بهت وحیرت اسیرِ دشمن همراه با حاجی با صدای بلندی از ته دل خندیدیم....