داستان؛
سرباز و کلاه آهنی
به گزارش گروه شاهد جوان، كف سنگر دراز كشيدم و به آسمان بالاي سرم نگاه كردم. همان موقع، فکرم رفت سمت کبوتری که لانهاش همان اطراف بود و گاه و بیگاه میدیدیمش. برایم عجیب بود که بین آن همه تیر و توپ، چرا نرفته جایی که خانهای باشد، گل و گیاهی باشد تا آدم ببیند؟ عجیب بود که صاف آمده وسط میدان جنگ و لانه ساخته بود تو دل این دشت سوخته و ویران! بعد به سربازی فکر کردم که بدون کلاه آهنی، مینشست تو سنگر مقابلمان در آن سوی تپهها.
هوا گرم بود و از آسمان انگار آتش ميباريد. براي لحظهاي، خنكي دلچسب و نمور هشتي خانهمان به يادم آمد. اگر تو روستا بودم و هوا آن همه داغ ميشد، هر كجا بودم، سريع خودم را ميرساندم به هشتي خانه و از بوي نم و هواي خنكش لذت ميبردم.
قلوه سنگهاي كف سنگر، مهرههاي پشتم را بدجوري به درد آورده بود. بلند شدم و نشستم.
حميد داشت با دوربين، دشمن را ميپائيد. تپهاي كه روي آن، در پناه سنگر نشسته بوديم، سنگر ديدهباني بود. آخرين سنگر خودي، و نزديكترين سنگر به خط دشمن.
پرسيدم: «كي تو سنگره؟»
منظورم سنگر ديدباني دشمن بود. هماني كه دو نفر عراقي، از آنجا مدام مواضع ما را زير نظر داشتند.
حميد گفت: «چيزي معلوم نيست. فقط...»
صداي سوت خمپارهاي، پريد تو حرفش. حميد، سرش را ميان دستهايش گرفت و به گوشهاي از سنگر خزيد. خمپارهاي زوزهكشان از راه رسيد و در فاصله چند متري سنگر، مثل گراز وحشي، سر توي خاك كرد و زمين را لرزاند. خاك و سنگريزه به هوا بلند شد و توي سنگر ريخت. بوي خاك، نفسم را بند آورده بود. بلند شدم و لباسم را تكاندم.
حميد داشت پشت سر هم، سرفه ميكرد.
پرسيدم: «فقط چي؟»
دوربين را گرفت طرفم. سرفهاش كه تمام شد، گفت: «به گمانم، افسره تو سنگره. اونه كه داره مرتب گرا ميده.»
خزيدم و رفتم آن طرف سنگر. دوربين را گرفتم جلو چشمهايم و نگاه كردم. چيز زيادي معلوم نبود، اما از برق شيشه دوربين و كلاه آهني كه مدام تكان ميخورد، معلوم بود آنكه داشت ما را ميپائيد، افسر عراقي بود. چون جوانك لاغر، هيچوقت كلاه آهني سرش نميكرد. يعني، ما نديده بوديم كه سرش بكند.
حميد پرسيد: «خودشه يا نه؟»
برنگشتم نگاهش كنم. حواسم به سنگر دشمن بود. فقط گفتم: «درست حدس زدي. خودشه. همان افسره هست.»
دوربين را چرخاندم به اطراف.
حميد گفت: «انگار اين افسره، تا ما رو با اين سنگر به هوا نفرسته، دستبردار نيست»
راست ميگفت. چون هر وقت سر و كله افسر تو سنگر ديدهباني پيدا ميشد، خمپاره بود كه چپ و راست ميآمد و ميخورد اطراف سنگرمان. آن وقت، با شنيدن سوت هر خمپاره، نذربندي ما هم شروع ميشد. هميشه هم منتظر بوديم تا خمپارهاي سوتكشان بيايد و درست بخورد تو سنگرمان.
ما زياد نميتوانستيم گلولههايمان را مصرف كنيم. چون براي زمان حمله، به آنها خيلي نياز داشتيم. دستور بود كه فقط در مواقع ضروري، گرا بدهيم. ما هم فقط جابجاييهاي مشكوك دشمن را كه ميديديم، گرا ميداديم كه بزنند. اما براي افسر عراقي، فرقي نميكرد. وقتي ميآمد تو سنگر، مرتب گرا ميداد و اطرافمان را به خمپاره ميبست.
دوربين را چرخاندم به اطراف و با نگاه، شروع به پرسه زدن ذو تپه روبرويي كردم. همه چيز آنجا، برايم آشنا بود. آن تخته سنگ بزرگ پايين تپه، بوتههاي خشك خار و گون كه لب گودال سبز شده بود.
