دلتنگیهای دختر شهید مدافع حرم "حسن رجاییفر" برای پدر
بر اساس برنامهریزی قبلی مصاحبهای را با "مهدیه رجاییفر" دختر 17 ساله شهید مدافع حرم "حسن رجاییفر" ترتیب دادیم تا خاطراتی که از پدر دارد را در قالب گفت و گویی با هم مرور کنیم. راس ساعت مقرر به شمارهای که از قبل در اختیارم قرار داده بود، زنگ میزنم، بعد از چند بوق ممتد، گوشی را بر میدارد و با لحنی آرام که از دل بغضی چهار ساله آمده، سلام میکند. گویی تمایلی به مصاحبه ندارد و میخواهد رازهای عاشقانه دخترانهاش را با پدر، تنها دفترچه یادداشت دلتنگیهایش بگوید و بس. اما دلش هم نمیآید که از شخصیت پدر که نماد عزت و استقامت در دفاع از حرم اهل بیت عصمت و طهارت (علیهم السلام) بود، حرفی به میان نیاید. پدری که همراه با چهارده همرزم خود در تاریخ 16 اردیبهشت 1395 در منطقه خانطومان از پیکرهای بیجان خود سنگری از ایثار و مقاومت بنا کردند تا دشمن تکفیری قدم از قدم بر ندارد و در منجلاب آرزوهای منحوسش گرفتار شود.
در ادامه توجه مخاطبین مجله شاهد نوجوان را به مشروح این گفت و گو جلب میکنم:
در آغاز ضمن معرفی خودتان از بیوگرافی پدر برای ما بگویید.
من مهدیه رجاییفر فرزند شهید مدافع حرم "حسن رجاییفر" در هفتم آذر سال 1382 در شهرستان ساری به دنیا آمدم و البته در حال حاضر در بابل زندگی میکنم. پدرم هم چهارم تیر ماه سال 1354 در روستای خوش آب و هوای "کامیکالا" از توابع شهرستان بابل به دنیا آمد و پس از پایان دوران خدمت نظام وظیفه، در سال 1387 به عضویت سپاه پاسداران درآمد.
یکی از خاطرات شیرینی که از پدر در ذهن دارید را برای ما تعریف کنید.
یکی از بهترین خاطرات کودکی من از پدرم این است که یک روز بعد از ظهر مادر قصد داشت برای انجام کاری از خانه بیرون برود و قبل از آن مواد غذایی را از یخچال بیرون گذاشت و از من خواست تا غذا (کتلت) درست کنم و من هم دوست داشتم با دوستانم بازی کنم و خیلی ناراحت بودم، پدر که از سر کار برگشت و ناراحتی من را دید، گفت: « تو برو با دوستانت بازی کن، من خودم شام را درست میکنم، فقط قبل از اینکه مادر به خانه برسد، برگرد که فکر نکند شام امشب کار تو نبوده.» مادر که برگشت متوجه نقشه من و پدر نشد اما وقتی در آشپزخانه دید که کتلتها تکه تکه شده، به من ایراد گرفت و قرار شد من به جبران خراب کردن کتلتها، ظرفهای شام را بشورم و پدرم به من نگاه میکرد و میخندید.
از خصلتهای پدر و توصیههای او قبل از رفتن به ماموریتهایش بگویید.
پدرم هر بار قبل ازاعزام به ماموریت، از اهداف و آرمانهای شهدای مدافع حرم برای من صحبت میکرد و اینکه دفاع از مردم و حریم مقدس اهل بیت (علیهم السلام) چه جایگاه بالایی دارد و زمانی هم که از ماموریت برمیگشت، بدون اطلاع خانواده به فقرا و نیازمندان محل کمک میکرد که بعضی از این مسائل را بعد از شهادت پدرم از امام جماعت مسجد محل شنیدیم.
