حساب کاربری

یک شهید، یک خاطره؛

  وقتی باران آمد

تعداد بازدید : 303
تاریخ و ساعت انتشار : چهار شنبه 22 تیر 1401 09:45
عمليات مسلم بن عقيل با رمز مبارک «یا اباالفضل العباس‌(ع)» شروع‌شده بود. همراه صدوبیست نفر از رزمنده‌ها براي پشتيباني به‌طرف دشمن حركت كرديم.

به گزارش نشریه الکترونیکی شاهد جوان و نوجوان، هنوز ساعتي نگذشته بود كه از گردان عقب مانديم. به هر طرف كه نگاه می‌کردیم خار بود و خاشاك! چشم صدوبیست نفر نيرو به من كه مسئول گروهان بودم، دوخته‌شده بود. كاري هم از من ساخته نبود. با دلی شكسته و چشماني خیس، رويم را به‌طرف حرم امام رضا (ع) گرداندم. بغضم شکست.

- آقای رئوف! تو را به جان مادرت زهرا عنايتي كن تا بچه‌ها را پيدا كنيم.

هنوز چند دقيقه نگذشته بود که باران تندی شروع به باریدن کرد و منطقه خيسِ خیس شد.

وقتي باران بند آمد، متوجه ردپاي نيروهاي خودي شدیم كه بر روي زمين جامانده بود. به دنبال ردپاها رفتیم و خودمان را به نيروها رساندیم. لطف خدا اینجا هم شامل حالمان شد ...

خاطره‌ای از شهيد محمدعلی حافظي

  • جدیدترین ها
  • پربازدید ها