"خطاهای شناختی" آن قدر قدرت دارند که می توانند حال و روز ما را سیاه کنند
وقتی ذهنمان گولمان می زند
به گزارش گروه شاهد جوان، خطاهای شناختی الگوهایی هستند که ممکن است ما آن ها را مرتب در ذهنمان تکرار کنیم بدون این که به غلط بودنشان واقف باشیم. این فکر ها اگر زیاد در ذهنمان تکرار شوند می توانند ما را به افسردگی، احساس تنهایی، اضطراب، عزت نفس پایین و حتی پرخاشگری سوق دهند.
خاکستری وجود ندارد
اولین نوع خطای شناختی و شاید فراوان ترین نوعش تفکر " همه یا هیچ" است. شاید شما هم با این قانون فیزیکی آشنا باشید اما در دنیای روان شناختی انسان ها قانون سیاه و سفید می تواند زندگی را به تیرگی بکشد.
در ذهن کسانی که از این نوع خطای شناختی استفاده می کنند یا موفقیت وجود دارد یا شکست، آدم ها یا خوبند یا بد، آدم یا خوشبخت است یا بدبخت. خاکستری وجود ندارد، نسبیت چرت است.
" من یا فلان ماشین را می خواهم یا اصلا ماشین نمی خرم"، "یا گوشی فلان مدل یا هیچ نوع گوشی"، "آدم اگر می خواهد برود مسافرت باید یک جای درست و حسابی برود و یک هتل چند ستاره، وگرنه مسافرتش به درد نمی خورد". " آدم اگه کاری رو می گیره یا باید به بهترین نحو انجام بده یا این که قبول کنه خراب کرده".
متاسفانه ذهن ما شرقیها پر است از جمله هایی که نمود این خطای شناختی اند. در صورتی که با کمی منطقی فکر کردن به این جمله " ویرجینیا ستیر" روان شناس خانواده می رسیم که به زوجهای جوان می گفت:" همه و هیچ کلماتی هستند که از دنیای اسطوره ها در ذهن ما جا ماندهاند. آنها مال دنیای واقعی نیستند. آن ها را تا میتوانید به کار نبرید!"
تقصیر من بود
یکی دیگر از خطاهای شناختی ربط دادن وقایع عالم و آدم به شخص شخیص خودمان است. اینکه مقصر تمام اتفاقهای ناخوشایند اطرافمان را خودمان بدانیم. به اصطلاح روان شناسها آدم هایی که از این نوع خطای فکری رنج می برند از" اسنادهای درونی" زیاد استفاده می کنند یعنی علت وقایع را در درون خودشان جست و جو می کنند نه عوامل بیرونی. " چرا من بهش نگفتم زمین سره؟ این که اون خورد زمین تقصیر من بود"، "بچه ها چرت می گن که سوالا سخت بوده، من خنگم"، " چرا امروز این قدر ناراحت بود؟ حتما من یه کاری کردم که ناراحت شده"، " تقصیر من بود که اون مهمون زیاد خوشحال نبود، من باید بیشتر بهش می رسیدم". در تمام مواقعی که این فکرها از سرمان می گذرند اگر کمی منطقی باشیم در می یابیم که چندین عامل می تواند در به وجود آمدن یک اتفاق دخیل باشند و ما فقط یک عاملیم.
شکست کوچک وجود ندارد
کسانی که این خطای فکری در ذهنشان وول می خورد انگار یک ذره بین تخصص یافته گذاشته اند جلو ذهنشان و با آن ذره بین به وقایع نگاه می کنند. گفتیم تخصص یافته به این خاطر که این ذره بین تنها موقعی کار می کند که اتفاق ناخوشایند باشد یا بتوان اسم اتفاق را گذاشت" شکست".
آنها از کوچک ترین شکستها یک فاجعه ملی می سازند! در نظر آن ها نیامدن یکی از دوستان درجه پنجم از آمدن همه دوستان درجه اول به جشن تولدشان مهمتر است.
