قیمت تخم مرغ
قصه ای کهن از قصه های ملل
به گزارش گروه شاهد نوجوان، در روزگاران قدیم مردی ژنده پوش هنگام عبور از یک روستا در خانه ای را به صدا درآورد. مردی در را با ز کرد. مرد ژنده پوش به او گفت "من فقیر و درمانده ام. از راه دوری می آیم. شنیده ام که در اینجا و پشت آن کوه یک معدن سنگ است و بیشتر اهالی این روستا درآنجا مشغول کار هستند. من هم می خواهم به آنجا بروم. اما گرسنه ام. اگر تکه نانی یا غذایی برایم بدهی خیلی ممنون می شوم.
مرد جواب داد "من هم فقیرم و از راه فروش تخم مرغ هایم روزگارمیگذرانم. اگر خواستی می توانم چند تایی تخم مرغ به تو بفروشم. "مرد فقیرجواب داد " حالا پولی ندارم. اما قول می دهم بعد از کار کردن برگردم و پول تخم مرغ هایت را بپردازم"
مرد جواب داد "حالا که اینطور است تخم مرغ های تازه ام را نمی فروشم. اما ده تا تخم مرغ پخته دارم که مال دیروز است"
مرد فقیر جواب داد" چه بهتر. اتفاقا زحمت پختن هم ندارد"
چندماه بعد، ان مرد برای پرداختن پول تخم مرغ ها بر گشت. در زد. مرد فروشنده در را باز کرد و با دیدن مردی که لباس های نو بر تن داشت او را نشناخت و پرسید " چه می خواهی؟ "
"جواب داد من همان مردی هستم که چند ماه قبل ده تا تخم مرغ به من فروختی و حالا آمده ام تا پولش را پرداخت کنم."
آن مرد دو کیسه ی طلا به او داد و گفت "امیدوارم این دو کیسه ی طلا را از من قبول کنی. آن روز ارزش کار تو بسیار بیشتر ازاین کیسه های طلا بود."مرد نگاهی کرد و گفت " آن روز هر چه بود گذشت. به نظرم ده تا تخم مرغ آن روز بیشتر از این کیسه های طلا ارزش داشتند. اگرآن ده تا تخم مرغ تبدیل به جوجه می شدند آن جوجه ها بزرگ می شدند وتبدیل به مرغ می شدند و برایم تخم می گذاشتند و علاوه بر فروش تخم مرغ ها ده ها مرغ می داشتم" .
آن مرد جواب داد "بسیار خوب. چطور است قاضی را صدا بزنیم. تا او در این باره تصمیم بگیرد. من آمده ام تا قرض ام را بپردازم و هم این که رضایت شما رافراهم کرده باشم."
نزد قاضی که رفتند او پس از شنیدن حرف های فروشنده گفت "به نظرم حق با او است. آیا حالا حرفی برای دفاع کردن از خودت داری؟"
آن مرد جواب داد "رائ شما برایم محترم است و حرفی ندارم"
قاضی که از سخاوت آن مرد در مقابل تخم مرغ فروش حریص بسیار خوشش آمده بود رو کرد به تخم مرغ فروش گفت "برو خانه ات وده تا دانه ی گندم را برشته کن و برایم بیاور. می خواهم آن ها را در باغچه ی خانه ام بکارم."
مرد طمعکار جواب داد "مگر می شود دانه ی پخته را کاشت؟ "
قاضی جواب داد"پس چگونه ادعا می کنی که اگر تخم مرغ های پخته ات را به این مرد نداده بودی حالا صد ها مرغ می داشتی؟ "
فروشنده ی حریص که به اشتباه خودش پی برده بود سرش را پایین انداخت و حرفی نزد.
سپس قاضی روکرد به ان مرد و گفت "بهتر است فقط ده سکه ی طلا به این مرد طمعکار بدهی. اگر او تا این اندازه حریص نمی شد می توانست صاحب دو کیسه ی طلا باشد."
آن مرد در جواب حرف های قاضی گفت "اگر اجازه بفرمایید مایل هستم همان دو کیسه ی طلا را به او بدهم تا از این رفتار ناپسندش درس عبرت بگیرد.
قاضی لبخندی زد و گفت "حالا که شما می خواهید این کاررا بکنید من هم حرفی ندارم"
قاضی از آن ها خداحافظی کرد و آن مرد دو کیسه ی طلا را به او داد و ازآنجا دورشد.
بازنویس مجید عمیق
بیشتر بخوانید: آلو در برابر زباله
بیشتر بخوانید: کشاورز طمعکار و گوزن فداکار
انتهای مطلب/