داستان مذهبی به مناسبت میلاد امام جعفر صادق (ع)
به گزارش گروه شاهد نوجوان، امام نمازش را سلام داد. معتّب کمی جلوتر خزید و سلام کرد. امام نگاهش کرد و جواب سلامش را داد.
_ آقا مثل این که با من کار داشتید!
_ آیا گندم داریم؟
با خوشحالی جواب داد: بله آقا اصلاً نگران نباشید. به اندازه ی شش ماه گندم داریم.
_گندم ها را به بازار ببر و به مردم بفروش!
_ چه فرمودید آقا! گندم ها را به بازار ببرم و بفروشم؟
_ بله گندم ها را به بازار ببر و به مردم بفروش! _ مولای من شما که بهتر میدانید. خشکسالی است. گندم در مدینه نایاب است. اگر بفروشیم...
_ همین که گفتم... بفروش!
_چشم آقا هر چه شما دستور بفرمایید.
معتّب با ناراحتی از جا بلند شد با کمک دو خدمتکار گندمها را بار شتر کرد. به بازار برد و به سفارش امام به مردم فروخت.
دوباره به خانه امام صادق علیه السلام برگشت ناراحت بود. هنوز نمی دانست منظور امام از فروختن گندمها چیست. به اتاق امام رفت او در حال مطالعه بود. سلام کرد و پولی را که از فروش گندم ها گرفته بود جلوی امام گذاشت.
_ ای فرزند رسول خدا! این روزها گندم بیشتر از هر چیزی ارزش دارد. نمی دانید مردم برای خریدن مقداری گندم از من، چطوری از سر و کول هم بالا می رفتند. به سفارش شما گندم ها را به قیمت مناسب فروختم. ولی ای کاش نمی فروختم. آخر شما که به پولش احتیاج نداشتید. _ ای معتّب از این به بعد گندم خانه مرا روزبه روز از بازار بخر. نان خانه ی من نباید بانانی که مردم مصرف میکنند فرق داشته باشد. نان خانه ی من باید نصفش گندم و نصفش جو باشد. چون دوست دارم مثل بقیه ی مردم زندگی کنم. و نزد خدا با مردم (فقیر و کمدرآمد) برابر باشم.
معتّب کمی توی فکر رفت. بعدلبخندی زدوگفت:فدایت شوم! حالا فهمیدم چرا این کار را کردید. حق باشماست. ای کاش همه مثل شمافکر می کردند. ای کاش آن هایی که مال وثروت دارند به فکر مردم فقیر هم بودند! ای کاش....

منبع: دور نمایی از زندگی پیشوایان اسلام. جعفر سبحانی
بیشتر بخوانید: سلام کردن که بزرگ و کوچک ندارد! (فروتنی)