حساب کاربری

داستان به مناسبت وفات حضرت معصومه (س)؛

میهمان باغ بابِلان

تعداد بازدید : 279
تاریخ و ساعت انتشار : سه شنبه 25 آبان 1400 09:06
باغ بابِلان شلوغ بود. بانو در پارچۀ تمیز و سفیدی راحت و آسوده خوابیده بود. بعد از هفده‌روز مهمانی در خانۀ موسی‌بن‌خزرج، حالا فارغ از تمام درد¬ها و بیماری‌ها، فارغ از تمام گریه¬¬ها و غصه‌ها، فارغ از تمام خستگی¬¬ها و آزردگی‌هایی که این روز¬ها دیده بود، خوابیده بود و در آسایشی همیشگی سِیر می کرد.

میهمان باغ بابِلان

روایتی از خاکسپاری حضرت معصومه
به گزارش گروه شاهد نوجوان، باغ بابِلان شلوغ بود. بانو در پارچۀ تمیز و سفیدی راحت و آسوده خوابیده بود. بعد از هفده‌روز مهمانی در خانۀ موسی‌بن‌خزرج، حالا فارغ از تمام دردها و بیماری‌ها، فارغ از تمام گریه ها و غصه‌ها، فارغ از تمام خستگی ها و آزردگی‌هایی که این روزها دیده بود، خوابیده بود و در آسایشی همیشگی سِیر می کرد.
مردم اشک می ریختند و ناله می کردند. باغ بابِلان پر از صدای ناله و شیون شده بود. موسی‌بن‌خزرج، جلو ایستاد و قامت بست. همۀ مردم پشت سرش، صف بستند و نماز بر جنازۀ بانو خوانده شد. نمازی که با گریه آغشته بود. حالا همه منتظر بودند تا جنازه در قبر گذاشته شود. موسی‌بن‌خزرج به جنازه نگاه کرد و در دلش گفت: بانو حالا دیگر راحت شدی! دیگر آسوده بخواب! سلام مرا به برادران شهیدت هارون و جعفر و زید برسان.

بعد به روزهای پیشین فکر کرد. چه لذتی می برد وقتی می دید بانو در خانۀ اوست. زن ها، دسته‌دسته به خانۀ او می آمدند تا او را ببینند. در همۀ قم پیچیده بود که دختر موسی بن جفعر و خواهر ولی‌عهد، در قم در خانۀ موسی‌بن‌خزرج است. زن ها دست او را می بوسیدند و دور او می نشستند. بعضی ها از او می خواستند که دعایی در حقّ‌شان بکند. بعضی از او می خواستند که برای‌شان حدیثی از پدر یا برادرش بگوید. بعضی ها از او تَبَّرُکی می خواستند. اسم خانۀ موسی‌بن‌خزرج را بیت‌النور گذاشته بودند. از بس‌که بانو در آن نماز می خواند. موسی‌بن‌خزرج به جنازه، نگاهی کرد و گفت: هفده‌روز در قم بودی، اما به اندازۀ کُلّ عمر ما عبادت کردی.

موسی‌بن‌خزرج به روزها و شب‌هایی فکر می‌کرد که بانو در خانۀ او نماز می خواند. گاهی که نماز می خواند، مشعلی که توی اتاقش روشن بود، سایۀ بانو را، روی پردۀ اتاق می انداخت. موسی‌بن‌خزرج در روزها و شب‌های اول، سایۀ او را می دید که به رکوع و سجده می رفت، اما در چندروز آخر، دیگر قیام و رکوع و سجده ای در کار نبود. بانو نشسته و خسته نماز می خواند. توان ایستادن نداشت و حالا این آخری ها دیگر توان نشستن هم نداشت. موسی‌بن‌خزرج، تعجب می کرد که چه به روز این بانو آمده که با بیست‌وهفت سال سن، توان ایستادن و حتی نشستن ندارد. باید حتما دراز می کشید.

حکیم گفته بود آرامش او نباید به هم بخورد. حکیم چندبار به بالین او آمده بود و داروهایی تجویز کرده بود. اما به موسی‌بن‌خزرج گفته بود که از این داروها کاری ساخته نیست. بانو گاهی با موسی‌بن‌خزرج دربارۀ مرگش و محل دفنش صحبت می کرد. موسی‌بن‌خزرج حالا معنای پیش‌گویی امام صادق را می فهمید. حدیثی که سال ها بود فکر او را مشغول کرده بود:  «بانویی از فرزندان من در قم از دنیا می‌رود که اسمش فاطمه، دختر موسی است و به شفاعت او همۀ شیعیان من وارد بهشت می‌شوند.»
صدای پیرمردی، موسی‌بن‌خزرج را به خود آورد: چرا همه به هم نگاه می-کنید؟ چرا جنازه را در قبر نمی‌گذارید؟
پیرمرد دیگری گفت: درست است! نمی‌شود که جنازه همین‌طور روی زمین بماند! به بزرگان آل سعد بگویید جلو بیایند و جنازه را در قبر بگذارند.
مرد چهارشانه ای جلو رفت و گفت: چرا آل سعد؟ این وظیفۀ اشعریان است که جنازه را دفن کنند.پیرزنی که با ناتوانی بالای سر جنازه نشسته بود و گریه می کرد گفت: این حرف ها چیست؟ مگر برتری به طایفه است؟ پس تکلیف کسانی که از این دوطایفه نیستند چیست؟ یعنی نباید افتخاری نصیب‌شان شود؟
پسر موسی‌بن‌خزرج گفت: او در خانۀ ما بوده، پس وظیفۀ پدر من است که او را در قبر بگذارد.

هم‌همه شروع شد. هرکس چیزی می گفت. یک‌دفعه صدای پای چند اسب، هم‌همۀ آن ها را قطع کرد. همه، سر برگرداندند و به سمت ورودی باغ نگاه کردند. دو اسب‌سوار، در حالی که صورت‌شان را با پَرِ دستارشان پوشانده بودند و فقط چشم‌های‌شان معلوم بود، وارد باغ شدند. همه ساکت بودند و با تعجب آن ها را نگاه می کردند. سواران غریبه، وقتی به جمعیت رسیدند، از اسب پیاده شدند. اول رفتند کنار جنازه. نشستند و شروع کردند به اشک ریختن. با گریۀ آن‌ها، همۀ مردم شروع کردند به گریه کردن. بعد، آن دو، کنار هم ایستادند و بر جنازه نماز خواندند. در آخر هم جنازه را برداشتند و در قبر گذاشتند. هیچ‌کس حرف نمی زد. هیچ‌کس توان حرف زدن نداشت. حتی کسی از آن دو نپرسید شما کی هستید و از کجا آمده‌اید؟
دو ناشناس، جنازه را دفن کردند و بعد بدون اینکه حرفی بزنند، سوار اسب‌های‌شان شدند و رفتند. با رفتن آن ها قبری باقی ماند و مردمی که چشم‌های‌شان پر از سوال و تعجب بود.

نویسنده: سیدسعید هاشمی

بیشتر بخوانید: شعر تو ماه، من ستاره

انتهای مطلب/

  • جدیدترین ها
  • پربازدید ها