داستان باورنکردنی
به گزارش گروه شاهد جوان، یکی بود یکی نبود. در زمانهای خیلی خیلی دور در گوشهای از این دنیای بزرگ مرد فقیری زندگی میکرد. این مرد زن و بچههای قدونیمقد زیاد داشت. برای سیر کردن آنها از صبح تا غروب کار میکرد. با آن همه رنج و تلاش، نه میتوانست سکهای پسانداز کند، نه کفش و لباس تازه برای بچههایش بخرد. او دیگر از این همه کار خسته و ناامید شده بود. گاهی غمگین گوشهای مینشست و با خودش میگفت: «خدایا چه کار کنم. تا کی باید کارهای سخت بکنم. هیچوقت استراحت ندارم. اصلاً این همه کار و زحمت چه فایدهای دارد. یک ذره هم وضع زندگیام بهتر نشده. آخر یکی نبود که به من بگوید ای بدبخت تو که چیزی در زندگی نداری چرا دیگر این همه بچهی قدونیمقد تولید کردی. آب و نانت نبود. عقل که توی کلهات بود.
بله، روزهای میآمدند و میرفتند. بچههای مرد فقیر بزرگ و بزرگتر میشدند. زندگی هم روز به روز سنگین و سنگینتر. اما وضع کسب و کار او همان بود که بود. یک روز صبح وقتی از خانه بیرون آمد نگاهی به بیابان انداخت، بیابان وسیع و بیآب و علف.
ناگهان چیزی در ذهنش درخشید. با خود گفت: «آه دیگر خیلی خسته شدهام، باید از این زندگی لعنتی فرار کنم.»
با این فکر در بیابان دوید تا خودش را گم و گور کند. وقتی از خانهاش کمی دور شد. لحظهای ایستاد، به پشتِ سرش نگاه کرد. اشک در چشمهایش جمع شد ولی به خاطر اینکه پشیمان نشود با سرعت بیشتری پا به فرار گذاشت.
تا نزدیکیهای ظهر در بیابان رفت. آفتاب داغ میتابید و دل بیابان گرم گرم بود. مرد فقیر که تشنهاش شده بود در بیابان به دنبال آب گشت. در آن زمانها چاههایی در بیابان میکندند تا وقتی کاروانها یا گلهدارها از آن جا میگذشتند، از آب آن چاهها استفاده کنند.
مرد مدتی دنبال چاهی گشت. تا اینکه یکی از آن چاهها را پیدا کرد.
وقتی به چاه نزدیک شد. مرد سفیدپوشی را آنجا دید. مرد سفیدپوش زیر سایهی بوته خاری نشسته بود و یک پرندهی زیبای کوچک در دست داشت. پرنده خیلی کوچک بود از گنجشک هم کوچکتر. او در عمرش هرگز پرندهای به آن زیبایی و رنگارنگی ندیده بود. مرد فقیر سلام کرد. مرد سفیدپوش جواب سلامش را داد. سطلی کناره چاه یکوری افتاده بود. طناب بلندی هم بر دستهی آن گره شده بود. مرد فقیر به طرف سطل رفت. پیش از آنکه سطل را بردارد، باز نگاهی به مرد سفیدپوش کرد. او چهرهای عجیب داشت، و پرهای رنگینکمانی پرنده را نوازش میکرد.
همین که رفت سطل را در چاه بیندازد. صدای مرد سفیدپوش بلند شد: «ای مرد مسافر آیا حاضری کاری برای من انجام بدهی؟»
مرد فقیر با تعجب پرسید: « چه کاری؟ توی این بیابان چه کاری از دستم برمیآید!»
مرد سفیدپوش پرندهی توی دستش را نشان داد و گفت: «صد سکه به تو میدهم که آب از این چاه بکشی و به این پرنده بدهی تا سیراب شود.»
مرد فقیر با تعجب گفت: «چی؟! صد سکه میدهی که این پرنده را سیراب کنم، واقعاً راست میگویی؟»
یک لحظه فکر کرد شاید آن مرد دیوانه است. آخر مگر یک پرنده، آن هم به این کوچکی چهقدر آب میخورد که بابت آن صد سکه مُزد میدهد!
