حساب کاربری

یاد آفتاب

شهید یوسف کابلی

تعداد بازدید : 568
تاریخ و ساعت انتشار : شنبه 15 آبان 1400 11:46
شهید سید یوسف کابلی در ۲۹ آبان سال ۱۳۳۵ در خانواده‌ای مذهبی در تهران متولد شد. او در دوران تحصیل خود عملکرد بسیار درخشانی داشت. شهید کابلی پس از پایان مقطع ابتدایی وارد دبیرستان«اشرف» شده و در آنجا با اثبات خلاف فرضیه‌های علمی در ریاضی مایع شگفتی دبیران و هم‌کلاسی‌هایش می‌شد. او تحصیلات عالی خود را در رشته مهندسی مکانیک دانشگاه علم و صنعت ادامه داد.

شهید یوسف کابلی

به گزارش شاهد جوان، شهید سید یوسف کابلی  در ۲۹ آبان سال ۱۳۳۵ در خانواده‌ای مذهبی در تهران متولد شد. او در دوران تحصیل خود عملکرد بسیار درخشانی داشت. شهید کابلی پس از پایان مقطع ابتدایی وارد دبیرستان«اشرف» شده و در آنجا با اثبات خلاف فرضیه‌های علمی در ریاضی مایع شگفتی دبیران و هم‌کلاسی‌هایش می‌شد. او تحصیلات عالی خود را در رشته مهندسی مکانیک دانشگاه علم و صنعت ادامه داد. وی پس از پیروزی انقلاب اسلامی در مریوان بهزمره‌ی مبارزه با ضدانقلابیون تحت فرماندهی شهید احمد متوسلیان در درگیری با اشرار دمکرات و کومله و رزگاری پیوست. سردار یوسف کابلی پس از جانفشانی‌ها و نقش‌آفرینی در عملیات‌های گوناگون، در ۱۸ بهمن سال ۱۳۶۵ در عملیات کربلای- منطقه۵ شلمچه- به مقام والای شهادت رسید.

پای راستش کاملا فلج شده بود، ولی کسی نتوانست حتی یک‌بار او را از کارهای عملیاتی باز دارد. با آن وضعش شاید بیشتر از فرماندهان سالم هم کار می‌کرد. فرماندهی تیپ کار ساده‌ای نبود، فشار کار عملیات‌ها، فرماندهان سالم را هم از نفس می‌انداخت، ولی سید یوسف زیر باران بمب و خمپاره و گلوله با یک پای فلج این طرف و آن طرف می‌دوید، مثل شیر می‌خروشید، فرمان می‌داد و کارها را راه می‌انداخت. در گیر و دار عملیات بیت‌المقدس که تازه چند ماه بود از بیمارستان مرخصش کرده بودند و به عنوان فرمانده‌ی گردان توپخانه منصوب شده بود، آن‌قدر به پا و کمرش فشار آورد که دیگر نمی‌توانست را برود. ولی او نشسته و به کمک دست‌هایش راه می‌رفت و کارها را پیش می‌برد. خواستیم چند روز برود استراحت؛ نه به تهران، بلکه لااقل به همان پادگان دوکوهه. همین را هم نپذیرفت. گفت همین‌جا در چادر هدایت آتش، استراحت می‌کنم.

روز دوم توی چادر نشسته بود و از این که نمی‌توانست کار کند افسوس می‌خورد و با حسرت، بچه‌های توپچی را که شلیک می‌کردند، نگاه می‌کرد. عراقی‌ها پاتک سختی کردند. همه‌ی توپچی‌ها در حال شلیک بودند و کسی فرصت نهار خوردن نداشت. سید یوسف همین‌طور که توی چادر نشسته بود، لقمه آماده می‌کرد و بچه‌ها را تک‌تک صدا می‌کرد و چون دست‌هایشان دود‌آلود و کثیف بود، خودش می‌گذاشت توی دهانشان.

شب سال نو بود که متوجه شدم یوسف و برادرش لباس‌های نویی را که برایشان سفارش داده بودم بدوزند، برده‌اند و داده‌اند به معلمشان که آن‌ها را به بچه‌های بی‌بضاعتی که درسشان خوب است، بدهد. روزی به من گفت:«پدر جان! سالن مدرسه بزرگ است و میزها و نیمکت‌های فلزی خیلی سرد می‌شوند و بچه‌ها از سرما می‌لرزند، بهتر نیست این بخاری بزرگ را که چندان مورد احتیاج ما نیست به مدرسه هدیه بدهیم؟» من هم قبول کردم و آن را به مدرسه به مدرسه دادم. یوسف از این کارها فراوان انجام می‌داد. هنگامی که به دانشگاه می‌رفت، پنجشنبه ها و جمعه‌ها را برای کار به آجرپزی می‌رفت و دستمزدش را به یک خانواده فقیرنشین شش نفره که پدر خانواده فلج و از کار افتاده بود، می‌داد. هیچ‌گاه در این‌باره با کسی صحبت نکرد، ما هم بعدها فهمیدیم. 
 

فرازهایی از وصیت‌نامه
بسم‌الله الرحمن الرحیم
این سطر جاده‌ها که به صحرا نوشته‌اند
یاران رفته از قلم پا نوشته‌اند
لوح مزارها همه سربسته نامه‌ها است
کز آخرت به مردم دنیا نوشته‌اند

------------------------

[1]خاطره‌ی یکی از هم‌رزمان (در منبع، نام ایشان اعلام نشده است)

[1]خاطره‌ی پدر شهید.

پسران خوبم سید حسین و سید علیرضا3

 

سلام‌علیکم
ان‌شاءالله که حال شما و مامان خوب باشد و در پناه خدای مهربان سلامت باشید. من هم الحمدالله خوبم و دعاگوی شما. می‌دانم آن‌طور که لایق شماست، در زندگی خدمت نکرده‌ام و در بسیاری از صحنه‌های زندگی شما را با خدایتان تنها گذاشته‌ام. ولی خوب خدا می‌داند که در قبال خون شهدا که هر قطره‌اش راهنما و دریای رحمت و نور است، شرمنده‌ام و عقب‌مانده، ان‌شاءالله شما دو تا که نامتان نام دو شهید بزرگوار جبهه‌هاست و نذر هم کرده‌ایم بتوانید حتی‌الامکان طلبه و ادامه‌دهنده‌ی راه شهدا و راه حسین(ع) باشید که پایه‌گذار قیام و ظهور امام زمان(عج) است. 
من حرف و یادگاری درست و حسابی برایتان ندارم و شاید در آینده از من گله‌مند هم باشید اما خب این را فهمیده‌ام که دنیا سراسر نیرنگ و بی‌مایگی است. معنای این‌ها را از مامان بپرسید. اگر یک لحظه غفلت بکنیم یا خط شهدای عزیز و خط امام را فراموش بکنیم تازه به اول بدبختی و دربدری و عصیان رسیده‌ایم.

 

منبع:

حبیب یوسف زاده، یزدانی، غلامرضا. سرداران آتش(بازنویسی علیرضا اشتری)، انتشارات فراندیش، تهران۱۳۸۵.

انتهای پیام/

 

 

  • جدیدترین ها
  • پربازدید ها