به گزارش گروه شاهد نوجوان، ننه سلما صدایم زد. گفتم شاید دوباره میخواهد به حیاط بیاید و کنار باغچه بنشیند؛ تا به قول خودش کمی آفتاب بخورد و بوی گل بگیرد. به اتاقش رفتم. جا خوردم. داشت گیسهای بلند خود را شانه میکرد. یک بقچه هم کنارش بود. بقچهی لباسهای مهمانیاش.
سرش را به طرف من چرخاند. چشمهایش جایی را نمیدید. سنش خیلی زیاد بود. بیشتر از نود سال داشت؛ اما لاغر و تَر و فرز بود. خودش کارهای خودش را میکرد. فقط گاهی به من میگفت: تو عصای دست من هستی آمنهجان. من یک وقتهایی باید از تو کمک بگیرم؛ وگرنه راه و چاه را گم میکنم." ننه سلما خندان ادامه داد: "پدرت که من را نبرد. میخواهم تو من را ببری!"
با تعجب پرسیدم: "به کجا؟!"
گفت: "به خانه خانم فاطمهیزهرا(س)"
تعجبم بیشتر شد.
آهی کشید و گفت: "صبح زود که میرفت گفتم من را اول به خانهی دوستم خانم فاطمهیزهرا(س) ببر بعد برو نخلستان! جواب داد الان که خیلی زود است. باشد برای بعد"
نشستم جفت زانوهایش. زانوهای لاغرش را با مهربانی گرفتم. دستهای چروکیده و تَرَکتَرَکش را چسباند به دو طرف صورتم. بعد با یک دست، موهای بلندم را نوازش کرد و گفت: "من دیشب خواب عجیبی دیدهام . بیرون خانهی خانم فاطمهیزهرا(س)، پر از نور و فرشته بود. شاید..."
وسط حرفش فوری دستش را بوسیدم و گفتم: "ننهجان! خودت همیشه میگویی خانهی پیامبر خدا(ص) و دخترشان خانم فاطمهیزهرا(س)، شب و روز پر از فرشته است. خوابت هم انشاالله خیر است. صبر کن سرِ فرصت همراه هم میرویم. شاید مادرم هم آمد."
مادر و بچه ها توی مطبخ بودند و داشتند گندم تازه میپختند. ننه سلما که انگار عجله داشت گفت: "نه ننهجان! این خواب من خواب عجیبی بود و به من میگفت در خانهی آنها یک خبرهایی است. شاید نینیکوچولویشان به دنیا آمده باشد."
دلم غنج زد. عاشق نینیهای تازه متولد شده بودم. خیرهخیره ننه سلما را نگاه کردم. چه حس عجیبی داشت. با اینکه نابینا بود، حرفها و پیشگوییهایش همیشه درست بود. او عاشق پیامبر خدا و اهل بیتش بود و دائم دربارهی آنها حرف میزد. همیشه برایم از قصههای واقعیِ زندگی آنها تعریف میکرد. او میگفت: "من به خاندان اهلبیت خیلی علاقه دارم. خانم فاطمهیزهرا(س) را هم از وقتی که کودک بود دیدهام و دوستش دارم."
فوری گفتم: "پس آماده شو که برویم ننه سلما؛ اما با پای پیاده!"
با شوق زیاد نوازشم کرد و گفت: "هر وقت خسته شدم بر میگردیم. اما من که از راه رفتن خسته نمیشوم!"
خندیدم. با خوشحالی زیاد بقچهی سرخ رنگش را باز کرد تا لباسهای نو خود را بپوشد. من دویدم که بروم و از مادر اجازه بگیرم. ناگهان صدای درِ خانه بلند شد. ننه سلما از اتاقش داد زد: "ببین چه کسی است دخترجان!" انگار منتظر کسی بود. در را باز کردم. یک خانم میانسال به من سلام کردم. یک سبد در دستش بود پر از نان های گرد و تازه با چند تا سیب سرخ. وای چه بویی داشتند سیبها. خانم گفت: "به ننه سلما سلام برسان و بگو نوزاد حضرت زهرا(س) به دنیا آمد. فرزندشان دختر است و پدربزرگش حضرت محمد(ص) به دستور خداوند اسمش را زینب گذاشتهاند. زینب خیلی زیبا و دوست داشتنی است. این نانها و سیبها را هم برای ننه سلما و خانوادهاش آوردم، تا با این خبر خوش، او را خوشحال کنم."
خانم غریبه خداحافظی کرد و رفت. برگشتم به اتاق ننه سلما. او منتظر بود که من حرف بزنم. بوی سیب، خانهی ما را پر از عطر دوستداشتنی و خوبی کرده بود.
ننه سلما بلندبلند خندید و خدارا شکر کرد و گفت: "زودباش برویم که من طاقت ماندن در خانه را ندارم!"
نویسنده: مجیدملامحمدی
انتهای مطلب/
انتهای مطلب/