لا لا لا لا بخواب ای دختر غمگین
سه ساله کودک شیرین
بخواب آرام
بخواب عمه
عزیز مهربان من
دلم خون است
که تو در این خرابه، رنجدیده! در میانِ دستهای شوم نیرنگی
که تو در چنگهای این شغالان پلیدِ پستِ دل سنگی
که جای ناز دستان، سیلی سنگین خورد بر گونه و رویت
که جای شانه شلاقی ز دست نا نجیبان در سر و مویت
عزیز من تویی آن بیقرار تشنهی گریان
برای دیدن روی پدر نالان
کجای این جهان سر را نشان دختر باباییاش دادند؟
کدامین مردمان این کار را کردند؟
اگر این قلبِ کوچک مملو از درد است میدانم
اگر سر روی صحراهای دلتنگ است میدانم
ولی این سست دینان!
ناجوانمردان بی ایمان!
همیشه نامشان منفور خواهد شد
و بر اوراق تاریخ واژه های ننگشان مزبور خواهد شد
و روزی آرزوهای پلید و قلبهای تیره آنها میان گور خواهد شد.
مریم یزدان پناه
نقاشی و اجرا: فاطمه آسایش از اردستان