حساب کاربری

یکی شبیه همت

تعداد بازدید : 338
تاریخ و ساعت انتشار : دو شنبه 6 تیر 1401 09:27
ابوالفضل از شدت درد بخودش می‌پیچید‌، گفتم: -چیه راه‌چمنی؟ چی شده؟  گفت: - هیچی..! خوبم... خوب می‌شم.

به گزارش نشریه الکترونیکی شاهد جوان و نوجوان، ولی معلوم بود کمردرد بی‌تابش کرده که آروم و قرار نداره. گفتم: 

- رنگ و روت پریده. بی‌تابی‌، می‌گی چیزی نشده؟ 

گفت:

- چیزیم نیست. می‌ترسم از رسیدگی به بچه‌ها و عملیات جا بمونم. دعا کن زودتر خوب بشم.

 دست به کمر بود و طاقت نیاوردم که درد کشیدنش رو ببینم. گفتم؛ بخواب کمی ماساژت بدم. این کمردرد بی‌خودی پیش نیومده. تو که خوب بودی!

ابوالفضل دراز کشیده بود و من آروم‌آروم ماساژش می‌دادم که قفل زبانش وا شد و گفت: 

- جلو احتیاج مبرمی به مهمات داشت. بچه‌ها همه درگیر بودند. از صبح براشون مهمات بردم. 

با خودم گفتم؛ هنوز حاج همت پیدا می‌شه که زیر تیر و ترکش‌، جعبه‌های مهمات سنگین رو تنهایی جلو ببره. مهمات برسونه که مبادا نیروهای درگیر با دشمن کم بیارن...

موضوع: شهید ابوالفضل راه‌چمنی

ما را در شبکه‌های اجتماعی دنبال کنید:

اینستاگرام 

https://instagram.com/mag.javan.noujavan?igshid=YmMyMTA2M2Y

آپارات 

https://www.aparat.com/Shahedjournall

واتساپ

https://chat.whatsapp.com/KuYn31NWBC5ArRwCovW1Tw

تلگرام

https://t.me/shahedjournall

گردآورنده: محدثه گودرزی

سردبیر: حسین عبداللهــی

  • جدیدترین ها
  • پربازدید ها