آنجا را خيلي خوب ميشناختم. قبل از عقبنشيني تاكتيكي، آنجا بوديم. درست روي همان تپهاي كه حالا شده بود سنگر ديدهباني دشمن.
چند روز پيش، دستور عقبنشيني كه رسيد، به اندازه يك تپه، كشيده بوديم عقب. هدفمان فريب دشمن بود. چون قصد داشتيم، حمله چندجانبهاي را شروع كنيم. تا آن وقت، بنا بود گردان امام حسين(ع) هم آنجا برسند.
حميد گفت: «معلوم نيست اون جوانك كجا غيبش زده؟»
منظور جوانكي بود كه همراه افسر عراقي، تو سنگر ديدهباني بود.
گفتم: «هنوز وقتش نرسيده كه پيداش بشه.»
حميد گفت: «امروز چرا اينقدر دير ميگذره؟ مگه وقت اذان نشده؟»
نيمنگاهي به ساعتم كردم. جند دقيقهاي به اذان ظهر مانده بود. گفتم: «هنوز نه، اما نزديكه.»
ما هر روز، سه بار آن جوانك را ميديديم: صبح اول وقت، ظهر آنهم وقت اذان، و دمدماي غروب خورشيد. هر بار هم حدود نيم ساعت. انگار خواست خدا بود كه تو اين ساعتها، فقط جوانك تو سنگر ديدهباني باشد. چون او كه ميآمد تو سنگر، افسره ميرفت و ما ميتوانستيم نفس راحتي بكشيم و با خيال آسوده، نمازمان را بخوانيم. هر بار هم، يك حس دروني، مطمئنمان ميكرد كه جوانك هيچوقت پشت قبضه تير نمينشيند و به طرفمان شليك نميكند. چون تا آن وقت، نديده بوديم كه گرايي بدهد تا سنگر ما را به خمپاره و توپ ببندند.
يكدفعه به ياد تنها نخل نيمسوختهاي افتادم كه همان كبوتر ميان شاخههايش لانه ساخته بود. درست در سمت راست سنگر ديدهباني دشمن بود. نگرانش شدم. دوربين را چرخاندم به آن سمت تا ببينمش.
ديدمش. لانهاش هنوز آنجا بود. تا چند روز پيش، قبل از عقبنشيني، وقتي روي آن تپه بوديم، هر روز ميآمد كنار سنگرمان و ما خمير نانها را ريز ميكرديم و ميانداختيم طرفش.
***
آن روزها، مدام، شاخههاي شكسته و بوتههاي خشك گون را به منقار ميگرفت و ميپريد، ميرفت سمت درخت خرما. كبوتر، با چه صبر و حوصلهاي لانه را بين شاخهها درست كرده بود. آن روزها، هيچ نميدانستيم كه ميخواهد تخم بگذارد، ولي حالا با دوربین ميديديم كه تخم گذاشته و روي آنها خوابيده است. گاهي هم با بالهايش، تكاني به خودش ميداد. جابجا ميشد و تخمها را زير سينه سرخش ميچرخاند.
صداي اذان، تو منطقه طنين انداخت. مؤذن گردان كه پشت بلندگو،تو خط اذان ميگفت، چه صداي دلنشيني داشت. چه خوشآهنگ اذان ميگفت. حتم، صداش به عراقيهاي آن طرف تپه هم ميرسيد.
حميد گفت: «حالا ببين كي تو سنگره؟»
دوربين را از روي لانه كبوتر گرفتم و چرخاندم طرف سنگر ديدهباني دشمن. خودش بود. همان جوانك لاغراندام كه صورت ريزنقش و آفتابسوخته داشت. هماني كه وقتي ميديديمش، بيترس و واهمه، ميتوانستيم تو سنگر به نماز بايستيم.
داشت با دوربين، به طرفي غير از ما نگاه ميكرد. مسير نگاهش را دنبال كردم. ميتوانستم حدس بزنم به كجا خيره شده بود. به نخل نيمسوخته. بين شاخههايش. آنجا كه كبوتر سينهسرخ صحرايي، لانه داشت.
نميدانم چه شد كه يكدفعه،ترس تو دلم خزيد و لانه كرد. گفتم نكند قصد بدي داشته باشد؟ نگران حال كبوتر شدم. چند بار ته دلم به خودم بد گفتم. ظاهراً او مرا ديده بود كه به آن طرف نگاه ميكنم. حتم، كنجكاو شده بود و با نگاه كردن به مسير نگاهم، به همه چيز پي برده بود.
