حساب کاربری

آبادان ؛ برزیلته

تعداد بازدید : 273
تاریخ و ساعت انتشار : دو شنبه 13 دی 1400 09:00
من و سلیمان هم  که نظری نداشتیم. فقط می دانستیم جنگ شروع شده و باید کمتر توی کوچه پس کوچه ها دنبال توپ بدویم.

آقام گفته بود: من مال این آب و خاک ام و اگر قرار است بمیرم ، همین جا توی آبادان می میرم. ننه زلیخا که از آقام بدتر بود. اگر عمه زینب جلوش را نمی گرفت ، چادر به کمرش می بست و با همان داس ِ تیزی که نخل های خرما را می بریدیم می زد به دلِ دشمن . باک اش از مُردن نبود. هر چه می گفتند دشمن دارد آبادان را محاصره می کند، عینِ خیال اش نبود. می گفت :

- چرا باید بترسم. این اجنبی ها باید بترسند که به مملکت ما هجوم آوردن. به والله خون شان مباهه.

من و سلیمان هم  که نظری نداشتیم. فقط می دانستیم جنگ شروع شده و باید کمتر توی کوچه پس کوچه ها دنبال توپ بدویم. سلیمان پسر عمه زینب است و دلش می خواهد وقتی بزرگ شد، برود برزیل و فوتبال بازی کند. اگر عمه زینب راه به راه گوشش را نپیچانده، شب ها هم با توپ پلاستیکی می خوابید. هر دو هشت ساله هستیم. هر چند من دو ماه بزرگ تر از سلیمانم. سلیمان یک پیراهن ورزشی سفید داشت، که پریروز رفته بودیم دکان جاسم رنگ کار تا با اسپری رنگ زرد روی اش بپاشد. رنگِ زرد تندی که چشم را می زد. اما سلیمان همیشه می گوید بهترین رنگ، رنگِ برزیل است. آن شب من و سلیمان روی بام خوابیده بودیم و به برزیل فکر می کردیم. آنقدر حرف زدیم که نفهمیدیم کی خواب مان برد. نزدیک صبح بود که زمین لرزید. هراسان از خواب پریدیم. ننه سلیمان چنگ زد و ملحفه مان را کشید. ما همانطور توی رختخواب نشسته بودیم و نگاه می کردیم. آقام گفت:

- چرا از جا تان تکان نمی خوردید . زلزله شده.

من و سلیمان که اصلا نمی دانستیم زلزله یعنی چه، از جا بلند شدیم و از نردبام پایین رفتیم. چشم های قی گرفته و خواب آلودم جایی را نمی دید. دلم می خواست دوباره به بام بروم و تا آفتاب بخوابم. صدای درِ حیاط آمد.کسی داشت کوبه را محکم می کوبید. آقام رفت در را باز کرد. عمو غلام بود. چشمانم را مالیدم و نگاه اش کردم. رنگ به صورت نداشت. با دست دورتر ها را نشان داد و گفت :

- فکر کنم مخازن نفت را زدند. دود از جا بلند شده. خودم دیدم

آقام و عمو غلام ازنردبام بالا رفتند. من و سلیمان هم مثل مار توله ها دنبال شان رفتیم تا ببینیم چه خبر شده. از بالای بام دودی که کم کم آسمان را می پوشاند، بهتر معلوم بود. عموغلام روی زانویش کوبید و گفت :

- ای نامردهای بی همه چیز.

بابام مثل ستاره شناس ها خیره شده بود به آسمان و حرف نمی زد. عموغلام نالید که :

کاکا جان ماندن فایده نداره . بیا تا زوده ازآبادان برویم.

آقام چشم از آسمان برداشت و گفت :

- صد بار که نباید بگم! من از این جا هیچ جا نمیرم.

آهسته توی گوش سلیمان گفتم: بیا برویم مخزن. سلیمان موهای وزوز اش را چنگ زد و گفت : برویم. با همان صورت نَشُسته و چشم های قی کرده راه افتادیم. اما وسط راه پشیمان شدیم. تا مخزن خیلی راه بود. مردم را می دیدیم که وسایل و رختخواب شان را بار ِوانت کرده اند. دور از چشم صاحب بار پشت یکی از وانت ها سوار شدیم. نمی دانستیم به کجا می رود. اما وقتی رسید فهمیدیم ایستگاه هفت است. شنیدیم که همه می خواهند به اهواز یا ماهشهر بروند. لابد آن جا خطرش کمتر بود. سلیمان گفت:

- کاش ما هم به اهواز می رفتیم.

پیراهن زرد رنگش را کشیدم و گفتم : آقام  هیچ وقت راضی نمیشه که از آبادان برویم. سلیمان که توپ پلاستیکی اش را هم آورده بود گفت :

 

- حالا که قرار نیست ما از این جا برویم . بیا فوتبال بازی کنیم.

خمیازه کشیدم و گفتم : من حال ندارم. برو با بچه های مردم بازی کن. همان جا نشستم و سرم را به رختخواب مسافرها تکیه دادم. سلیمان توپ اش را انداخت زمین و با صدای بلند گفت :

- آبادان برزیلته...آبادان بزریلته

چند نفر از بچه ها به هوای توپ دویدند. سلیمان توپ را از بین آن ها دریبل می زد و دور خودش می چرخید. مسافرها که هنوز تشنه خواب صبحگاهی بودند، با دیدن جنب و جوش بچه ها، خواب از سرشان پرید. دلم می خواست به آن ها بگویم در آبادان بمانید. ما را تنها نگذارید. اما یادِ حرف های آقام افتادم که گفته بود: بعضی وقت ها چاره ایی نیست. بقیه حرف هایش را یادم نیامد. اما این آخری را یادم مانده بود که: باید بمانیم و پوزه شان را به خاک بمالیم.

نویسنده: اصغر فکور

بیشتر بخوانید: وجعلنا بخوان و عشق کن

بیشتر بخوانید: انتخاب

بیشتر بخوانید: این جا بخورم ؛ آن جا نخورم؟

بیشتر بخوانید: زیر پوشِ سفیدِ تسلیم

انتهای مطلب/

 

-

  • جدیدترین ها
  • پربازدید ها