به گزارش شاهد جوان، احمد خیره ایستاده بود و نگاه می کرد.بارانی از خمپاره می بارید و زمین را شخم می زد. صدای ویز ویز ترکش ها را می شنید، اما دلش نمی خواست حتی خم بشود. یک نفر فریاد کشید :
- امدادگرها را خبر کنید
همین موقع بود که احمد به خودش آمد. همه جا در لایه ای از گرد و غبار فرو رفته بود. بوی گوگرد در مشام اش پیچیده بود. دو نفر قبل از او با دیدن رزمنده ای که روی زمین افتاده بود، راه کج کردند بالای سر او رفتند. دوباره همان فریاد را شنید:
- امدادگر...امدادگر
اصلا نفهمید چطور خودش را به کسی که امدادگرها را صدا می زد، رساند و گفت :
- تورا به جان امام حسین امدادگرها را صدا نزن!
خمپاره ای دورتر به زمین خورد. دست به شانه هم گذاشتند و کمی خم شدند. ابراهیم زودتر از احمد از جا بلند شد. نمی خواست بداند چرا احمد از او خواسته تا امدادگرها را صدا نکند. رزمنده یک دستش را زیر شکم گذاشته بود . چیزی مخلوط با خون و آب روی شلوارش می ریخت. چفیه نیمی از صورت اش را پوشانده بود و لب های او برای گفتن حرفی که نمی توانست به زبان بیاورد تکان می خورد. هردو رزمنده نگاه کردند. احمد دست ابراهیم را گرفت و به دنبال خودش کشید:
- هیچ کس نباید با خبر بشه.
ابراهیم گفت : چکار می کنی ؟ مگر نمی بینی دارد شهید می شود؟ احمد طعم خاک و گوگرد که گلوی اش را می آزرد، به زمین تف کرد و گفت : پس تو برو برانکارد امداگرها را بگیر و بیاور. خودمان به عقب می بریمش. ابراهیم ، شنیده و نشنیده دوید تا امدادگر ها را پیدا کند. دیدنِ شکم پاره شده ی فرمانده ی گردان جلو چشم اش بود. مثل دیوانه ها می دوید و امداگرها را صدا می زد. گردان به خط دشمن زده بود و کسی نمی دانست فرمانده به شدت زخمی شده است. بارها از فرمانده شنیده بود که اگر توی عملیات ها به هردلیلی من نتوانستم همراه نیروها باشم، کسی حق ندارد حتی یک کلمه به آن ها چیزی بگوید. ابراهیم می دانست اگر نیروها متوجه زخمی شدن فرمانده بشوند، روحیه شان خراب می شود.
احمد سرِ فرمانده را بالاتر روی دست گرفت.لب های خشک و رنگ پریده ی فرمانده به هم خورد. احمد سرش را نزدیک تر برد تا شاید صدای او را بشنود.
- زودتر ...م ..ن را بکشید ...ع ..قب...به کسی ..کسی..نگید...نگ...
گردن فرمانده به یک طرف افتادو کلمات روی لبش خشکید. احمد دستش را زیر امعاء و احشاء بیرون افتاده از شکم او گذاشت.دلش می خواست می توانست گریه کند. ابراهیم با یکی از امداگرها آمد. فرمانده را روی برانکارد گذاشتند و به سرعت به طرف آب راه رفتند. باید با یکی از قایق ها او را به عقب منتقل می کردند. احمد به امداگر گفت:
- از زخمی شدن فرمانده به کسی چیزی نگو.
امدادگر اشک هایش را پاک کرد و سر تکان داد.چند ساعت بعد احمد و ابراهیم ، فرمانده را به یکی از بیمارستان های مشهد رساندند. دکتر که مردی میان سال و ابرو در هم کشیده بود، نگاهی به جای بریدگی ترکش انداخت. طولِ بریدگی تا قفسه ی سینه ی فرمانده می رسید.
پرسید :
- چکاره بوده ؟
ابراهیم از دهانش در رفت و دستپاچه گفت:
- فرمانده ی گردان !
دکتر با دو انگشت پلک ها ی بسته ی فرمانده را کنار زد و لب و دهان جمع کرد:
- فکر نکنم امیدی به زنده ماندنش باشه. ولی خب ...
