داستان جناب سرهنگ؛
لبخندهای پشت خاکریز
سرویس فرهنگی: اسمش یوسف بود، اما بخاطر انضباط و لفظ قلم حرف زدنش ما بهش میگفتیم جناب سرهنگ. در دو سالی که اسیر شده بود؛ ما با هم در یک اردوگاه بودیم، بنده خدا چند بار افتاده بود به التماس که جان مادرتان این قدر به من نگوئید جناب سرهنگ. کار دستم میدهید.
به گزارش نشریه الکترونیکی شاهد جوان و نوجوان، تا میآمدیم تمرین کنیم که دیگر به او جناب سرهنگ نگوییم، باز از دهان یکی در میرفت و او دوباره میشد جناب سرهنگ.
تا اینکه یک روز در آسایشگاه باز شد و یک گله عراقی مسلح ریختند تو آسایشگاه و فرماندشان نعره زد: « سرهنگ یوسف، بیا بیرون!» یوسف انگار برق سه فاز ازش پریده باشد، پا شد و جلو رفت.
فرمانده که درجهاش سرگرد بود گفت: «چشمم روشن. تو سرهنگ بودی و ما نمیدانستیم.» یوسف با خنده ای که نوعی گریه بود گفت: «اشتباه شده. من...»
ـــ حرف زیادی نباشه! ببرید این قشمار(مسخره) را!
تا آمدیم به خود بجنبیم یوسف را کت بسته بردند و دست ما به جایی نرسید.
چند مدتی گذشت و ما از یوسف خبری نداشتیم و دل نگران او بودیم و به خودمان بد می گفتیم که شوخی شوخی کار دست آن بنده خدا دادیم.
چند ماه بعد یکی از بچه ها که به سختی بیمار شده بود و پس از هزار التماس و زاری کردن به عراقیها به بیمارستان برده بودند، پس از بهبودی برگشت اردوگاه. تا دیدیمش و خواستیم حالش را بپرسیم زد زیر خنده. چهار شاخ ماندیم که خدایا مریض رفت و دیوانه برگشت!
که خنده خنده گفت: «بچه ها یوسف را دیدم!» همه از جا پریدیم: یوسف!
ــ دست و پایش را شکسته بودند
ــ فکش را هم پایین آورده بودند؟
_ جای سالم در بدنش بود؟
ــ اصلاً زنده بود؟!
خندید و گفت: «صبر کنید. به همه سلام رساند و گفت که از همه تشکر کنم.»
فکر کنم چشمان همه اندازه ی یک نعلبکی گرد شد!
ـــ آره.
چون نانش تو روغنه. بردنش اردوگاه افسران ارشد. جاش خوب و راحته. میخوره و میخوابه و زبان انگلیسی و آلمانی و فرانسه کار میکنه.
میگفت بالاخره به ضرب و کتک عراقیها قبول کرده که سرهنگ است. و بعد از آن، کلی تحویلش گرفتهاند و بهش میرسند.یکی از بچهها گفت: «بچهها راستش من تیمسارم!»
گردآورنده: محدثه گودرزی
سردبیر: حسین عبداللهی