حساب کاربری

داستان؛

برای بابا

تعداد بازدید : 232
تاریخ و ساعت انتشار : شنبه 19 شهریور 1401 10:46
آیناز فتحی الماس 15 ساله از اردبیل

بهادر با ابروهای درهم کشیده، درحالی که دستانش را به پشت زده بود، طول و عرض سنگر را قدم می‌زد. هربار که طرف حاج مرتضی می‌رسید، می‌پرسید:

-از نامه‌ها خبری نشد؟

آخر سر حاج مرتضی خندید و گفت:

- ایییی بابا! سرم گیج رفت. چه قدر قدم می‌زنی؟ شیش ماهه به دنیا اومدی!؟

 احمد دستش را لای موهایش برد و گفت:

- حاجی شیش ماهه چیه! پیش بچه محلا نگی، آبروم می‌ره، خب دخترمه. چند وقته ازش بی‌خبرم. کل امیدم به این نامه‌هاست. 

 حرف‌هایش تمام نشده بود که خمپاره ای به سنگر کناری خورد. هردو، دست به سر، روی زمین دراز کشیدند.  صدایی نمی‌آمد. دست پاچه، از سنگر  بیرون رفتنند. داخل سنگر بغلی خالی بود. حاج مرتضی گلنگدن تفنگش را کشید و گفت:

- خدارو شکر! کسی تو سنگر نبود، تو هم اینجا نمون، بیا از اینجا فاصله بگیریم. الانه که نامردا دوباره بزنن.

کمی از سنگر فاصله گرفتند. پشت خاکریز نشستند. حاج مرتضی تفنگش را به زمین  تکیه داد و گفت:

- فریدون رو فرستادم نامه‌ها رو بیاره.

بهادر لب‌هایش را تر کرد و با بغض گفت:

- خدا کنه نامه‌ی دخترم هم توشون باشه.

همین که بغض، اشکی شد و گوشه‌ی چشمش درخشید، صدای سیف‌الله  ازآن ور خاکریز بلند شد، در حالی که موج رادیو را می‌پیچاند، بلند گفت:

-از وقتی توپ جنگ رو زدن، این رادیو پدرم رو در آورده. بهادر...! بیا ببین می‌تونی این صاحب مرده رو درستش کنی؟

بهادر چشمانش را از غروب خورشید گرفت و آن ور خاکریز را دید زد و گفت:

-ها؟! چی میگی سیف‌الله؟

سیف‌الله رادیو را بالا گرفت و با لبخند گفت:

- خدایی کار خودته، عادت کرده، تو موجشو بپیچونی، تا درست بشه.. بدو که اخبار تموم شد.

بهادر سینه خیز خودش را طرف سیف‌الله کشاند و بی‌هیچ حرفی، رادیو را از او گرفت. بهادر پیچ موج را چرخاند، آنقدر  این کار را ادامه داد، تا صدای گوینده‌ی اخبار همراه با خش‌خش رادیو به گوش رسید. رادیو را که دست سیف‌الله می‌داد، فریدون را سمت سنگر دید که درازکش در حالی که تمام بدنش آغشته به خون بود، خودش را به سمت خاکریز می‌کشید. فریاد زد:

- حاجی!  فریدون ... فریدون زخمی شده.

 هرسه، هم زمان به طرف فریدون خیز برداشتنند. بالا سر فریدون که رسیدند، حاج مرتضی سر فریدون را روی زانوانش گذاشت. بهادر صورت خون‌آلود فریدون را پاک کرد. چشم‌های فریدون می‌خندید. با سختی کیف را از دوشش درآورد و به سمت بهادر گرفت. بهادر کیف را نگرفته بود که دست فریدون روی هوا رها شد. صدای گوینده‌ی اخبار همراه با خش شنیده می‌شد که از رشادت‌های رزمندگان جبهه می‌گفت. بهادر هق هق کنان از میان نامه‌های توی کیف، پاکتی را بیرون کشید. روی پاکت نوشته بود:

-برای بابا بهادر ...

 

 

 

  • جدیدترین ها
  • پربازدید ها