***
حميد پرسيد: «نگفتي اونجا چه خبره؟»
گفتم: «خبري نيست. همان جوانك اومده.»
با دوربين، حركاتش را زير نظر داشتم. كار خاصي نميكرد. فقط داشت به لانه كبوتر نگاه ميكرد. مدتي بعد، دوربين را چرخاند و نگاهش را به من دوخت.
هر دو، دوربينهايمان رو به هم بود. بعد، لبهايش جنبيد و اشاره به درخت كرد. چيزي از حركاتش نميفهميدم. قضيه را به حميد گفتم و دوربين را گذاشتم کف دستش. نگاه كرد، اما او هم چيزي سر در نياورد. جوانك نشست. ما هم نشستيم كف سنگر.
حميد گفت: «تو چيزي سر در آوردي؟»
گفتم: «نه. تو چي؟ چيزي فهميدي؟»
فكري كرد و گفت: «به گمانم...»
حرفش را خورد. گفتم: «به گمانت چي؟»
گفت: نميدونم. شايد خيال بدي براي كبوتر داره.»
رفتم تو فكر. از بعثیها چيزي بعيد نبود. ميتوانستند پشت تيربار بنشينند و نخل را به تير ببندند. اگر افسر عراقي بويي از قضيه ميبرد، حتماً اين كار را ميكرد، اما جوانك اينطور نبود. به نظر، روستايي ميآمد. اولين بار كه با دوربين ديده بودمش، نميدانم چرا دلم گفت با بقيهشان فرق دارد. سرباز بود. یک سرباز صفر ساده و روستایی. حالت چهرهاش اين را ميگفت.
حميد گفت: «شايد به سرش بزنه و...»
پريدم تو حرفش و گفتم: «نه، اون اين كار رو نميكنه.»
گفت: «ولي يه وقت اگه خواست اين كار رو بكنه چي؟»
هيچ دلم نميخواست آسيبي به كبوتر برسد. دستي به قنداق تفنگ دوربيندارم زدم و گفتم: «شک نکن ميزنمش!»
كسي داشت پشت بلندگو، قرآن ميخواند. هر دو بلند شديم. خاكها را كناري زديم و بعد از تيمم، ايستاديم به نماز. هر دو ميدانستيم كه جوانك با دوربينش مثل هميشه ما را ميپايد. اما دلمان قرص و خيالمان راحت بود.
***
احساس تشنگي شديدي ميكردم. لبهايم به شدت داغمه بسته بود. قمقمه را برداشتم و رو لبهاي تركخوردهام گذاشتم. يك قطره كافي بود تا تر بشود، اما نبود. چند بار تكانش دادم. خالي خالي بود.
به آسمان نگاه كردم. نور خورشيد، مستقيم به چشمانم خورد. چند بار پلك زدم. دستهايم را سايبان چشمهايم كردم و چشم دوختم به حميد. وضعي بهتر از من نداشت.
گفتم: «عجب هواي داغيه»
چيزي نگفت. هر چند دقيقه، خمپارهاي ميآمد و ميخورد به اطراف. سينه خاك را جر ميداد و سنگريزهها را ميپاشيد تو سنگر. حوصله نداشتيم مثل روزهاي قبل، بلند شويم و به سنگر ديدباني دشمن زل بزنيم. يعني رمقي براي اين كار نداشتيم. دشمن هم كه ميديد تحركمان كمتر شده، به شدت ميكوبيد.
از همان جايي كه نشسته بودم، ميتوانستم بفهمم تو دل افسر عراقي چه ميگذرد. حتم مثل روزهاي پيش، کلاه آهنی سرش بود. توي يك دستش دوربين بود و تو دست ديگرش، ميوه و خوراكي. اما جوانك، هنوز هم مثل روزهاي قبلش بود. هر چند زياد نميرفتيم بالاي سنگر كه ببينيم، ولي از آن روز به بعد، وقت اذان، يكی دو بار، ديده بوديمش كه با اشاره دست، ميخواست توجه ما را به چيزي جلب كنند، اما هر كاري كرده بود، از حركاتتش چيزي دستگيرمان نشده بود.
آن روز، حتي نماز صبح را هم، نشسته خوانده بوديم. دلم بدجوري ضعف ميرفت.
