حساب کاربری

یکی از شب های کردستان

تعداد بازدید : 391
تاریخ و ساعت انتشار : دو شنبه 27 دی 1400 12:30
پرسیدم : از کجا آمدید؟ از جا بلند شد، دست به سینه گذاشت و گفت: از دهات، فکر کردم شوخی می کند دستم را به طرفش دراز کردم و گفتم: جسارت نباشد! همینطوری پرسیدم خندید و گفت: نه بابا، جسارت کدام است؟ من و این چند نفری که به کردستان آمدیم همگی اهل یکی از دهات‌های کهگیلویه و بویر احمد هستیم.

به گزارش شاهد جوان، پرسیدم : از کجا آمدید؟ از جا بلند شد. دست به سینه گذاشت و گفت :

- از دهات.

فکر کردم شوخی می کند، دستم را به طرفش دراز کردم و گفتم: جسارت نباشد! همینطوری پرسیدم. خندید و گفت: نه بابا، جسارت کدام است؟ من و این چند نفری که به کردستان آمدیم همگی اهل یکی از دهات های کهگیلویه و بویر احمد هستیم. مگر دهاتی بودن عیب است که شما فکر می‌کنید جسارت شده؟ از حرفی که زده بودم خجالت کشیدم. اصلا چه فرقی می کرد از کجا آمده بودند؟. دستم را با همان دست های بزرگ اش گرفت و محکم فشار داد.

- اسم من حسنِ ! حسنِ آباد. فامیلیم  آبادِ !

من هم دستش را به گرمی فشار دادم و گفتم همیشه آباد باشی. حسنِ آباد،  اهل ِ روستایی به نام مورِ‌زرد‌زیلایی بود.

جوانی قوی هیکل که فکر کنم بیست و هفت هشت سالی از عمرش می گذشت. وقتی شنیده بود که ضد انقلاب توی کردستان غائله به راه انداخته است، با چند نفر از رفقای صمیمی اش آمده بودند تا مدافع انقلاب باشند.شجاعت و جسور بودن از سر و روی اش می بارید. چند روز بعد از آمدن شان بود که هر شب از جایی نامعلوم به مقر ما شلیک می شد. می دانستیم ضد انقلاب است و می خواهد با این تیراندازی های شبانه روحیه بچه ها را در هم بشکند.حسن بیشتراز همه کلافه بود. می گفت :

- کاش بیایند روبرو و مردانه بجنگند. نه این که مثل ترسو ها هر شب به در و دیوار مقر ما تیر اندازی کنند.

به مرور فهمیدم این شجاعت فقط مخصوص حسن نیست. آنهایی هم که از مورِ زرد زیلایی آمده بودند، همه شجاع بودند و سَرِ نترسی داشتند. اما به هر حال حسن بیشتر پا به رکاب بود.کلافه گی او از تیراندازی که از توی روستای دامنه به طرف مقر شلیک می کرد، باعث شد تا یک شب تصمیم بگیرد، آن ها را پیدا کند. شب برفی عجیبی بود.

دلِ شیر می خواست که بخواهی یکه و تنها بروی و دشمنِ بزدل را پیدا کنی، گفتم:

- برادر ! خطرناک است. این ها یکی - دو تا که نیستند. حتما وقتی داری به طرف شان می روی ، زیر نظرت دارند.

حسن اسلحه اش را روی شانه انداخت و گفت:

- هزار نفر هم باشند برایم فرقی نمی کند. من باید کسی را که به مقر تیر اندازی می‌کند پیدا کنم.

هر چه اصرار کردیم که یک شب برود که هوا بهتر شده باشد، قبول نکرد. حتی چند نفر هم می‌خواستند همراه‌اش بروند. اما دست روی قرآن گذاشت و گفت:

- به کلام خدا ، هیچ کس حق ندارد با من بیاید.

وقتی داشت می رفت به آسمان نگاه کردم. دانه های برف آنقدر بزرگ بود که عبدالله گفت :

- هر کدام اندازه ی یک طالبی است.

حسن راه افتاد. آنقدر با چابکی و اعتماد به نفس می رفت که باعث بچه ها شد. تا زمانی که مثل یک نقطه سیاه در دل سفیدی برف گم بشود، نگاه اش کردم. بعد از آن دلواپسی بود که در نگاه همه دیده می شد. تا اذان صبح خواب به چشمان مان نیامد. با صدای نگهبان که گفت : حسنِ آباد آمد.

همه از مقر به محوطه ای آمدیم که حالا بیش از یک متر برف باریده بود. حسن مثل یک کوه سفید می آمد و اسلحه اش را هم چنان توی دست اش گرفته بود. تا نمازِ صبح اش را بخواند یک لیوان چای گرم برایش آماده کردم. کسی نمی دانست چه اتفاقی افتاده. آیا حسن موفق شده بود تیراندازِ نابکار را پیدا کند؟ یا دستِ خالی برگشته بود.به هیچ کدام از این سوال ها جواب نداد. اما از آن شب به بعد دیگر هیچ وقت کسی به مقر ما تیراندازی نکرد. چند سال بعد از شهادت اش شنیدم. آن شب ساعت ها زیر برف بوده تا بفهمد از کدام خانه به طرف مقر شلیک می شود. بلاخره نزدیک صبح خانه را پیدا می‌کند، به خانه هجوم می آورد، زن و مردِ مسلح با دیدن او به رگبارش می بندند. اما گلوله های او زودتر آن ها را نقش بر زمین می‌کند.

نویسنده: اصغر فکور

بیشتر بخوانید: شرم و حیا

انتهای مطلب/

 

  • جدیدترین ها
  • پربازدید ها