به گزارش شاهد جوان، بیست و چهار ساعت از عملیات می گذشت. از تشنگی داشتیم له له می زدیم. برای ادامه پیش روی حتی نمی توانستیم قدم از قدم برداریم. حسین گفت :
- خوردنی را میشه نخورد. اصلا سنگ می خوریم ! ولی بدون ِ آب مگه میشه دوام آورد؟
فرمانده با حالتی متفکر ایستاده بود و به حرف های او گوش می داد. صدای چند نفر دیگر هم شنیده شد.اما طوری نگفتند تا فرمانده بشنود.
قمقمه های خالی را تلنبار کرده بودیم جلو سنگر، چند گالن خالی هم گذاشته بودیم، تا وقتی تانکر آب آمد همه را با هم پُر کنیم. خورشید کوره ی آتش بود و این چند روز گذشته ، گرما اوج برداشته بود.
گفته بودند دو تااز تانکرهای آب را روی جاده اصلی زده اند. دو روز بود که بچه های شناسایی می رفتند تا یک راهِ امن پیدا کنند. راهی که بشود تانکرها ی اب از آن مسیر خودشان را به گردان های عملیاتی برسانند.
فرمانده بعد از شنیدن حرف های حسین به طرفش رفت . شاید چند سال بیشتراز حسین بزرگ تر نبود. اما مثل پدری دل سوز به نق و نوق های بچه ها گوش می داد. حسین که می دانست فرمانده چه خیالی دارد، سرش را جلو آورد.
ناگهان صدای شلیک خنده ی بچه ها بلند شد. همه می دانستند فرمانده وقتی می بیند رزمنده ای عصبانی شده، سر او را به آغوش می گیرد. بعد نُقلی، خرمایی، هر چه توی جیب اش هست، به او می دهد.
حسین در همان حالی که سرش را حاضر و آماده به طرف دست های فرمانده می داد گفت :
- برادر ! فقط خدا وکیلی شکلات و چیز شیرین به ناف من نبند. حضرت عباسی الان وقتش نیست. شیرین باشه آب می کشه. ما هم که الان دشتِ کربلائیم.
فرمانده در حالی که سرِ حسین را در آغوش می گرفت، صورت اش چروک شد و شانه هایش لرزید. زمزمه ها و خنده های جسته و گریخته خاموش شد و جای آن را سکوت گرفت. وقتی سر حسین را از آغوش اش جدا کرد، با بغض گفت:
- شرمنده ام برادرا ! خیلی شرمنده ام.
سرها را پایین انداختیم تا اشک های فرمانده را نبینیم. فرمانده با همان بغضی که توی گلویش گیر کرده بود ادامه داد:
- ... شما سربازان آاقا امام حسین (ع) هستید. من که قابلی ندارم که بگویم یه کم تحمل کنید تا انشاالله آب ِ گردان هم تامین بشه! اما اینو بدونید که دو روزه ، شب و روز تماس می گیرم و وضعیت بی آبی گردان را اعلام می کنم.
حتی امروز صبح دو تا نفر از موتوری های گردان را فرستادم، که حتی اگه شده نفری دو گالن آب با خودشون بیارند. حالا اونایی که خیلی تشنه اند از جا بلند شوند تا ببینم اوضاع از چه قراره.
فکر می کردم همه با هم از جا بلند می شوند. حتی حسین هم وقتی حرف ها را شنید، دوباره رفت و نشست. فرمانده وقتی دید کسی از جا بلند نشده گفت :
- چند لحظه صبر کنید من الان برمی گردم. بعد وقتی می خواست برود دوباره برگشت وخنده خنده گفت :
-... فرار نکنید.جبهه آقامون رو تنها نگذارید.
بچه ها دوباره خندیدند. فرمانده رفت و این بار با یک قمقمه ی آب برگشت.همه به قمقمه چشم دوخته بودند. فرمانده قمقمقه را بالا گرفت و گفت :
- این هم یک قمقمه ی آب برای همه. زیا د نیست. ولی می تونه زبانتون رو یه کم خیس کنه.
بی شک می دانستیم قمقمه متعلق به خودِ فرمانده است. درِ آن را باز کرد . قاشقی از جیبِ لباس اش بیرون آورد و با خنده گفت :
- به هر کی فقط دو قاشق آب می رسه.
از کاری که می خواست انجام بدهد حیرت کرده بودیم. در آن تنگنای بی آبی حتی یک قطره آب هم مهم بود؛ دو قاشق که جای خودش را داشت.
فرمانده به بچه ها گفت که به ستون یک ، یکی یکی بیایند و دو قاشق آب بخورند. بچه ها بعد از خوردن، به به و چهچه می گفتند و می خندیدند. نوبت به حسین که رسید ، اول گردن فرمانده را گرفت و پیشانی او را جلو کشید و بوسید.بعد با صدای بلند رو به بچه ها گفت :
- با اجازه فرمانده و همگی ، من سهم دو قاشق آبم را به فرمانده می بخشم. نمیشه و نمی خوام و این حرفا هم حالیم نیست.
لب های خشک فرمانده به لبخند باز شد و گفت :
- باشه. دو قاشق سهم ات را می خورم تا دیگه تو باشی که تعارف تیکه پاره نکنی .
بعد چند قطره آب توی قاشق ریخت و سر کشید.
حال عجیبی داشتیم . می خندیدیم و گریه می کردیم. وقتی خبر رسید که موتوری های گردان با چهار گالن آب آمده اند. همه به طرف شان رفتیم. راننده ی موتور اول از همه به طرف فرمانده رفت تا قمقمه اش را از آب پُر کند. فرمانده گفت :
- من تشنه نیستم. اول بچه ها را سیراب کن. بعد اگر چیزی ماند به من هم بده.
راننده ی موتور که حالا سقا شده بود. می خواست قمقمه را از دست فرمانده بگیرد که با واکنش تند او روبرو شد. شنیدم که گفت :
- مگه نشنیدی ؟ گفتم اول بچه ها ، بعد اگه اضافه بود برای من !
راننده گفت : خب شما فرمانده اید. اول باید شما بخورید. فرمانده سرتکان داد و گفت: می خواهی منو به قعر جهنم بفرستی؟ این جا بخورم که اون جا نخورم؟ والله من بهشت را نمی فروشم. با این حرف اخم از پیشانی باز کرد و راننده ی رزمنده را درآغوش گرفت و سرش را نوازش کرد.
نویسنده: اصغر فکور
بیشتر بخوانید: وجعلنا بخوان و عشق کن
بیشتر بخوانید: انتخاب
انتهای مطلب/