داستان
برف میبارید، سنگین و بیرحم. سربازها دستهایشان را جلو دهان گرفته بودند و مدام ها میکردند تا از سرمای استخوانسوز رها شوند. فرمانده که جلوتر از همه ایستاده بود، سرش را برگرداند و با لحن قاطعانهای گفت:«استغفرالله. آخه من با شما دوتا چیکار کنم؟ نوک دماغتون یخ زده، دستاتون مثل لبو شده. مگه نگفتم برگردین؟ اینجا جای شما نیست.»
سعید و ناصر، که آخر صف کنار هم ایستاده بودند، نگاه معناداری به یکدیگر انداختند. اشکی از گوشه چشم سعید لغزید. وقتی بر گونهاش نشست، گرمای مختصری حس کرد؛ اما پیش از آنکه لذت این گرما طولانی شود، اشکش در سرمای شب قندیل بست. او با دشواری لبهای لرزانش را گشود:
- فرمانده از اینکه مارو آورده ناراضیه. هنوز حرفاش یادمه. چند بار گفت شما بچهاین. خدا رحم کرد که نفهمید شناسنامههامونو دستکاری کردیم.
ناصر، درحالی که ها میکرد و دستانش را گرم میکرد، خندید:
- خوب هم فهمید. میدونی چرا؟ چون شناسنامه منو دید. فهمید از 13 سال خودمو کردم 15. ولی تو چی؟ چرا اون 2 رو به جای 4، 8 کردی؟ کی باورش میشه تو 18 سالته؟ قد بلند که نیستی، ریش و سبیلم نداری.
ناصر پوزخندی زد و ادامه داد:
- اگه پا درمیونی نیروها نبود، فرمانده هیچ وقت ما رو نمیآورد.
سعید، ابروهایش در هم رفت:
- یعنی دیگه نمیتونیم جبهه بیایم؟
ناصر سرش را تکان داد:
- مگه نشنیدی؟ میگن هیچ کاری از دستمون برنمیاد.
سعید، با گامهای محتاط، پا به پای نفر جلویی جلو رفت و با صدایی اندوهگین گفت:
- دلم میخواد برای وطنم کاری کنم. حتی اگه کوچیک باشه.
صدای فرمانده که نزدیکشان میشد، هر دویشان را به سکوت واداشت:
- هیس! بچهها ساکت. اگه دشمن بفهمه اینجا نیرو هست، همهمونو تیربارون میکنه. ستون، سریعتر حرکت کنین. وقت نداریم! با تاریکتر شدن هوا، سرمای شب بر پوست و جان همه خراش انداخت. باران و برف بهطور همزمان میبارید و زمین زیر پایشان به گلولای تبدیل شده بود. ناصر و سعید، خسته و گلآلود، به سختی قدم برمیداشتند.
فرمانده ایستاد و با صدایی نگران گفت:
- بچهها، یه کپه برف اینجا هست که ارتفاعش بالا رفته. باید کیسه سنگری یا چیزی پیدا کنیم. سریع بگردین! یادتون باشه هیچ نوری روشن نکنین. دشمن کوچکترین نوری ببینه، ما رو به رگبار میبنده.
بعد از دقایقی، چند نفر برگشتند و با صدای ناامید گفتند:
- فرمانده، هیچی پیدا نکردیم.
ناگهان، صدای ناصر بلند شد:
- ما پیدا کردیم! من و سعید، دوتا کیسه سنگر آوردیم.
فرمانده لبخندی زد و گفت:
- دمتون گرم. اما قول بدین بعد از عملیات برگردین و درس بخونین.
همه از روی کیسهها گذشتند. کیسهها نرم و لغزنده بودند. باران شدت گرفته بود و آسمان با صدای رعد میغرّید.
فرمانده به آرامی پرسید:
- کسی جا نمونده؟
سعید با صدای لرزان گفت:
- من و ناصر هنوز رد نشدیم. فکر کنم کیسهها تو گل فرو رفتن.
فرمانده خم شد و دستشان را گرفت:
- خدا رو شکر که سبکین. بیاین بالا، سریع!
وقتی به منطقه رسیدند، صدای تیراندازی و انفجار گوش فضا را پر کرد. دشمن منور میزد و شب را روشنتر از روز کرده بود. سعید و ناصر پشت خاکریز اسلحه به دست گرفته بودند.سعید با لبخندی که از سرما لرزان بود، گفت:
- خدا رو شکر که نیروها رد شدن. ناصر، با لبخندی تلخ، گفت:
- حداقل به درد کیسه سنگر خوردیم.
سپیده نزدیک بود که صدای رگبار بیشتر و بیشتر شد. یکی از رزمندهها با بغض فریاد زد:
- فرمانده، اون دوتا نوجوان، سعید و ناصر، شهید شدند.