به گزارش گروه شاهد جوان، حبیب نوجوانی است که با خانوادهاش در بلوطک، منطقهای در افغانستان، زندگی میکند. خانواده او و سایر اهالی از آزار و اذیت خان آن منطقه آسایش ندارند و به او لقب روباه دادهاند. یک روز پدر حبیب به روباهی که مرغهایش را کشته، ناسزا میگوید و به همین بهانه، بیگناه در قلعه ایوبخان زندانی میشود. قلعه در نزدیکی کوه آتشگاه قرار دارد.
حبیب چند بار تا آتشگاه میرود، پدرش را میبیند که داخل قلعه کار میکند ولی نمیتواند آزادش کند. با شنیدن خبر نزدیک شدن نیروهای شوروی (سابق) به بلوطک که قصد تصرف قلعه را داشتند، نگرانی حبیب بیشتر میشود و تصمیم میگیرد برای فراری دادن پدرش، راه نفوذی به قلعه پیدا کند. سرانجام پس از مخاطرات بسیار، حبیب ونیروهای مجاهد بلوطک وارد قلعه میشوند وبا استفاده از مواد منفجرهای که ترکیب رازآلود آن همیشه نزد خانواده حبیب بوده، قلعه را از نیروهای شوروی پس میگیرند. علاوه بر ماجراهای هیجانانگیزی که شخصیتهای داستان با آنها روبهرو میشوند،استفاده از لهجه فارسی افغانی در نگارش این کتاب، به جذابیت آن افزوده است. در بخشی از کتاب آمده است:
حبیب مثل شعبدهبازهای ماهر بسته پودر برقک را از کیسه درآورد و به خجسته نگاه کرد.
ـ حالی ببین چطور با این پودر شعلههای رنگی شراره میکشد.
نخ دور بسته را شل کرد. خجسته قیافهاش درهم رفت.
ـ چه بوی بدی میدهد! مثل خر مرده!
حبیب یک قدم از آن آتش کوچک فاصله گرفت و کمی پودر برقک روی آتش پاش داد. آتش دود سیاه و بنفشی کرد و بوی گندیدگی بیشتر شد. حبیب کمی صبر کرد و این بار پودر بیشتری روی آتش پاش داد. همان اتفاق قبلی افتاد. خجسته صورتش را با دستمال سرش پوشاند و گفت:« آتش رنگی پدرت بوی شکلات میداد!»
حبیب بسته پودر برقک را بیشتر باز کرد و با ناامیدی همهاش را روی آتش ریخت. رنگ آتش تیرهتر شد و بوی خر مرده همهجا را پر کرد...
حبیب یوسف زاده
عنوان: آتشگاه
نویسنده: احمد مدقق
چاپ اول: ۱۳۹۹
ناشر: یارمند
انتها ی مطلب/