دسته قرمز عینکش شکسته شده ته دلم خالی میشود عینک و دستهاش را بلند میکنم و با نگاهم از مامان کمک میخواهم.
مامان میپرسد: شکست؟؟
بغض کردهام سرم را تکان میدهم که یعنی بله.
مامان به سمتم میآید میگوید: خب آخه امانتی رو اینجا میزارن؟؟؟
راست میگفت؛ امانت بود امانت بهترین دوستم هانیه؛ یک ماه پیش که رفته بودیم بیرون؛ از جلوی مغازه دوچرخه فروشی که رد میشدیم عینک آفتابیاش را داد که بگذارم توی کیفم و من یادم رفته بود بدهم بهش.
بغضم را قورت میدهم و میگویم: حالا چکار کنم؟؟
مامان میگوید : تقصیر خودته؛ چند بار رفتید پیش هم؟؟ چند بار بهت گفت عینکم را بیار و یادت رفت؟!
حق با مامان بود تو این یک ماه بیشتر از ۲۰ بار دیده بودمش، یا من یادم میرفت عینک را بیارم، یا او یادش میرفت بگوید عینکم را بیاور. میگفت هم باز یادم میرفت.
فراموشکار خوبی بودم. عینک و دسته شکستهاش را برمیدارم و به اتاقم میروم. چسب قطرهای را برمیدارم و سعی میکنم دسته را به عینک بچسبانم. نمیشود، اگر بشود؛ دسته عینک دیگر تا نمیشود تابلو میشود هانیه بفهمد عینکش را شکستهام پوست از کلهام میکند.
هانیه روی این عینک آفتابی خیلی حساس بود؛ عمویش از خارج برایش سوغاتی آورده بود.
عینکش را از جانش بیشتر دوست داشت. فکر میکنم شاید بتوانم یکی مثل همین را برایش بخرم. نمیتوانم، عینکش خاص است.
نگاهم میافتد به عینک آفتابی و دسته قرمز شکستهاش. دیدنش کلافهام میکند و اعصابم را بهم میریزد، باعث میشود عذاب وجدان بگیرم و بغض کنم. عینک برای خودم نبود اگر بود اینقدر ناراحت نمیشدم.
یک ماهی میشد که عینکش پیش من بود وقتی از کنار مبل رد شدم پایم رفت رویش و شکست.
از بخت بد من امروز قرار بود بیاید خانهمان و حتما این هفته همه روزهایم زیر موجی از عذاب وجدان سپری خواهد شد؛ سعی کردم عینک را بچسبانم ولی نمیشد مغازههای عینک فروشی همه به خاطر کرونا تعطیل شده بودند و هر چه فروشگاههای اینترنتی را زیر و رو کرده بودم عینکی مثل عینکش پیدا نکردم که شبیه عینک خودش باشد و نفهمد عینکش را شکستهام.
اینترنت موبایلم را روشن میکنم و برای دفعه صدم عبارت «اگر عینکه دوستمان را شکستیم چه کار کنیم» را جستجو میکنم، گوگل هم پشتسر هم مطلبهای به درد نخور و بیربط میآورد.
تقصیر خودم بود اگر همان روز اول بر میگرداندمش یا اگر توی این یک ماه میبردم پس میدادم این اتفاق نمی افتاد.
صدای زنگ خانه میآید، هانیه است. صدای مامان را میشنوم که دارد با او احوالپرسی میکند.
دلم را به دریا میزنم، عینک را برمیدارم، میخواهم صادق باشم و همه ماجرا را برایش بگویم و عذر خواهی کنم. نهایتش در بدترین حالت دو سه ماهی با من قهر کند.
از اتاق بیرون آمدم و هانیه را با عینک آفتابی جدیدش دیدم. سلام کردم پیش از آنکه به خودم فرصت پشیمان شدن بدهم عینک را بالا گرفتم و گفتم : ببخشید من حواسم نبود عینکت را شکستم. هانیه لبخند تمسخرآمیزی میزند و میگوید: همان بهتر که شکست، اصلا ازش خوشم نمیآمد.
بعد راه خودش را میگیرد و میرود سمت اتاقم یخ میکنم، یعنی همه آن عذاب وجدان ها ، گریهها و نگرانیها بیهوده بود؟؟!
به عینک نگاه میکنم حس میکنم اگر هانیه به جای گفتن این جمله، به خاطر شکستن عینکش تیربارانم کرده بود کمتر عذاب میکشیدم...
شکیبا خاکزاد،۱۴ ساله، اصفهان
🔸ما را در شبکههای اجتماعی دنبال کنید:
اینستاگرام:
https://instagram.com/majaleshahed.nojavan?igshid=YmMyMTA2M2Y=
تلگرام:
https://t.me/majaleshahednojavan
آپارات:
https://www.aparat.com/majaleshahed.nojavan
واتساپ:
https://chat.whatsapp.com/KuYn31NWBC5ArRwCovW1Tw