حساب کاربری

وجعلنا بخوان و عشق کن

تعداد بازدید : 502
تاریخ و ساعت انتشار : یک شنبه 5 دی 1400 08:31
رسول قرآن جیبی اش را بیرون آورد و گفت. اگر ما مومن به قرآن باشیم، خدا خودش گفته که مومنان خودش رو از دید بد خواهان محافظت می کنه. چرا راه دور برویم همین وجعلنا را بخوان و راه بیفت.

به گزارش گروه شاهد جوان، دستور رسیده بود وقتی هوا تاریک می شود، تردد جاده ای نداشته باشید. حالا رسول و نجف  هوایی ام کرده بودند، تا با آن ها بروم. حق داشتند. دیدن چهل و پنج نفر رزمنده ی جوان که حداقل باید روزی دو تا لواش می خوردند، اما حالا یک کف دست نان هم به دست شان نمی رسید، آدم را فکری می کرد که دل به دریا بزند. اوایل جنگ کردستان بود و هر نیرویی به منطقه می آمد بی تجربه بود. تنها تجربه شان  عاشقی بود. برای این عشق جان شان را  هم می دادند. اما بالاخره نیروها گرسنه بودند و باید کاری می کردیم. چند روزی بود  مجبور شده بودیم  نان خشک های توی گونی را آسیاب کنیم و با چای شیرین بخوریم. نهار و شام هم فرق نمی کرد. دو گروه کومله و دموکرات با کمک عراقی ها  حسابی میدان داری می کردند. روزها شبیخون می زدند و شب ها به خانه های امن روستا بر می گشتند. با این که تعدادی از آن ها شناسایی شده بودند، اما فرمانده اجازه نمی داد  دخل شان را بیاوریم. می گفت : ممکن است  اهالی روستا با تهدید به آن ها  جا و مکان داده باشند. حساب مردم را باید از ضد انقلاب جدا کرد.

 بدتر از همه کمین های ناجوری بود که کومله و دمکرات به بچه ها می زدند. تا آن روز  چند ماشین تدارکات را با آرپی چی زده بودند و باعث شده بود تا بی آذوقه بمانیم. رسول گفت :

- من دیروز صبح با یک پیرزن روستایی آشنا شدم. گفت من صد تا نان برای رزمنده ها پخته ام. شب دور از چشم کومله بیایید و با خودتان ببرید.

 نجف که مثل من دیر باور بود پوزخند زد و گفت :

- لابد تو هم باور کردی؟

رسول  شانه بالا انداخت و گفت » چرا باور نکنم؟ مگه قراره همه ی آدما بد باشند؟ نجف کمی فکر کرد. من هم جای او بودم به فکر فرو می رفتم. اصلا قرار نبود، وقتی در جای بدی قرار گرفتی، همه را بد ببینی. این حرف ها را فرمانده به ما گفته بود تا همیشه یادمان بماند، وقتی از کنار مردم دزلی رد می شویم، اسلحه مان را نگون فنگ کنیم. یعنی طوری که لوله ی اسلحه رو به زمین باشد. دزلی صخره های سر به فلک کشیده داشت و ضد انقلاب در بین صخره ها و دامنه، به بچه های ما کمین می زد. ما هم که با منطقه نا آشنا بودیم در بیشتر اوقات  به دام می افتادیم. فقط شجاعت بچه ها بود که آن ها را نجات می داد. اگر نه که می دانستیم  با یکی دو ماه کار شناسایی نمی شود منطقه را شناخت.

چند شب بود که حرف های رسول وسوسه مان کرده بود. می گفت :

- فکر نکنید که فقط اون پیرزن کُرد می خواهد به ما کمک کند؟ بیشتر اهالی این جا دوست دارند به ما کمک کنند. اما از جاسوس ها می ترسند. خیلی هاشون  به خاطر کمک به بچه های ما اعدام شدند.

نجف به من نگاه کرد تا نظرم را بگویم. از یک طرف به صد لواش محلی فکر می کردم، که بچه ها با خوردنش قُوت و توان می گرفتند؛ از طرف دیگر افتادن به تله ی ضد انقلاب فکرم را مشغول کرده بود. نجف وقتی دید مشغول فکر کردن هستم گفت :

من هم مثل ابوالفضل فکر می کنم که باید احتیاط کنیم. حداقل چند روزی صبر کنیم اگه ماشین تدارکات نیامد ، بالاخره یک کاری می کنیم.

بعد انگار که چیز تازه ای یادش آمده باشد رو به رسول گرفت و ادامه  داد:

- تو که خبر داری ضد انقلاب مثل شبدر جای منطقه رشد کرده؟ اصلا نمیذارن وارد روستا بشوی، که بخواهی به خانه پیرزن بروی. تازه اگه پیر زنه خودش از افراد کومله نباشه.

رسول قرآن جیبی اش را بیرون آورد و گفت. اگر ما مومن به قرآن باشیم، خدا خودش گفته که مومنان خودش رو از دید بد خواهان محافظت می کنه. چرا راه دور برویم همین وجعلنا را بخوان و راه بیفت.

حرف های رسول تحت تاثیر قرارمان داد و بالاخره توی تاریکی راه افتادیم. سه تا ملحفه هم برداشتیم که اگر قرار بود نانی گیرمان بیاید، بین هم تقسیم اش کنیم تا خسته نشویم. بین راه صدای تلاوت زیر لبی رسول را می شنیدیم. آن شب احساس می کردم با تمام وجودم به وعده ی خداوند ایمان دارم. می رفتم و انگار در خواب راه می رفتم. گاهی سایه ها را می دیدیم که ایستاده و به ما خیره شده بودند. نه حرفی می زدیم نه به آن ها اشاره می کردیم. فقط از زیر تیغِ نگاه شان می گذشتیم. به خانه پیرزن که رسیدیم. رسول چند ضربه ی آهسته به در کوبید. پیرزن ما را به داخل دعوت کرد. نان های پخته شده را در سه پارچه تقسیم کرده بود. با حیرت نگاه می کردیم. از کجا می دانست که قرار است سه نفر برای بردن آن به خانه اش بیایند؟ رسول خم شد و دامن پیرزن را بوسید. وقتی هم می خواستیم برگردیم،  پیرزن خمیده و با عصا تا جلو در آمد. در راهِ برگشتن هنوز سایه ها را می دیدیم. اما زبان مان قفل شده بود. وقتی به مقر رسیدیم، از خستگی تا اذان صبح خوابیدیم. بعد از نماز به هم نگاه کردیم و لبخند زدیم.نجف با لبخندی که به لب داشت گفت: وجعلنا بخوان و عشق کن.

 

نویسنده: اصغر فکور

 

  • جدیدترین ها
  • پربازدید ها