زندگی نامه ی سرداران شهید؛
سردار شهید محمود کاوه
محمود کاوه سال ۱۳۴۰ در مشهد و در خانوادهای مذهبی متولد شد. دوران تحصیلات ابتدایی خود را با موفقیت سپری کرد و بعد با علاقه و حمایت و تشویق پدرش، وارد حوزه علمیه شد و تحصیلات دوران راهنمایی و دبیرستانش را نیز بهطور همزمان ادامه داد. او تمام وجود خود را وقف انقلاب اسلامی کرد و خود را فرزند کردستان میدانست.
سردار محمود کاوه
به گزارش گروه شاهد جوان، محمود کاوه سال ۱۳۴۰ در مشهد و در خانوادهای مذهبی متولد شد. دوران تحصیلات ابتدایی خود را با موفقیت سپری کرد و بعد با علاقه و حمایت و تشویق پدرش، وارد حوزه علمیه شد و تحصیلات دوران راهنمایی و دبیرستانش را نیز بهطور همزمان ادامه داد. او تمام وجود خود را وقف انقلاب اسلامی کرد و خود را فرزند کردستان میدانست. روحیه بشر دوستیاش به قدری اطرافیان را تحت تأثیر قرار داده بود که با وجود تبلیغات سوء دشمنان و ایجاد جو مسموم علیه او و یگان تحت امرش، هنگامی که یازدهم شهریور ۱۳۶۵ در عملیات کربلای۲ به شهادت رسید، مردم شهر مهاباد با پای برهنه در تشیع پیکر پاک و مطهرش بر سر و سینه میزدند، عزاداری میکردند و ضد انقلاب را نفرین میکردند.
آخرین دیدار
یک روز تو خانه نشسته بودم، دیدم در میزنند؛ در را که باز کردم درجا خشکم زد. انتظار دیدن هرکس را داشتم غیر از محمود، آن هم با سر تراشیده و پانسمان کرده. بیاختیار گریهام گرفت. گفتم: «تو با این سر و وضعت چطور آمدی؟ چند روز دیگر در بیمارستان میماندی و استراحت میکردی.»
گفت: «دنیا جای استراحت نیست. باید بروم لشکر، کار زمین مانده زیاد دارم.» پیدا بود برای رفتن عجله دارد.
بعد گفت: «این چند روز خیلی به تو زحمت دادم، وظیفهام بود که بیایم و تشکر کنم.» فهمیدم برای رفتن جدی است. او اعزام به خارج و معالجه در آنجا را قبول نکرده بود. گفتم: «داداش! فکر میکنی کار درستی میکنی؟»
گفت: «انسان در هر شرایطی باید ببیند وظیفهاش چیست.»
گفتم: «تو اصلا به فکر خودت نیستی. تو با این همه ترکشی که توی سرت داری به خودت ظلم میکنی.»
گفت: «من باید به وظیفهام عمل کنم.»
پرسیدم: «خوب حالا چرا نمیخواهی بروی خارج؟»
گفت: «اولا اعزام به خارج خرج روی دست دولت میگذارد و من هیچوقت حاضر نیستم برای جمهوری اسلامی خرج بتراشم. در ثانی، باید دید وظیفه چیست؟» وقتی گریهام را دید با لبخند گفت: «لازم نیست ناراحت باشی. این ترکشها چاره دارد. یک آهنربا میگذاریم رویشان تا با زبان خوش بیایند بیرون!»
آن روز وقت خداحافظی حال غریبی داشتم. نمیدانم چرا دلم نمیخواست از او جدا شوم.
از میان لالهها
هر روز راس ساعت معین میرفتیم به دیدگاه و هرآنچه را که میدیدیم ثبت مینمودیم و اطلاعات را با روزهای قبل مقایسه میکردیم. محمود یک دوربین قوی داشت که با آن میتوانستیم حتی سنگرهای کمین و سیمهای خاردار دشمن را هم به خوبی مشاهده کنیم. یک روز وقتی در حال ثبت اطلاعات بودیم، محمود را دیدم که دوربین را روی یک نقطه متمرکز کرده است. به صورتش نگاه کردم، سرخ شده بود و قطرات اشک بر روی گونههایش میغلتید. فهمیدم که چشمش به پیکر شهدایی افتاده که بالای ارتفاع ۲۵۱۹ در منطقه «حاجعمران» جا مانده بودند. با صدای محزون و لرزان گفت: «کی میشود برویم و شهدا را بیاوریم؟ وقتی آنها را میبینم از زنده ماندنم بیزار میشوم.»
شب دوم عملیات کربلای۲ محمود با سر و دست مجروح و باندپیچیشده همراه تعدادی از رزمندگان به خط مقدم نبرد رفته بود. شب سختی بود و منجر به عقبنشینی بچهها شد. وقتی گردان برگشت، محمود بینشان نبود. شهیدان قله ۲۵۱۹، محمود را نزد خود نگه داشته بودند. او در اثر اصابت ترکش خمپاره از همانجا پر کشیده بود. هنوز صدایش را در آخرین تماسی که داشت، یادم هست که گفت:« از بین لالهها صحبت میکنم.»
1 به نقل از طاهره کاوه(خواهر شهید)
2 به نقل از مهدی الهی (همرزم شهید
نویسنده: حبیب یوسف زاده
بیشتر بخوانید: شهید یوسف کابلی
انتهای مطلب/