حساب کاربری

قدر عافیت کسی داند که ...

تعداد بازدید : 591
تاریخ و ساعت انتشار : چهار شنبه 24 آذر 1400 13:43
حکایت پادشاه و خدمتکار سوار بر کشتی

پادشاهی با اطرافیانش از جمله یکی از خدمتکارانش به یک کشتی سوار شدند تا به جایی مسافرت کنند. همین که کشتی به دریا رفت، خدمتکار، چون اولین بار بود که دریا را می‌دید، شروع به بی‌تابی و گریه و زاری کرد.

هرچه با او به مهربانی صحبت می‌کردند، آرام نمی‌گرفت. تا حدی که پادشاه از دست او کلافه و خسته شده بود.

یک نفر دانا در کشتی بود و به پادشاه گفت: اگر اجازه بدهی، من می‌توانم این خدمتکار را ساکت کنم.

پادشاه گفت: اگر این کار را بکنی، لطف بزرگی در حق من کرده‌ای.

مرد دانا به خدمه کشتی گفت که خدمتکار را به دریا بیاندازند. وقتی غرق شد و چند بار توی آب بالا و پایین رفت، او را بیرون آوردند.

خدمتکار از آن به بعد گوشه‌ای نشست و ناآرامی نکرد.

از آن دانا پرسیدند: دلیل این کار چه بود؟

مرد دانا گفت: تا وقتی که مصیبت را ندیده بود، قدر سلامتی و امنیت کشتی را نمی‌دانست. قدر آرامش کشتی را کسی می‌داند که به مصیبت غرق شدن در دریا گرفتار شده باشد.

بازنویسی از گلستان سعدی

انتهای مطلب/

  • جدیدترین ها
  • پربازدید ها