گفتم: «حميد يعني ميگي، كي به ما آب و آذوقه ميرسه؟»
حميد سرش را بلند كرد و به كمك تفنگ، خودش را بالاتر كشيد و تكيه داد به ديواره سنگر. گفت: «نميدانم. شايد سه روز ديگه. شايد هم بيشتر.»
نميدانم چه شد كه دوباره ياد روستايمان افتادم. جبهه با آنجا خيلي فرق داشت. اينجا، به جاي زوزه شغال، زوزه خمپاره دشمن بود و به جاي رطوبت هشتي خانهمان، تا دلت بخواهد، گرما.
حميد گفت: «جاي شكرش باقيه كه هنوز زندهايم. بچههاي ديگه همين يه قمقمه آب رو هم ندارند.»
و پرسید: «چيزي از آب مونده؟»
قمقمه را گرفتم دستم تكانش دادم. گفتم: «نه، حتي يه قطره.»
حميد، چيني به پيشانياش انداخت و گفت: «حالا، چه كار كنيم؟»
حرفی نداشتم بزنم. از سمت خط خودمان، صداي اذان میآمد. حميد دوربين را برداشت و رفت تا سر و گوشي آب بدهد. من هم بلند شدم و رفتم تا تيمم كنم.
سنگريزهها را به كناري زدم و كف دستهايم را زدم به خاك.
حميد گفت: «بازم شروع شد.»
منظورش را فهميدم. اشارههاي جوانك را ميگفت. حتماً داشت مثل روزهاي قبل، درخت نخل را نشان ميداد. هنوز مسح دستهايم مانده بود كه حميد صدايم زد.
گفتم: «چي شده؟»
گفت: «جوانك داره يه كاري ميكنه. بلند شو بيا»
صداش مضطرب بود. جوري كه ته دل آدم را ميلرزاند.
گفت: «به سرعت به طرف نخل ميدوه.»
كار تيمم تمام شده بود. پريدم به طرف حميد. داشت از هيجان ميلرزيد.
گفتم: «مگه چي شده؟»
دوربين را داد دستم و گفت: «بيا خودت ببين»
گرفتم و چشم چرخاندم تا ببينم. اول از همه، سنگر ديدهباني آمد جلوي چشمهايم. سياهي كسي را ديدم كه مرتب بلند ميشد و مينشست.
دقيقتر شدم. چشمم افتاد به كلاه آهني كه روي سر سياهي بود. خود افسره بود. انگار داشت تلوتلو ميخورد. به زور بلند ميشد، اما دوباره ميافتاد.
باز، دقيقتر شدم تا از كارش سر در بياورم. بالاخره، دستش را گرفت لب سنگر و خودش را بالا كشيد. چشمم كه خورد به لكه سرخ روي سينهاش، خشكم زد. افسره زخمي بود.
حميد گفت: «چي ميبيني؟»
گفتم: «افسره رو. مثل اينكه زخمي شده.»
حميد گفت: «خب. حتماً كار اون جوانكه.»
به ياد جوانك افتادم. پرسيدم: «راستي، اون حالا كجاست؟»
حميد گفت: «گفتم كه، داشت ميدويد طرف نخل.»
ترس برم داشت. دوربين را چرخاندم به طرف نخل نيمسوخته. جوانك رسيده بود پاي درخت. داشت مثل گربه، چهار چنگولي بالا ميرفت. هنوز به اولين شاخه نرسيده بود كه صداي چند تير پياپی شنيد شد. ته دلم لرزيد.
دوربين را چرخاندم به طرف سنگر ديدهباني. حدسم درست بود. افسر عراقي، نيمهجان خوابيده بود پشت تيربار و داشت نخل را زير رگبار ميگرفت.
همه چيز دستگيرم شد. دوربين را دادم دست حميد و گفتم: «چشمت به جوانك باشه»
بعد، رفتم سراغ سيمينوفم. با غيظ برداشتم و ضامنش را زدم. جاي درنگ نبود. اگردير ميجنبيدم، افسره كار خودش را ميكرد.
با آرنج دستم، افتادم روي گونيهاي لب سنگر و تفنگ را گرفتم طرف سنگر ديدهباني دشمن. نيمتنه بالاي افسر عراقي، آمد جلوي دوربين. رو خط بعلاوه دوربين تفنگ، ديدمش كه داشت درخت نخل را نشانه ميگرفت. انگار دمآخري وسواس داشت. ميخواست درست بزند به هدف. آنجا كه لانه بود و جوانك دستهايش را بالا برده بود.
تفنگ را بردم بالاتر. خط بعلاوه افتاد روي صورتش. آنجا كه هر وقت ميديدمش، مرتب تكان ميخورد و در حال خوردن بود.
