حساب کاربری

داستان خدمتکار 

تعداد بازدید : 512
تاریخ و ساعت انتشار : سه شنبه 17 اسفند 1400 09:10
سرویس فرهنگی: لطفاً نان! نان ما تمام شد.یکی از خدمتکارها با چند قرص نان جلو آمد بفرمائید آقا این هم نان. پیاز آقا! این ظرف پیاز تمام شده! یکی دیگر از خدمتکارها دوید و با یک ظرف کوچک پیاز نزدیک شد وگفت: بفرمائید آقا این هم پیاز، چیز دیگری احتیاج داشتید بگوئید. 

به گزارش نشریه الکترونیکی شاهد جوان و نوجوان، هر کس چیزی می خواست خدمتکارها فوری می‌آوردند. پیرمرد کاروان همان طور که شام می‌خورد، حرف می‌زد. عبدالله که نزدیکش نشسته بود دست دراز کرد و کوزه آب را برداشت، اما کوزه خالی بود. با صدای بلند گفت: آب! کسی آب بیاورد! 
کوزه خالی را با یک دست بالا گرفت. یکی از خدمتکارها جلو آمد: بفرمائید آقا! 
آب کوزه خالی را گرفت وکوزه پر از آب را به دست عبدالله داد. عبدالله در نور کم رنگ چراغ چهره خدمتکار جوان را دید که با لبخند نگاهش می‌کرد. عبدالله نگاهش را به سفره دوخت و با خودش گفت: باید او را جایی دیده باشم. صدایش هم آشنا بود. یعنی چه کسی می‌تواند باشد؟ 
عبدالله هرچه به ذهنش فشار آورد نتوانست او را به جا بیاورد. همه شام را خوردند و از جا بلند شدند. نوبت غذا خوردن خدمتکارها شد. عبدالله رفت لب حوض وسط حیاط کاروانسرا نشست و به خدمتکارها نگاه کرد. خدمتکار جوان را بین آنها دید. او کنار یک جوان سیاه پوست نشسته بود و داشت  آهسته غذا می‌خورد و با خوشرویی به دیگران نگاه می‌کرد. رفتار خوب و صمیمانه‌اش او را به یاد کسی می‌انداخت، اما نمی دانست چه کسی. خدمتکارها شام شان را که خوردند و سفره‌ها را جمع کردند، بعضی‌ها به سراغ شترها رفتند. بعضی هم مشغول شستن ظرف‌ها شدند. خدمتکار سیاه پوست کنار حوض آمد. مشتی آب به صورتش زد. عبدالله پرسید : آقا ببخشید! آیا  جوانی را که هنگام خوردن شام، پهلوی شما نشسته بود می‌شناسید؟ 
خدمتکار سیاه صورتش را با لبه پیراهن بلندش پاک کرد و گفت: چیزی شده؟ 
نه، فکر کنم قبلا او را جایی دیده باشم. ‌
_ نمی دانم کیست. بین راه به ما پیوست. یادم می‌آید که به رئیس کاروان گفت :دوست دارم با کاروان شما به زیارت خانه خدا بیایم به شرط این که اجازه بدهید جزو خدمتکاران باشم، وبه همسفران خود خدمت کنم. 
_نگفت از کجا می‌آید؟ 
_ نه آقا! خیلی کم حرف است. کارش را خیلی خوب انجام می‌دهد. خیلی خوش اخلاق و با ادب است و به همه احترام می‌گذارد. 
صبح زود کاروان حرکت کرد. باد می وزید، برگ درخت‌های کنار راه ورق ورق می‌شد. عبدالله خدمتکار جوان را دید که پیاده دنبال کاروان می‌آمد. کم کم به بیابان بزرگ رسیدند. هوا لحظه به لحظه گرم‌تر می‌شد. تا ظهر کاروان در بیابان حرکت کرد. عبدالله تشنه و گرسنه شده بود دانه‌های عرق از سر و گردنش سرازیر بود. صورتش را با دستمال پاک کرد. دوست داشت جایی بمانند و چیزی بخورند. در همین موقع رئیس کاروان فریاد زد: باید کمی دیگر راه برویم تا به چاه آب برسیم. آن جا استراحت می‌کنیم. سرانجام نزدیک کوهی به چاه آب رسیدند. خدمتکارها بار شترها را گرفتند به مردم و شترها آب تازه دادند. عبدالله جوان را دید که وضو گرفت به همراه چند نفر در سایه صخره‌های بلند مشغول نماز شد. همان طور که به او نگاه می‌کرد باز به فکر فرو رفت: یعنی او را کجا دیده‌ام؟ رفتارش با بقیه فرق می‌کند. نه، هرگز نمی‌تواند غلام و خدمتکار کسی باشد. نماز جوان کمی طول کشید. بعد از جا بلند شد و با بقیه خدمتکارها مشغول آماده کردن غذا شد. بعد از غذا یکی از خدمتکارها روی سنگ بزرگ ایستاد و فریاد زد: آماده حرکت باشید! چند لحظه دیگر حرکت می‌کنیم. 
عبدالله زانو بند شترش را باز کرد پشت شتر نشست و به اطرافش نگاه کرد خدمتکار جوان را دید، داشت از چاه آب بکشید. وقتی که خدمتکار سرش را بلند کرد به صورتش خوب نگاه کرد. ناگهان یادش آمد. زیر لب گفت خودش هست! به خدا خودش هست. 
بعد فوری از شتر پیاده شد و رئیس کاروان که کنارش بود پرسید: چی شده عبدالله؟ چرا پیاده شدی؟ اتفاقی افتاده؟ 
عبدالله جواب داد: وای بر من! چه طور او را نشناختم؟ ببینید چه آدم مهمی همراه ماست!
پیرمرد کاروان که افسار شتر را گرفته بود گفت: از چه کسی حرف می‌زنی؟ 
آن جوان را می‌گویم. آن که کنار چاه است! 
همه نگاه ها به سوی جوان برگشت. یکی پرسید : آن خدمتکار را می‌گویی؟ مگر او کیست؟ 
_ فرزند رسول خدا، علی بن حسین(ع) است. 
همه تعجب کردند. رئیس کاروان گفت: واقعا راست می‌گویی؟ چرا زودتر نگفتی. وای چقدر بد شد. درطول سفر با ما بود و به ما خدمت می‌کرد و ما به او دستور می‌دادیم. 
همه به سوی امام سجاد(ع) رفتند و با خوشحالی او را در آغوش گرفتند.
_ آقا ما را ببخش به خدا تو را نمی شناختیم! 
_ای فرزند رسول خدا اگر دستوری دادیم، یا با تندی حرف زدیم، بی‌ادبی کردیم ما را ببخش! 
_آقا به خدا خجالت می‌کشم به چشم‌های شما نگاه کنم. همین امروز چند بار به شما زحمت دادم. حتی یک بار بر سر شما فریاد زدم. امیدوارم از دست من ناراحت نشده باشید. 
رئیس کاروان پرسید: آقا! چرا خودتان معرفی نکردید؟ 
امام با مهربانی پاسخ داد :من یک بار با کاروانی همسفر شدم که مرا می‌شناختند. آن‌ها آن طور که مردم به پیامبر(ص) احترام می‌گذاشتند، به من احترام می‌کردند. دوست نداشتم آن گونه با من رفتار شود؛ برای همین خواستم ناشناس بمانم و آن‌طور که دلم می‌خواهد به مردم خدمت کنم. 
عبدالله نزدیک رفت. چهره امام را بوسید و گفت: آقا این من بودم که شما را شناختم. یادت می‌آید دو سال پیش برای زیارت خانه خدا با هم همسفر بودیم؟ 
امام سجاد(ع) با لبخند دست او را گرفت. از لبخند و نگاه مهربانش معلوم بود که همان روز اول او را شناخته است. 
همه خوشحال بودند که امام سجاد علیه السلام با آن ها همسفر است. امام مثل هوای تازه بود، هوایی که با خود شور و شادی به همراه داشت.

نویسنده: محمود پوروهاب

 

  • جدیدترین ها
  • پربازدید ها