به گزارش شاهد نوجوان، حضرت فاطمه(س) دلش برای پدرش خیلی تنگ شده بود. چند روز بود که پدر به خانه اش نیامده بود. آخر پیامبر(ص) همراه مسلمانان در بیرون شهرمدینه سخت مشغول کار بود. چون قرا بود مشرکان مدینه به شهر مکه حمله کنند. آن ها به پیشنهاد سلمان فارسی دور تادور شهر مکه را خندق می کندند تا از حمله ی دشمن به داخل شهر جلو گیری کنند.
حضرت فاطمه(س) چند عدد خرما را در تکه ای نان پیچید ودر سبد خود گذاشت، وبه طرف خندق حرکت کرد. هوا گرم بود . حضرت فاطمه وقتی به خندق رسید با تعجب به آن نگاه کرد. وای چه خندق بزرگ وعمیقی!. مسلمانان هم چنان در آن گرما، تشنه وگرسنه درحال کار بودند. در آن میان کسی به پیامبر گفت: ای رسول خدا دخترتان به دیدن شما آمده است! .
پیامبر سربلند کرد وبه بالای خندق نگریست.
بادیدن دخترش، لبخند تمام چهره ی عرق کرده اش را پر کرد. بعد از خندق بیرون آمد. باهم احوالپرسی کردند. فاطمه ی مهربان که دلسوزانه به پدر نگاه می کرد. با دستمالی عرق چهرهی پدر را پاک کرد وگفت: پدر جان! مقداری نان برای بچه ها پخته بودم، کمی هم برای شما آوردم.
بعد نان وخرما را از سبد بیرون آورد وبه پدر داد. پیامبر تکه ای نان در دهان گذاشت وگفت:فاطمه جان! این نخستین لقمه ای است که پدرت پس از سه روز گرسنگی در دهان خود می گذارد.
فاطمه از حرف پدر بغض کرد. قطره قطره اشک از چشمان قشنگش جاری شد. پیامبروقتی اشک های دخترش را دید. بامهربانی سرش را بر سینه اش گرفت. چه صحنه ی زیبایی. انگار همه ی فرشته ها داشتند به آن ها نگاه می کردند ولبخند می زدند.
منابع: مجموعه مقالات الزهرا(س). سید عبدالرزاق حسینی_لی اکبر نهاوندی. میقات تهران. 1367
بحارالانوار.ج43ص12
نویسنده: محمود پوروهاب
انتهای مطلب/