حساب کاربری

داستان؛

پیشانی‌بند سرخ

تعداد بازدید : 357
تاریخ و ساعت انتشار : یک شنبه 6 شهریور 1401 08:57
کنار باغچه نشست و با دست‌هایش پونه‌های باغچه را لمس کرد، درست مثل آن روز که پنج ساله بود و غم کودکانه‌اش را به باغچه برده بود تا میان پونه‌ها گم کند.

خوب به یاد داشت؛ بهار بود و او غرق در دنیای کودکی، عروسکش را به سینه می‌فشرد، مادر گل‌های محمدی را پرپر کرده بود و توی کاسه‌ی آب ریخته بود و قرآن را در سینی قرار داده، به دست گرفته بود. بوی سفر در حیاط پیچیده بود. ساک بابا، گوشه‌ی حیاط می‌گفت:

-بابا قصد سفر دارد.

 بابا به کنارش آمد و رو­به‌­رویش نشست و سیر نگاهش کرد. از بابا پرسید:

-کجا می‌روی؟

بابا جواب داد:

- جبهه.

فاطمه با معصومیت کودکانه‌­ای گفت:

- جبهه کجاست بابا؟

چشم‌­های پدر خیس شد و فاطمه را در آغوش گرفت و به خود فشرد. یک­دفعه بلند شد و به سوی مادر رفت، از زیر قرآن رد شد و آن را بوسید، صحفه‌ای از قرآن را باز کرد و پیشانی‌بند سرخی که لای قرآن بود را برداشت. گوشه­ پیشانی‌بند نقاشی دخترکی بود که فاطمه با دست­‌های کودکانه‌­اش آن را کشیده بود، تا بابا، وقت دلتنگی، آن را تماشا کند و به یاد فاطمه بیفتد. بابا عکس روی پیشانی­‌بند را بوسید و به روی فاطمه لبخند زد. پیشانی‌بند را به پیشانی خود بست و به راه افتاد. مادر پشت سرش کاسه­ آب را توی کوچه ریخت.  فاطمه تا وقتی که پدر از خم کوچه گذشت، چشم به کوچه دوخته بود.

پدر رفت و سال­‌ها گذشت و چشم‌­های منتظر فاطمه در ته کوچه ماند. امروز بعد از این همه سال با قامت شکسته­ مادر، چشم‌­های منتظرش را از ته کوچه برداشت و به همراه سیل جمعیت به پیشواز گل­‌های بهشتی رفت شاید از بابا نشانی بیابد و بگوید که، دیگر می‌داند، جبهه کجاست!

 همراه مادر به جمع گریانی که دست بر پیکر پرچم­‌پوش شهیدان می­‌کشیدند و عزیزان خود را جست­جو می‌کردند، پیوست. اما نشانی از پدر نیافت، چشمانش بارید و زیر لب زمزمه کرد:

- ای ناموس دو عالم! ای پاک‌ترین مادر دنیا! قسمت می‌دهم به بزرگی خدا، مرا یاری کن، تا گمشده­ خود را پیدا کنم.

 سرش را بر شانه­‌های خسته­‌ی مادر گذاشت و از ته دل گریست. وقتی که آرام شد، سرش را از روی شانه‌های مادر برداشت و دل­تنگ به پیکرهای بهشتی نگریست که یک­دفعه چشم­‌هایش به تکه‌­ای از پیشانی‌بند سرخی افتاد، که از گوشه­ یکی از تابوت­‌ها بیرون زده بود. گوشه­ پیشانی‌­بند، نقاشی که برای بابا کشیده بود­، دیده می‌شد. چشم‌­های منتظر فاطمه، بعد از سال‌ها پراز اشک شادی شد.

آیلین جوانشیر نوجوان 15 ساله از بیله‌سوار

🔸ما را در شبکه‌های اجتماعی دنبال کنید:
اینستاگرام:
https://instagram.com/majaleshahed.nojavan?igshid=YmMyMTA2M2Y=
تلگرام:
https://t.me/majaleshahednojavan
آپارات:
https://www.aparat.com/majaleshahed.nojavan
واتساپ:
https://chat.whatsapp.com/KuYn31NWBC5ArRwCovW1Tw

 

  • جدیدترین ها
  • پربازدید ها