حساب کاربری

دلتنگی‌های دختر شهید مدافع حرم "حسن رجایی‌فر" برای پدر

تعداد بازدید : 453
تاریخ و ساعت انتشار : یک شنبه 20 مهر 1399 11:46
مصاحبه با دختر شهید رجایی‌فر

دلتنگی­‌های دختر شهید مدافع حرم "حسن رجایی­‌فر" برای پدر

بر اساس برنامه­‌ریزی قبلی مصاحبه‌­ای را با "مهدیه رجایی‌­فر" دختر 17 ساله شهید مدافع حرم "حسن رجایی­‌فر" ترتیب دادیم تا خاطراتی که از پدر دارد را در قالب گفت و ­گویی با هم مرور کنیم. راس ساعت مقرر به شماره‌­ای که از قبل در اختیارم قرار داده بود، زنگ می­‌زنم، بعد از چند بوق ممتد، گوشی را بر می‌­دارد و با لحنی آرام که از دل بغضی چهار ساله آمده، سلام می‌­کند. گویی تمایلی به مصاحبه ندارد و می‌­خواهد رازهای عاشقانه دخترانه‌­اش را با پدر، تنها دفترچه یادداشت دلتنگی‌­هایش بگوید و بس. اما دلش هم نمی‌آید که از شخصیت پدر که نماد عزت و استقامت در دفاع از حرم اهل بیت عصمت و طهارت (علیهم السلام) بود، حرفی به میان نیاید. پدری که همراه با چهارده همرزم خود در تاریخ 16 اردیبهشت 1395 در منطقه خا­ن­‌طومان از پیکرهای بی­جان خود سنگری از ایثار و مقاومت بنا کردند تا دشمن تکفیری قدم از قدم بر ندارد و در منجلاب آرزوهای منحوسش گرفتار شود.

در ادامه توجه مخاطبین مجله شاهد نوجوان را به مشروح این گفت­ و ­گو جلب می­‌کنم:

 

در آغاز ضمن معرفی خودتان از بیوگرافی پدر برای ما بگویید.

من مهدیه رجایی­‌فر فرزند شهید مدافع حرم "حسن رجایی‌­فر" در هفتم آذر سال 1382 در شهرستان ساری به دنیا آمدم و البته در حال حاضر در بابل زندگی می­‌کنم. پدرم هم چهارم تیر ماه سال 1354 در روستای خوش آب و هوای "کامی­‌کالا" از توابع شهرستان بابل به دنیا آمد و پس از پایان دوران خدمت نظام وظیفه، در سال 1387 به عضویت سپاه پاسداران درآمد.

یکی از خاطرات شیرینی که از پدر در ذهن دارید را برای ما تعریف کنید.

یکی از بهترین خاطرات کودکی من از پدرم این است که یک روز بعد از ظهر مادر قصد داشت برای انجام کاری از خانه بیرون برود و قبل از آن مواد غذایی را از یخچال بیرون گذاشت و از من خواست تا غذا (کتلت) درست کنم و من هم دوست داشتم با دوستانم بازی کنم و خیلی ناراحت بودم، پدر که از سر کار برگشت و ناراحتی من را دید، گفت: « تو برو با دوستانت بازی کن، من خودم شام را درست می­‌کنم، فقط قبل از اینکه مادر به خانه برسد، برگرد که فکر نکند شام امشب کار تو نبوده.» مادر که برگشت متوجه نقشه من و پدر نشد اما وقتی در آشپزخانه دید که کتلت­‌ها تکه تکه شده، به من ایراد گرفت و قرار شد من به جبران خراب کردن کتلت­‌ها، ظرف­‌های شام را بشورم و پدرم به من نگاه می­‌کرد و می­‌خندید.

 

از خصلت­‌های پدر و توصیه­‌های او قبل از رفتن به ماموریت­‌هایش بگویید.

پدرم هر بار قبل ازاعزام به ماموریت، از اهداف و آرمان­‌های شهدای مدافع حرم برای من صحبت می­‌کرد و اینکه دفاع از مردم و حریم مقدس اهل بیت (علیهم السلام) چه جایگاه بالایی دارد و زمانی هم که از ماموریت برمی­‌گشت، بدون اطلاع خانواده به فقرا و نیازمندان محل کمک می­‌کرد که بعضی از این مسائل را بعد از شهادت پدرم از امام جماعت مسجد محل شنیدیم.

