داستان
فرمانده سوار بر ماشین به همراه چند رزمنده به خط مقدم جبهه میرفت.
دل رزمندهها برای او تنگ شده بود. ناگهان گنجشکی به ماشین خورد.
فرمانده فوری به راننده گفت: «ماشین را نگه دار!» دوستان او فکر میکردند هواپیماهای دشمن حمله کردهاند.آنها توی یک سنگر پنهان شدند.
اما فرمانده به طرف مرداب رفت. گنجشک را نجات داد. دوستانش را صدا زد و ماجرا را به آنها گفت.
او بالهای پرنده را تمیز کرد و به او آب و دانه داد. وقتی دید حالش بهتر شده، پروازش داد.
سپس به سمت خط مقدم راه افتاد. وقتی به آنجا نزدیک شد، ناگهان خمپارهای در کنارش منفجر شد. فرمانده شهید شد و به دیدار خدا رفت.
او در سال 1310 در تهران به دنیا آمد. در دوران تحصیل یکی از شاگردان ممتاز بود، به همین خاطر به رتبههای بالای علمی رسید. مدتی را هم در آمریکا درس خواند. بعد برای کمک به محرومان به لبنان رفت. وقتی انقلاب شد، به عشق امام خمینی به ایران آمد. سپس به جبهه رفت و سرانجام در روز 31 خرداد 1360 به شهادت رسید.