بقیه حرفش را نگفت و با دست به پرستارها اشاره کرد تا فرمانده را به اتاق عمل ببرند.پرستارها برانکارد را به طرف اتاق عمل بردند. احمد می خواست چیزی از دکتر بپرسد، که او چند بار دست اش را توی هوا تکان داد.ابراهیم دید و گفت:
- دکتر به این بد اخلاقی ندیده بودم.
مردی جوان که لباس پرستاری به تن داشت ، حرف های ابراهیم را شنید و گفت :
- به خدا توکل کنید. در ضمن من پرستار این بخش هستم. محسن کرمانی! حواسم به رفیق شما هست!
بعد انگار که می خواست مطمئن بشود پرسید: گفتید که فرمانده ی گردان است؟ ابراهیم به احمد نگاه کرد و این بار گفت :
- نه! رزمنده ی گردان است.
محسن با آن ها دست داد و در حالی می رفت گفت :
- ولی حواستان به رفیقتان باشه. تا حالش خوب بشه چند روزی طول می کشه. به حرف های دکتر هم اهمیتی ندهید. ایشون هر رزمنده ای را که به این جا می آورند، می گوید امیدی به زنده ماندنش نیست.
محسن رفت؛ در حالی که احمد و ابراهیم ازحرف های او تعجب کرده بودند. عمل جراحی فرمانده با موفقیت انجام شد. وقتی به هوش آمد، احمد خبر پیروزی عملیات را به او داد. فرمانده هنوز نمی توانست به خوبی حرف بزند. برای همین تا چند روز ملاقات با او ممنوع شد.
یک هفته محسن وقتی می خواست سِرُم او راعوض کند، متوجه شد که روی زخم های او باز است. می دانست که باید روی زخم پوشیده باشد تا بیمار دچار عفونت نشود. از یکی از پرستار های بخش پرسید:
- چرا روی زخم این رزمنده بازه؟
پرستار با تعجب گفت : من ندیدم. ولی نباید باز باشد. هر دو به بالین فرمانده رفتند. حال فرمانده بهتر شده بود، اما به شدت از ناحیه شکم درد می کشید. پرستار ملحفه را بالا زدو خطِ زخم بخیه شده را دید. با تعجب گفت:
- حالا فهمیدم چرا روی زخمش بازه؟
محسن را به کناری کشید و آهسته گفت: خودت که باید بهتر بدانی که این خرابکاری ها زیر سرچه کسی است؟ چرا آمدی از من سوال می کنی؟ محسن برگشت و به فرمانده که صورت اش از درد مچاله شده بود نگاه کرد.
هر دو چیزهایی در مورد همکاری دکتر خرسند با منافقین شنیده بودند. چند بار هم دیده بودند که او با رزمندگان زخمی برخورد خشن و دور از اخلاقی دارد. دوباره به بالین فرمانده رفتند. محسن دست او را گرفت و آهسته پرسید:
- برادر تو چکاره ای ؟ اسمت چیه؟
فرمانده در حالی که سینه اش به سختی حجم هوا را جا به جا می کرد گفت :
- من یک رزمنده ام . اسمم قاسمِ ..قاسم سلیمانی
محسن دست او را محکم تر گرفت :
- تو باید کاره ای باشی که...
پرستار با دست روی شانه ی او زد و گفت: شاید نباید بگه. ما باید کار خودمان را انجام بدهیم. محسن پرسید:
- یعنی چی؟ چکار کنیم؟
پرستار به اطراف نگاه کرد و و گفت: باید از اینجا ببریمش. دکتر خرسند عمدا اجازه نمی دهد که زخم های این رزمنده پانسمان بشود. خودت که بهتر می دانی، اگر این جا باشه می میره. می بریمش توی یک بخش دیگه. به دکترخرسند هم می گویم مرخص شده. نیمه های شب بود که فرمانده را به بخش دیگری منتقل کردند. محسن تخلفِ دکتر خرسند که با انگیزه های سیاسی، به رزمندگان آسیب می رساند را به رییس بیمارستان گزارش کرد. چهل و پنج روز بعد وقتی قاسم سلیمانی از تخت بیمارستان پایین آمد ، باور نمی کرد دو پرستاری که فرشته نجات اش شده بودند، هم شهری های کرمانی اش باشند.
نویسنده: اصغر فکور
انتهای مطلب/