پل قاطر کش
فاضل گفت: « حالا این همه بار را چطور ببریم. نه جانش را داریم و نه زورش را ! »
گفتم: » جان فاضل من یکی که حسش را اصلا ندارم. همین که از ا ین قله بروم بالا شاخ دیو را شکسته ام . خوددانی.» فاضل چشم گرداند. یک هو چشمش برق زد. قاطری را دید که برای خودش نان خشکی پیدا کرده بود و مشغول خوردنش بود.
با هزار مکافات قاطر را گیر انداختیم و بارمان را پشت قاطر بسته و از کوه بالا رفتیم ، بین راه قاطر! چند بار بدقلقی کرد و چند جفتک ناقابل مهمانمان کرد و حتی یک بار بازوی فاضل را هم گاز گرفت! اما مجبور بودیم نازش را بکشیم تا سرگردانمان نکند. رسیدیم به پل معلقی که بین کوهی که ما بودیم با کوهی که باید می رفتیم وصل شده بود. اما چه پلی. صد رحمت به پل صراط. چند رشته طناب زهوار در رفته که الوارهای فرسوده و پوسیده و نازک را نگه داشته و مثلا پل شده بود!.....