قصه ای کهن از قصه های ملل
به گزارش گروه شاهد جوان، روزی از روزها، پیرمرد کشاورزی تصمیم گرفت برای پسرش همسری انتخاب کند که اهل زندگی باشد. گاری اش را پر از آلو کرد و راهی روستاهای اطراف شد تا آنها را بفروشد. پیرمرد کشاورز در حالی که گاری اش را در کوچه پس کوچه های شهر حرکت می داد فریاد می زد: "بیایید! بیایید! آشغال بیاورید و در عوض آلو بگیرید. !"
زن ها، دختر ها، عروس ها و حتی مادر بزرگ ها همگی دست به کار شدند و شروع کردند به جارو زدن خانه هایشان. یکی یک سطل پر از آشغال می اورد، دیگری نصف سطل آشغال، یا یکی هم با یک توبره آشغال. خانه ای که بیشترین حجم آشغال را می اوردخیلی افتخار می کرد و در عوض آلوی بیشتری می گرفت.
سرانجام دخترکی از راه رسید و مقداری آشغال که در دستمال کوچکی ریخته بود به پیرمرد کشاورز تحویل دادو گفت: "لطفا این رابگیرید وبه من آلو بدهید."
پیرمرد کشاورز جواب داد "دخترم این خیلی کم است. تو فکر می کنی در مقابل این مقدار آشغال چند تا آلو می توانم به شما بدهم.؟ شاید دو یا سه عدد !"
دخترک غمگین شد و گفت: "ما بیشتر از این نداشتیم. راستش همین آشغال هم مال خانه مان نیست. من به یکی از همسایه ها در جمع اوری آشغال های خانه اش کمک کردم واو هم در مقابل این زحمت همین مقدار آشغال را توی این دستمال پیچید و به من داد"
پیرمرد کشاورز پس از شنیدن حرف های دخترک خوشحال شد و با خود گفت: "دخترکی سخت کوش و خانه دار که در خانه شان اثری از آشغال نیست! بله، این همان دختری است که
باید عروس آینده ی من باشد."
باز نویس:مجید عمیق
انتهای پیام/