موفقیت بزرگ وجود ندارد
افرادی هم که از این خطای شناختی استفاده می کنند دوربین را چپه گرفتهاند و دارند از ته دوربین به موفقیتهایشان نگاه میکنند. به اطلاح روانشناسها آن ها موفقیتهایشان را کوچکنمایی می کنند. " خوب! ارشد قبول شدم که شدم، مگه چه اتفاق بزرگی تو زندگیم افتاده؟" " ماشین خریدنم شد موفقیت؟ حالا دیگه زیر پای بچه 15 ساله ام یه ماشین شخصیه". اینها نمونههای تفکر بر اساس کوچکنمایی موفقیت است.
احساسش میکنم پس وجود دارد
این خطا از آن خطاهاست که فقط داورهای ماهر میتوانند آن را متوجه شوند. اساس این خطا این است که احساسهای منفی وجود دارند پس باید یک واقعیت منفی هم در مقابلش وجود داشته باشد. " احساس گناه می کنم پس حتما آدم بدی هستم!"، " احساس خشم میکنم پس حتما یک بی انصافی در حقم شده است". می بینید چه قدر ظریف و موذیانه؟
به هر حسی باید یک برچسب شخصیتی زد
اصل این خطا این است که رفتارهایمان را به چیزی نسبت دهیم که کمتر تغییر پذیر باشد. مثلا بعد از یک اشتباه به جای این که به خودمان بگوییم اشتباه کردم بگوییم " بازندهام" یا " احمقم". یا فردی که از ما انتقاد می کند را در ذهنمان "ذاتا بد دل" یا ذاتا " متکبر" بنامیم. این کلمات تغییر ناپذیر اگر زیاد تکرار شوند ما باور میکنیم که بازنده، احمق یا " درمانده" ایم. چیزهایی که در زندگی واقعی، برای همیشه وجود ندارند.
بایدها و نبایدها
تا بوده و نبوده این بایست و نابایستها و شایست ناشایستها هر وقت افراطی شدهاند آدمهایی را به وجود آورده اند که آن قدر ایدئولوژیک فکر می کنند که می خواهند دنیا را با باید و نبایدشان ویران کنند. باید و نبایدها دیگران را هم بدجور اذیت می کنند. تصور کنید یک نفر توی ذهنش پر از خطای باید و نباید باشد و بخواهد بچه اش را نصیحت کند یا به زیردستش در اداره چیزی بگوید.
هر چه سریع تر بهتر
کلا با شتاب قضاوت کردن بر اساس تفکر شهودی ست و با تامل فکر کردن بر اساس منطق. کسانی که بیش از حد شتاب زده اند فوری ذهن طرف مقابلشان را می خوانند البته به غلط. آن کارتون را که یادتان هست " من میدونم خراب می شه!"
نگاه از زوایای تاریک
کسانی که این گونه میاندیشند بیشتر تجارب منفی روزمره در ذهنشان می می ماند تا تجربههای مثبت. روان شناسها به این خطا می گویند " انتزاع گزینشی". این آدمها اگر چیزهایی را که در روز بر آن ها گذشته است و حس هایی راکه داشته اند را بنویسند در مییابند که اوضاع آن قدرها هم خراب نیست.
نتیجه گرفتن بدون دلایل کافی
این خطا هم از جنس خطای نهم است. فردی که از این نوع خطا که نامش هست " استنباط دلبخواهی"، رنج می برد بدون این که دلایل کافی داشته باشد یکهویی نتیجه میگیرد. مثلا یک دانشجوی انترن وقتی که میبیند رییس بیمارستان یک اطلاعیه زده که "تمام بیمارانی که یک بار توسط انترنها ویزیت شدهاند، باید دوباره توسط رزیدنت ها ویزیت شوند" نتیجه میگیرد که رییس بیمارستان اعتقادی به کار ما ندارد.
نویسنده: سعید جویانی
بیشتر بخوانید: مهارت تفکر انتقادی یعنی منظم فکر کردن و درست تحلیل کردن. آیا آن را در خودتان پرورش داده اید؟
بیشتر بخوانید: مهارت های زندگی جوانان
بیشتر بخوانید: در جستجوی"من" گمشده
بیشتر بخوانید: مدیریت خشم
بیشتر بخوانید: مهارت های زندگی جوانان (داشتن یک هدف درست و درمان در جوانی، میتواند مسیر کل زندگی را معلوم کند)
بیشتر بخوانید: جهانی تازه خلق کن
بیشتر بخوانید: من مانده ام تنهای تنها
بیشتر بخوانید: خودت را بگذار جایش!
انتهای مطلب/