ستاره های ایران زمین
رودکی
سرچشمهی شعر پارسی
به گزارش شاهد جوان، ابوعبدالله جعفربن محمد رودکی در تاریخ ادب ما به عنوان پدر شعر پارسی شهرت دارد. زیرا نخستین شاعری است که قابهای گوناگون شعر پارسی را بر پایهای استوار بنیاد گذاشت و راه را برای ظهور بزرگانی چون فردوسی، دقیقی، عنصری و سایر استادان عصر غزنوی هموار کرد. شاید بتوان گفت شعرای بزرگ دورههای بعد، نظیر خیام، سعدی، و حافظ در سرودن غزلهای شاد خود از او الهام گرفتهاند. آنچه مسلم است، رودکی زمانی غزلسرایی کرد که پیشینهای از شعر پارسی در میان نبود.
رودکی در قرن سوم هجری قمری(نیمهی دوم قرن نهم میلادی) در روستای بَنُج رودک از توابع شهر سمرقند زاده شد و سپس از فراز و فرودهایی بزرگ در زندگی-از همنشینی پادشاه زمانهی خویش تا فقر و تنگدستی در اواخر عمر- سرانجام هنگامی که بیش از هشتاد سال داشت، در زادگاه خود، درگذشت.
زبان شعر رودکی از سادگی و روانی، گاهی به «گفتار» نزدیک میشود و جملههای کوتاه، فصلهای ساده، تکرار فصلها و برخی از اجزای جمله، چنان که در زبان محاوره مرسوم است، در شعر او هویداست. وجه غالب صور خیال در شعر او، تشبیه است. با وجود تخیل نیرومند، پیچیدگی در شعر رودکی راه ندارد و مضمونهایی همچون نشاط، فردگرایی، دانشدوستی، بیاعتباری جهان و اندیشیدن به خوشبختی در شعر او موج میزند.
تصویرهایش زنده و طبیعت در شعر او جاندار است و پیدایش و مطرح شدن «رباعی» را به او نسبت میدهند. رودکی بخاطر برخورداری از آواز خوش که در آن زمان از شاعران توانمند انتظار میرفت، به سرودن رباعی گرایش داشته و چه بسا نخستین شاعری باشد که در ساختن آهنگها از آن سود برده باشد.
از اعجاز سخن و تاثیر کلام رودکی سخنان بسیاری نقل شده است. از جمله حکایت معروف بازگرداندن پادشاه سامانی از هرات به بخارا با سرودن شعر «بوی جوی مولیان آید همی» که در ادب پارسی مشهور است؛ نوشتهاند که، امیران و سپاهیان دربار امیر نصر سامانی از توقف طولانی او در هرات که حدود ۴ سال به طول انجامید، نگران شده بودند. ناچار به رودکی متوسل شدند تا شاه را به پایتخت بازگرداند. رودکی به حضور امیر رفت و به آوایی خوش خواند:
بوی جوی مولیان آید همی
یاد یار مهربان آید همی
ریگ آموی و درشتیهای او
زیر پایم پرنیان آید همی
آب جیحون از نشاط روی دوست
خِنگِ ما را تا میان آید همی
ای بخارا، شاد باش و دیر زی
میر زی تو شادمان آید همی
میر ماه است و بخارا آسمان
ماه سوی آسمان آید همی
میر سرو است و بخارا بوستان
سرو سوی بوستان آید همی
این نغمه، امیر را چنان منقلب کرد که نوشتهاند، بیآن که کفش به پا کند، پای در رکاب اسب نهاد و عازم بخارا شد. حکایت نابینایی رودکی یکی از ابهامات تاریخی این شاعر بزرگ است. بعضی او را کور مادرزاد خواندهاند و برخی نیز نابینایی او را به حادثهای در اواخر عمر نسبت دادهاند. با این حال از احوالات او چنین استنباط میشود که در اواخر عمر نابینا شده و در به نظم درآوردن «کلیله و دمنه»- که امروز فقط بخشهایی از آن در دست است- از شاعر دیگری کمک گرفته است. آن شاعر حکایات و عبارات کلیله و دمنه را بر رودکی میخوانده و او آنها را به نظم درمیآورده است.
اشعاری از رودکی
زمانه پندی آزادوار داد مرا
زمانه، چون نگری، سربه سر همه پند است
به روزِ نیکِ کسان گفت تا تو غم نخوری
بسا کسا که به روزِ تو آرزومند است
×××
تا جهان بود از سرِ آدم فراز
کس نبود از راز دانش بینیاز
مردمان بخرد اندر هر زمان
راز دانش را به هر گونه زبان
گِرد کردند و گرامی داشتند
تا به سنگ اندر همی بنگاشتند
دانش اندر دل چراغ روشن است
وز همه بد بر تنِ تو جوشن است
پینوشت:
پرنیان: پارچه ابریشم
خنگ: اسب
زی: به سوی
جوشن: زره
نویسنده: حبیب یوسف زاده
انتهای پیام/