نبايد دير ميشد. ماشه را چكاندم. تفنگ، تكاني خورد و از آن طرف، افسر عراقي، از حركت افتاد.
نفس راحتي كشيدم. حميد گفت: «چي شد؟ زديش؟»
گفتم: «آره.»
بعد، تفنگ را چرخاندم به طرف درخت خرما. اول، شاخههایش آمد جلوي چشمهام، بعد هم جوانك كه داشت پايين ميآمد. انگار دستش پر بود. دقیق که شدم، کلاه آهنی را دیدم که دستش بود و لانه كبوتری که گذاشته بود داخلش. پايين كه پريد، سرش را بلند كرد و نگاهي به طرف تپه ما انداخت. کلاه آهنی را که حالا کیپ لانه کبوتر بود، گرفت بالا و نشانمان داد. باز هم همان اشارههاي هميشگي. بعد هم دويد طرف ما.
جلوتر كه آمد، دقيقتر نگاهش كردم. سنگين بود. نميتوانست راحت بدود. مدام، تلوتلو ميخورد، اما دو دستي چسبیده بود به کلاه آهنی. چسبیده بود به لانه. چيزهايي هم به دور كمرش بسته بود كه از آن فاصله، تشخيصشان مشكل بود. كيسهاي هم كولش بود كه مرتب ليز ميخورد و ميافتاد روي دستهايش. فكر كردم شايد وسايل انفرادياش است.
يكهو صداي سوت چند خمپاره بلند شد. جوانك خودش را كشيد بين تپه ماهورها. بهترين كاري كه در آن موقعيت بايد می کرد، همين بود. داشتند آنجا را به شدت ميكوبيدند.
با دوربين، مدتي بين شيارهاي تپه ماهورها پرسه زديم اما هرچه منتظر شديم. چيزي نديديم.
تا چند ساعت بعد، عراقيها، آنجا را گرفته بودند به توپ و خمپاره. انتظارمان بيفايده بود. با آن همه آتش سنگين، بعيد به نظر ميرسيد كه موجودي در آن اطراف، زنده مانده باشد.
***
آن روز هر دو، تا غروب به جوانك فكر ميكرديم. با آن همه آتشي كه رو سرش ريخته بودند، نميتوانستيم نگرانش نباشيم. عراقيها دو نفر ديگر را فرستاده بودند تو سنگر ديدهباني. هر دو كلاه آهني به سر داشتند. درست مثل افسر قبلي. آنها خيلي دقيقتر از قبل، منطقه را زير نظر گرفته بودند.
اذان را كه گفتند، بيشتر به ياد جوانك افتاديم. تا نماز بخوانيم، هوا كاملا تاريك شده بود. تصميم گرفتيم، در تاريكي هوا، سري به تپهماهورها بزنيم و سروگوشي آب بدهيم. قرار شد حميد آنجا بماند و مراقب اوضاع باشد.
از سنگر آمدم بيرون و از پشت تپه، دويدم به سمت تپهماهورها.
دشمن، گهگاه، منور ميزد. با چند خيز بلند، بالاخره خودم را به آنجا رساندم و بين شيار تپهها، شروع به گشتن كردم.
***
مدتي بعد، از دور، سياهيای به چشمم خورد. حركتي نداشت. با احتياط، رفتم جلو. رفتم جلوتر. خودش بود. رسيدم بالاي سرش. غرق در خون بود. با صورت افتاده بود رو زمين.
شانههايش را گرفتم و برگرداندم. همان سرباز بود. با همان نگاه ساده روستایی. خون سرخي روي صورت گندمگونش، دلمه بسته بود. تركش خمپاره، سينهاش را بدجوري چاك داده بود.
چند تا قمقمه آب هم بسته بود به كمرش. انگار فهميده بود تشنهمان است. آنطرفتر، كيسهاش افتاده بود رو زمين. چند تا قوطي كنسرو و مقداري نان هم ريخته بود كنارش.
همانجا نشستم و با غصه، زل زدم به اطراف. نگاهم خورد به کلاه آهنی که چند متری آن طرفتر، افتاده بود روی زمین. رفتم و نگاهش کردم. چیزی از لانه نمانده بود. ته کلاه آهنی چند تخم کوچک دیدم با پرهایی از همان كبوتر صحرايي سينهسرخ كه لابد حالا تمام پرهايش، مثل سينهاش، سرخ و خوني شده بود.
نویسنده:يوسف قوجُق