مرد سفیدپوش با آرامش خاصی گفت: «آری صد سکه به تو میدهم به شرط آنکه این پرنده را سیراب کنی.»
فقیر که ذوق کرده بود خندید و گفت: «اینکه کاری ندارد. هزاران پرنده مثل او را آب میدهم.»
فوری سطل را در چاه انداخت. تکانی به طنابش داد و سطل پر از آب را بالا کشید. اول خودش آب خورد. بعد بقیهی آب را کنار مرد سفیدپوش گذاشت و گفت: «بیا این هم آب. پرندهی کوچک با دیدن آب بال و پر زد و در یک چشم به هم زدن همهی آب را خورد.»
فقیر که نمیتوانست باور کند. با خودش گفت: «شاید دارم خواب میبینم.» چشمهایش را با پشت دست مالید و کلهاش را به چپ و راست تکان داد، اما نه، آنچه میدید واقعیت داشت.
دوباره سطل را در چاه انداخت، آب کشید و جلوی پرنده گذاشت. پرنده باز تمام آب را فوری نوشید. مرد فقیر که داشت از تعجب شاخ درمیآورد باز آب کشید. خلاصه او همینطور آب میکشید و پرندهی کوچک مینوشید.
او اینقدر آب کشید و کشید تا اینکه خسته شد و روی زمین نشست و گفت: «آقا واقعاً این پرنده است یا اژدها. من به اندازهی هزار شتر به او آب دادهام هنوز سیراب نشده فکر نمیکنم هم سیراب شود.
او را لب دریا هم ببری از آب سیراب نخواهد شد.»
مردسفیدپوش از جا بلند شد و گفت: «ای مرد! حکایت این پرنده امتحان خداست، تا به تو درسی بدهد.»
مرد فقیر که همه چیز را به شکل سِحر و جادو میدید با تعجب پرسید: «امتحان خدا، منظورت چیست؟»
- ای مرد سنگدلِ بیاحساس که از مسئولیت خانواده و خرج زن و بچههایت فرار میکنی، تو با تلاش چندین ساعت خود نتوانستی این پرندهی کوچک را سیراب کنی، چون خداوند روزیِ او را در دستهای تو قرار نداده، اما روزی و خرج زن و بچههایت را در تلاش و کوشش تو قرار داده است، اگر محبت و لطف خدا نباشد تو حتی نمیتوانی به یک مورچه هم کمک کنی. چرا نسبت به محبت خداوند شک کردی و زن و بچههایت را رها کردی ؟ زود به سوی آنها برگرد که خداوند به تو کمک خواهد کرد.
مرد سفیدپوش آن وقت کیسهی کوچکی که در آن صد سکه بود. جلوی او گذاشت و از برابر نگاه پر از تعجب او دور شد. مرد لحظهای به کیسهی کوچک نگاه کرد ولی وقتی سرش را برگرداند نشانی از مرد سفیدپوش در بیابان نبود.
مشتی آب بر صورت عرق کردهاش زد. کیسهی کوچک را در دست گرفت و بلند شد. نسیم ملایمی میوزید. به راهی که مرد سفیدپوش رفته بود، خیره شد.
با خود گفت: «بدون شک او یکی از مردان خدا بود. چه داستان عجیبی! هیچکس باور نخواهد کرد.»
اشک در چشمهایش جمع شد. سرش را رو به آسمان گرفت و گفت: «خدایا مرا ببخش که قدر محبت و مهربانی تو را ندانستم. خدایا چه سرمایهای از این بالا تر که به من نیرو وتوانایی دادی تا با تلاشخود به خانواده ام کمک کنم."
کم کم خورشید داشت غروب می کرد. مرد فقیر خوش حال به سوی خانه بر می گشت .دلش می می خواست زود به خانه اش برسد.انگار دلش برای بچه هایش تنگ شده بود.با خود گفت:"نه هنوز پدر بدی نیستم."
نویسنده: محمود پوروهاب
منبع: شعر، سنایی غزنوی
انتهای مطلب/