 

با توجه به حضور پدر در ماموریت­‌های طولانی مدت، دلتنگی­‌هایتان را چگونه با ایشان در میان می­‌گذاشتید؟

پدرم پس از حمله داعش به سوریه، با توجه به اینکه از نیروهای عملیاتی بود، حداقل دو هفته تا دو ماه در ماموریت به سر می‌­برد و من حتی اگر روزی پنج بار هم با ایشان تماس می­‌گرفتم یا خود ایشان گاهی به ما تلفن می‌­زد، اولین سوالم این بود که کی بر می­‌گردی؟ اما هیچ وقت دلتنگی‌­هایم را با پدرم مطرح نمی­‌کردم تا در انجام ماموریتها و اهدافش که مهمترین آن، دفاع از حرم حضرت زینب (س) بود، خللی وارد نشود. دفترچه یادداشتی را تهیه کرده بودم که تمامی دلتنگی­‌ها و درد دل­هایم با پدر را در آن می­‌نوشتم که هیچ وقت هم این دفترچه را به او نشان ندادم.

 

پدر درباره شهادت هم با شما صحبت کرده بود؟

از همان روز اول که پدرم برای مبارزه با داعش عازم سوریه شد، منتظر شنیدن خبر شهادتش بودم و به همین دلیل هر بار که از ماموریت برمی­‌گشت، نگران می­‌شدم که نکند این آخرین باری باشد که پدر را می‌­بینم. اردیبهشت 95 خبرهای جسته گریخته‌­ای از شهادت مدافعین حرم در منطقه خان‌­طومان می‌­شنیدیم، اما هیچ خبری شهادت پدرم را تایید نمی­‌کرد و فقط دو روزی از ایشان بی‌­خبر بودیم، من مشغول امتحان­‌های پایان ترم بودم و البته در دلم هم نگران حال پدر، که چرادر دو روز گذشته هیچ تماسی با ما نداشته است، حتی از همسایه­‌مان هم که همسرش جزو مدافعین حرم بود، پرسیدیم که خبر جدیدی به دستتان نرسیده است که او با اینکه با همسرش تماس داشت، برای اینکه نگرانی ما بیشتر نشود، گفت: «من هم هیچ تماسی نداشته‌ام». فردای آن روز، با استرس و دلهره زیادی به مدرسه رفتم و زنگ دوم امتحان داشتم، قبل از امتحان از ناظم مدرسه خواهش کردم که با خانه تماسی بگیرم و از مادر پرس و جو کنم که خبری از پدر رسیده است یا نه. وقتی که به خانه زنگ زدم، مادر با حالتی بغض­‌آلود گفت: « دخترم نگران نباش، بابا تماس گرفته، تو فقط سعی کن امتحانت را به خوبی پشت سر بگذاری.» و من وقتی صدای مادر را شنیدم با اینکه ته دلم خوشحال بودم که خبری از پدر رسیده، اما مطمئن بودم که اتفاقی افتاده که مادر با بغض صحبت می­‌کرد و این نگرانی من را دو چندان کرده بود.

 

همکلاسی­‌ها هم متوجه اضطراب شما شده بودند؟

بله و بعدا متوجه شدم که از همان صبح، کادر آموزشی مدرسه خبر شهادت پدرم را شنیده بودند و به من چیزی نمی­‌گفتند. یکی از همکلاسی‌­هایم گفت: « مهدیه سعی کن امتحانت را خوب بدهی که اگر پدرت به سلامتی برگشت از نمره خوب تو خوشحال شود.» و این تنها انگیزه‌­ای بود که باعث شد من با وجود دلهره‌­ای که داشتم، با دقت به سوالات امتحانی جواب بدهم.

 

خبر شهادت را از چه طریقی شنیدید؟

همان روز بعد از امتحان، وقتی به خانه برگشتم، در کوچه و جلوی خانه صدای برادرم را شنیدم که گریه می‌­کرد و با صدای بلند می­‌گفت: « بابایی که هر روز فاطمیه را برگزار می­‌کردی، کجایی؟؟؟»  در همین لحظه وارد خانه شدم و همسایه­‌ها را دیدم که برای دلداری مادرم به خانه ما آمده بودند و فهمیدم که خبر شهادت پدرم را همراه با 14 همرزم دیگرش را -که در منطقه خان‌طومان همزمان به شهادت رسیده بودند- آوردند.

 

سخن پایانی شما، خطاب به هم سن و ­سال­هایتان را می‌­شنویم.

امیداوارم به عنوان یک فرزند شهید بتوانم دنباله‌­رو همان آرمان­‌ها و اهدافی باشم که شهدای مدافع وطن در هشت سال دفاع مقدس و مدافعان حرم در پاسداری از حرم حضرت زینب (س) برای آن جان خود را نثار کردند.

  • جدیدترین ها
  • پربازدید ها