حساب کاربری

مردان کار

تعداد بازدید : 370
تاریخ و ساعت انتشار : شنبه 14 اسفند 1400 09:47
سرویس فرهنگی: موسی بن جعفر؛ معروف به امام موسی کاظم (ع) و ملقب به کاظم و باب الحوائج هفتمین امام شیعیان دوازده امامی است، داستانی از زندگی امام موسی کاظم (ع) را در زیر می‌خوانیم.

عصا زنان راه افتاد. نزدیکی‌های باغ امام، کنار جویی نشست. به سر و صورتش آبی زد. گیوه‌هایش را کند وپایش رادر آب گذاشت. چه آب خُنکی! صدای تیز جیرجیرکی توی هوا موج برداشته بود و تا دورها می‌رفت. نسیم خُنکی می‌وزید. پس از استراحت کوتاه، گیوه‌هایش را پوشید و از جا بلند شد. از میان علف‌ها و درختچه‌ها راه باز کرد و جلوتر رفت. صدایی شنید. ناگهان چشمش به امام کاظم (ع) افتاد. امام داشت با داس علف‌های بلند کنار باغ را می‌برید. کمی ایستاد و به امام نگاه کرد. وای چه عرقی کرده بود!. جلوتر رفت و گفت:" سلام آقا، دارید چه کار می‌کنید.؟" 
امام به طرف او برگشت. با دیدن او لبخند زد و با دستمالی عرق صورت و گردن شان را پاک کرد و گفت :"سلام بر تو، حالت چطور است!" 
پیرمرد جلو رفت تا به امام کمک کند.  امام نگذاشت. پیرمرد زیر سایه نخلی نشست. امام بیلشان را برداشتند و خاک زیر درختی را شخم زدند. پیرمرد گفت:" فدایتان شوم چرا این قدر زحمت می‌کشید. آدمی مثل شما نباید این قدر کار کند. کارگرهایتان کجا هستند تا کمک کنند؟" 
امام با لبخند پاسخ داد:"آنهایی که از من بهتر بودند روی زمین خدا کار می‌کردند." و دوباره مشغول بیل زدن شد. 
پیرمرد پرسید:" منظورتان چیست. آنها چه کسانی هستند؟ "
امام دست از کار کشیدند و گفتند:" حضرت محمد (ص) حضرت علی( ع) و همه پدرانم. کار کردن راهِ خوب پیامبران و همه آدم‌های درستکار است. "
پیرمردخندید و گفت :" درست گفتید، حق با شماست. چقدر خوب بود مردم تلاش و استقامت را از مردانِ بزرگی مثل شما یاد می‌گرفتند. راست گفته اند که کار کردن خودش نوعی عبادت است. اگر مردم کار و تلاش می‌کردند هیچ وقت دست نیاز به سوی دیگران دراز نمی‌کردند. ُ" 
امام کاظم (ع) کنار پیرمرد نشست. سفره کوچک نان و پنیر ش را باز کرد و هر دو در حال خوردن مشغول صحبت شدند. پیرمرد خیلی خوشحال بود. چشم از امام بر نمی‌داشت. حرف‌های قشنگ امام یک دنیا می‌ارزید.

بیشتر بخوانید: سوگ شیعیان در سالروز شهادت امام موسی کاظم(ع)

نویسنده: محمود پوروهاب

  • جدیدترین ها
  • پربازدید ها