حساب کاربری

داستان؛

یک لحظه با تو بودن 

تعداد بازدید : 346
تاریخ و ساعت انتشار : دو شنبه 16 خرداد 1401 11:12
سرویس فرهنگی: دو ليموی تازه را بين انگشتان باريكش گرفت و ‏بوئيد؛ دوست داشت عطر آنها را ببلعد.

به گزارش نشریه الکترنیکی شاهد جوان و نوجوان، روي طاقچه پنجره نشسته بود و به پستی ساختمان‏ها و رفت‏و‏آمد آدم‏ها نگاه می‌کرد؛ به برج میلاد که بلندتر از همه ساختمان‌ها خودنمایی می‌کرد. همه چيز از طبقه بیست و یک آپارتمان هشتاد متري به خوبي ديده مي‏شد. خورشيد دامن نارنجي رنگش را از بالاي آپارتمان‏‌ها و بلندای برج‏ میلاد بيرون مي‏كشيد و شب با گام‌‏هاي سنگينش میهمان آسمان مي‏شد. حركت آدم‏هاي بندانگشتی تندتر مي‏شد؛ با چشم آنها را دنبال مي‏كرد و گاهی مقصدشان را هم حدس مي‏زد. دوباره ليموهاي تازه را بوييد و ياد شكوفه‌‏هاي بهارنارنج باغ پدری‌اش افتاد.

 دود غليظي مشامش را پر كرد، به سرفه افتاد! پنجره را بست و به اتاق برگشت. او را ديد كه روي ویلچر خوابش برده بود؛ ملحفه را آرام تا زير گلويش بالا كشيد و رو به رويش نشست. سربلند کرد، او میان قاب عکس روی دیوار، که پلاکی گوشه آن می‌درخشید، کنار آمبولانسی خاکی رنگ ایستاده بود. دستش را زير چانه‏ زد و یک لحظه‌ نگاهش کرد. یادش آمد با هم کنار سفره سفید عقد نشسته بودند، که گفته بود: «مریم! زندگی با یه جانباز سخته.» جواب داده بود: «سعید! سختی‌ش می‌ارزه به داشتن همسری مثل تو.» با این فکر لبخندی روی لبش نشست. 

برخاست تا به آشپزخانه برود؛ جلوي آينه دور نقره‌ای كه رسید، ایستاد. به تصویر خودش خیره ماند، دست در موهايش فروبرد، بی‌اعتنا به چند تار موی سفيد جلوي سرش، به گونه‏اش دست كشيد. موهایش را از پیشانی‌اش كنار زد، شانه‏‌هايش را عقب داد و به آشپزخانه رفت. گلدان ‏مريم را از كابينت بيرون آورد، عطرش فضا را پر کرد. شيشه ادوکلن را كادو كرد؛ مي‏‌خواست قبل از اينكه سعید بيدار شود همه چيز حاضر باشد. آن شب، تولد سعید بود و دوست داشت غافلگیرش کند. 

قهقهه زن همسايه با تق‌تق كفش‏‌هاي زنانه درهم آميخت. عطر تندشان قاتی عطر گل‌‏های مريم شد. ليموها را روي يخچال گذاشت، دو تا تخم‌مرغ در قابلمه شکست و هم زد. صداي زن‏ها طبق معمول بلند شد. دیوارهای آپارتمان کوچک آن‌قدر نازک بود که به راحتی می‌توانست همهمه آنها را بشنود. 

حتي مي‌‏دانست چه كسي اولين نفر بايد حرف بزند یا حتي مي‌‏توانست حركات صورتشان را از هم تشخيص دهد، حتي رنگ لباس‏‌هايشان را!

 زن همسايه شروع كرد از لباس تازه‏اش گفتن و حسابي حرافي كرد؛ بعد دور به دست دوست صميمي‏اش افتاد و يادآور شد كه آخر هفته تور دُبي گذاشتند. آن یکی گفت قرار است بروند ترکیه و... 

قلبش لرزید، یک لحظه دست از کار کشید و تخم‏مرغ‏ها را هم نزد. فکری از ذهنش گذشت: «چه خوب بود که سعید رو یه دفعه می‌بردم باغِ بابا یا اطراف تهرون؟» 

قهقهه زن همسايه او را آزرد. صدایِ موسيقي، با ریتمی تند، بلند شد. بوي سيگار از دريچه كولر به داخل آشپزخانه دوید. آرد را ذره ذره میان قابلمه ريخت و دوباره هم زد؛ بعد هم وانیل و... صداي كفش چند زن به جمعشان اضافه شد و دنبال آن واق واق يك سگ. فر را روشن كرد. زني كه صدايِ باريكي داشت برايشان فال قهوه مي‏گرفت. زن‏ها یک دفعه ساکت شدند.

- یه مرد می‌آد خواستگاریت که ماشین شاسی بلند داره با خونه تو شمرون...

- نه! کمه، من بُرج می‌خوام یه بار دیگه فال بگیر...

 و بعد دوباره ولوله‏شان به هوا برخاست. مايع كيك را در قالبی به شکل قلب ريخت و درون فر گذاشت. ليموها را از روي يخچال برداشت و خواست بيرون برود كه صدايي او را سر جایش میخکوب كرد. یک نفر پرسيد: «راستي شهين تو كه كل ساختمون رو دعوت مي‏كني، چرا همسايه كناريت رو دعوت نمي‏كني؟» ناخودآگاه سمت دريچه كولر رفت تا صدا را بهتر بشنود، زن همسايه با لحني كه انگار هنوز دهانش پر بود، از لاي لقمه‏هاي نیمه جويده به زور گفت: «مریم رو می‌گی؟ نمی‌دونم چه‌قدر همدیگر رو دوست دارن که دختره یه لحظه هم شوهرش رو تنها نمیذاره! اون هم همچین آدمی که همش رو ویلچره...»

 خنده زن‏ها ساختمان را از جا برداشت. 

همه خانه بوی کیکِ داغ می‌داد. مریم، ليموها را آرام برش داد تا روی کیک بگذارد. سر برگرداند، سعید را نشسته روي ويلچر، میان قاب در دید. فکری از ذهنش گذشت... «تو مردِ میدون نبردی؛ اگه نبودی که بقیه راحت زندگی نمی‌کردن... یک لحظه با تو بودن رو با تموم دنیا عوض نمی‌کنم.»

لبخند زد؛ سعید هم به رویش خندید...

نویسنده: مریم عرفانیان

ما را در شبکه‌های اجتماعی دنبال کنید:

اینستاگرام 

https://instagram.com/mag.javan.noujavan?igshid=YmMyMTA2M2Y=

آپارات 

https://www.aparat.com/Shahedjournall

واتساپ

https://chat.whatsapp.com/KuYn31NWBC5ArRwCovW1Tw

تلگرام

https://t.me/shahedjournall

گردآورنده: محدثه گودرزی

سردبیر: حسین عبداللهــی

  • جدیدترین ها
  • پربازدید ها