حساب کاربری

180 درجه

تعداد بازدید : 453
تاریخ و ساعت انتشار : چهار شنبه 24 آذر 1400 09:16
مثل هر روز، دستش رفت سمت پلاکی که با زنجير، آويزان بود به ديوار. گرفت و فشارش داد. سرد بود. در پادگان به او و همه گفته بودند بايد هميشه چپه تراش کنند. لبخندی زد. تيغ را برداشت و کشيد روی صورتش.

به گزارش گروه شاهد نوجوان، وقتی مرد اول با صدای اذان بيدار ‌شد، مرد دوم هنوز در خواب بود. نه اين‌كه صداي اذان به خانه‌ي مرد اول برسد و به خانه‌ي مرد دوم نرسد. بين خانه‌ي آن دو، تنها يك خانه فاصله بود. صدا مي‌رسيد. مرد دوم پلك‌هايش را هم حتي باز مي‌كرد، اما هيچ نمي‌ديد. باز هم مي‌خوابيد. مي‌خوابيد تا اين‌كه صدای بوق ماشين‌ها بيدارش مي‌كرد.

 

مرد اول بلند شد. 20 درجه به چپ چرخيد و دو قدم جلوتر، 20 درجه به راست. رفت سمت دستشويي. وضو گرفت، نماز خواند  و وقتی دستش را دراز کرد سمت راديو و روشنش کرد، درست همان لحظه در خانه‌ای آنسوتر، مرد دوم هم دستش رفت سمت راديو ضبطی که بغل تختش بود. وقتی هوای خانه‌ی مرد  اول از صدای قرآن معطر شد، همان دم، شيشه‌ی ميز زير ضبط صوت خانه‌ی مرد دوم، با آهنگ و ريتمي تند، به خودش لرزيد.

 

هر دو، دستی به صورتشان کشيدند. صورت مرد دوم پر موتر از  صورت مرد اول بود. مرد دوم روی تخت دراز کشيد و چشمان تاريکش را به سقف دوخت. صورت مرد اول خاريد. بلند شد. باز هم 20 درجه به چپ و دو قدم جلوتر، 20 درجه به راست. كنار دستشويی بود. مثل هر روز، دستش رفت سمت پلاکی که با زنجير، آويزان بود به ديوار. گرفت و فشارش داد. سرد بود. در پادگان به او و همه گفته بودند بايد هميشه چپه تراش کنند. لبخندی زد. تيغ را برداشت و کشيد روی صورتش.

 

مرد اول لباسش را پوشيد و عينک سياهش را به صورتش زد. عينك، گودی چشمان مرد اول را پوشاند. مرد دوم هم عينك  به چشم زد. چشمان مرد دوم گود نبود. حتي دور چشمانش مثل چشمان مرد اول پر از جراحت نبود تا سعي كند بپوشاند. عينك سياه به چشم مي‌زد تا كسي نبيند مردمك چشمانش بي‌حركت است و نوري ندارد.

 

راديو ديگر عطري نمي‌پاشيد. مرد اول عطر به خودش زد. كسي داشت از راديو روی مخرج حرف «ق» صحبت می‌کرد و ايراد از آنی می‌گرفت که سوره‌‌ی توحيد را قرائت کرده بود. مرتب روي حرف «ق»‌ از كلمه‌ي «قُل» تأكيد می‌کرد و مدام «قُل قُل» مي‌كرد. مرد اول لبخندی زد. ياد فرمانده‌ي پادگان افتاد. هماني كه آن شب بعد از آن همه سوال و پاسخ، گفته بود: «تو بدم، بمير و بدم!»

 

وقتي مرد اول قل قل راديو را خاموش كرد، مرد دوم هم عينکش را زده بود و حالا دستش را برده بود سمت ضبط صوت. صداي تند ضبط كه قطع شد، مرد دوم دستي به محاسنش كشيد و شال  و كلاه كرد كه برود.

 

مرد اول از خانه آمد بيرون و 45 درجه پيچيد سمت راست. صورتش به سمت اول كوچه بود. راه افتاد. همان دم، مرد دوم هم از خانه آن‌طرف‌تر بيرون آمد. تا مرد اول برسد به سر کوچه و 40 درجه‌ ديگر بچرخد سمت راست و بيفتد توي پياده رو خيابان، مرد دوم  هم رسيده بود سر کوچه.

 

صداهای زيادی می‌آمد و می‌نشست تو گوش مرد اول، و تا قدمي برمی‌داشت، همان صدا مي‌رفت و می‌نشست تو گوش مرد دوم. مرد اول رسيد به جايی که بايد 30 درجه مي‌چرخيد به راست. چرخيد. صدای نجواي مردی آمد. صدا آرام و پنهان بود.  طوري بود كه فقط به گوش آنها که از آن نزديك می‌گذشتند، می‌نشست.

ـ نوار... سی‌دی... از هر رقم.

مرد اول قدم‌هايش را تندتر برداشت. باز هم شنيد:

ـ فيلم‌های منهای 12 هم دارم. فيلم‌های خانوادگی...

مرد اول گذشت. اما شنيد:

ـ هم صدا داره هم تصوير. اگه نمی‌بينی، با صداش حالشو ببر!

مرد اول تا بناگوش سرخ شد. مکث نکرد. نگاه به آن سمت هم نکرد. گذشت. مرد دوم رسيد به نوار فروش. محاسن داشت. صدای مرد نوارفروش بلندتر شنيده شد:

ـ سی‌دی آهنگران دارم. نوحه‌ی حضرت زينب! شب دهم!

مرد اول لبخند تلخی زد. لبخند مرد دوم شيرين‌تر از لبخند مرد اول بود. دستي به محاسنش كشيد. صدايي غير از صداي مرد نوارفروش كه مرتب داشت داد مي‌زد، نشست تو گوش مرد اول.

ـ بگذار كمكت كنم برادر!

 

مرد اول فقط صدا را شنيد. مرد دوم غير از صدا، دستی را هم كه روي آرنجش نشسته بود، حس كرد. مرد اول فكر كرد بايد صبر كند تا صاحب صدا به او برسد. ايستاد. 180 درجه برگشت به عقب و با چشماني كه در خانه‌اش نبود، منتظر ايستاد. دو مرد  از كنارش گذشتند. مرد اول از صداي عصايي كه دست مرد دوم بود، فهميد كه تنها نيست. مرد دوم داشت محاسنش را مي‌خاراند.

 مرد اول 180 درجه چرخيده بود.

نویسنده: يوسف قوجق

  • جدیدترین ها
  • پربازدید ها