وقتی داشت آنرا ورق میزد، دید موش کوچولوی توی قصه خیلی ناراحت است. ولی او نمی دانست موش کوچولو برای چه ناراحت است؟

یکهو موش توی کتاب داستان به او گفت:((باید کتاب رو بخونی تا بدونی من چرا ناراحتم!))
ریحانه کتاب را برداشت و رفت آشپزخانه پیش مامان تا او کتاب را بخواند؛
اما مامان گفت:((وقت ندارم، می خوام غذا درست کنم.))
ریحانه رفت پیش پدرش که او کتاب را برایش بخواند؛
اما پدر گفت :((الان دارم گل های باغچه رو آب می دم.))
ریحانه با خودش گفت:((خواندن و نوشتن خیلی خوبه! خدا کنه مدرسه زود باز شه تا من هم بتونم کتاب بخونم و بفهمم موش کوچولو تو قصه چرا ناراحته؟!))