با توجه به حضور پدر در ماموریتهای طولانی مدت، دلتنگیهایتان را چگونه با ایشان در میان میگذاشتید؟
پدرم پس از حمله داعش به سوریه، با توجه به اینکه از نیروهای عملیاتی بود، حداقل دو هفته تا دو ماه در ماموریت به سر میبرد و من حتی اگر روزی پنج بار هم با ایشان تماس میگرفتم یا خود ایشان گاهی به ما تلفن میزد، اولین سوالم این بود که کی بر میگردی؟ اما هیچ وقت دلتنگیهایم را با پدرم مطرح نمیکردم تا در انجام ماموریتها و اهدافش که مهمترین آن، دفاع از حرم حضرت زینب (س) بود، خللی وارد نشود. دفترچه یادداشتی را تهیه کرده بودم که تمامی دلتنگیها و درد دلهایم با پدر را در آن مینوشتم که هیچ وقت هم این دفترچه را به او نشان ندادم.
پدر درباره شهادت هم با شما صحبت کرده بود؟
از همان روز اول که پدرم برای مبارزه با داعش عازم سوریه شد، منتظر شنیدن خبر شهادتش بودم و به همین دلیل هر بار که از ماموریت برمیگشت، نگران میشدم که نکند این آخرین باری باشد که پدر را میبینم. اردیبهشت 95 خبرهای جسته گریختهای از شهادت مدافعین حرم در منطقه خانطومان میشنیدیم، اما هیچ خبری شهادت پدرم را تایید نمیکرد و فقط دو روزی از ایشان بیخبر بودیم، من مشغول امتحانهای پایان ترم بودم و البته در دلم هم نگران حال پدر، که چرادر دو روز گذشته هیچ تماسی با ما نداشته است، حتی از همسایهمان هم که همسرش جزو مدافعین حرم بود، پرسیدیم که خبر جدیدی به دستتان نرسیده است که او با اینکه با همسرش تماس داشت، برای اینکه نگرانی ما بیشتر نشود، گفت: «من هم هیچ تماسی نداشتهام». فردای آن روز، با استرس و دلهره زیادی به مدرسه رفتم و زنگ دوم امتحان داشتم، قبل از امتحان از ناظم مدرسه خواهش کردم که با خانه تماسی بگیرم و از مادر پرس و جو کنم که خبری از پدر رسیده است یا نه. وقتی که به خانه زنگ زدم، مادر با حالتی بغضآلود گفت: « دخترم نگران نباش، بابا تماس گرفته، تو فقط سعی کن امتحانت را به خوبی پشت سر بگذاری.» و من وقتی صدای مادر را شنیدم با اینکه ته دلم خوشحال بودم که خبری از پدر رسیده، اما مطمئن بودم که اتفاقی افتاده که مادر با بغض صحبت میکرد و این نگرانی من را دو چندان کرده بود.
همکلاسیها هم متوجه اضطراب شما شده بودند؟
بله و بعدا متوجه شدم که از همان صبح، کادر آموزشی مدرسه خبر شهادت پدرم را شنیده بودند و به من چیزی نمیگفتند. یکی از همکلاسیهایم گفت: « مهدیه سعی کن امتحانت را خوب بدهی که اگر پدرت به سلامتی برگشت از نمره خوب تو خوشحال شود.» و این تنها انگیزهای بود که باعث شد من با وجود دلهرهای که داشتم، با دقت به سوالات امتحانی جواب بدهم.
خبر شهادت را از چه طریقی شنیدید؟
همان روز بعد از امتحان، وقتی به خانه برگشتم، در کوچه و جلوی خانه صدای برادرم را شنیدم که گریه میکرد و با صدای بلند میگفت: « بابایی که هر روز فاطمیه را برگزار میکردی، کجایی؟؟؟» در همین لحظه وارد خانه شدم و همسایهها را دیدم که برای دلداری مادرم به خانه ما آمده بودند و فهمیدم که خبر شهادت پدرم را همراه با 14 همرزم دیگرش را -که در منطقه خانطومان همزمان به شهادت رسیده بودند- آوردند.
سخن پایانی شما، خطاب به هم سن و سالهایتان را میشنویم.
امیداوارم به عنوان یک فرزند شهید بتوانم دنبالهرو همان آرمانها و اهدافی باشم که شهدای مدافع وطن در هشت سال دفاع مقدس و مدافعان حرم در پاسداری از حرم حضرت زینب (س) برای آن جان خود را نثار کردند.