حساب کاربری

داستان؛

سگ هار

تعداد بازدید : 346
تاریخ و ساعت انتشار : دو شنبه 8 آذر 1400 14:02
سگ با همه ناتوانی ظاهری اش خوب می دوید. از نفس افتاده بودم اما مجبور بودم بدوم. به اطراف نگاه کردم، تا چشم کار می‌ کرد باغ بود. از جلوی باغ ها رد شدیم. عباس در چوبی چند باغ را تکان داد، هیچ کدام باز نبودند.

پيامبر (ص):« لَو غُفِرَ لَكُم ما تَأتونَ إلى البَهائِم لَغُفِرَ لَكُم كَثيرا .

اگر ستمى كه به حيوانات می‌ كنيد بخشيده شود، بسيارى از گناهان شما هم بخشوده می ‌شود.»

(کنز العمّال)

سگ هار

 

اول عباس سگ را دید.

- الان پاچه ات را می گیرد.

از حرفش نخندیدم. از دیدن سگ هم  نترسیدم فقط چِندِشم شد. بدن سگ زخمی بود. پشم‌هایش ریخته بود. جابه جای پوستش صورتی رنگ بود. عباس گاز محکمی به ساندویچ سوسیس اش زد. چوب بلندی از جوی کنار کوچه باغ پیدا کرد. رو به سگ داد زد:«بیایی جلو با همین فرق سرت می ‌زنم.»

سگ بی توجه به تهدید عباس  دومش را تکان داد و به ساندویچ عباس خیره شد. زبان بزرگ و خیسش را بیرون آورد. کف سفید رنگی همراه با آب دهانش روی پوزه‌اش ریخت. عباس بقیه ساندویچش را توی جیب شلوارش گذاشت.

-از بس نگاه کرد، حالم بهم خورد.

 پیدا بود ترسیده است.

- هار است...نگاه کن از کف­ها پیداست.

من هم ترسیده بودم اما می‌خواستم به روی خودم نیاورم. کیفم را بغل کردم. از کنار جوی آب بلند شدم.

 -نه بابا...حتما به جای نهار صابون خورده است.

از حرف خودم خندیدم. اما عباس فکر کرد مسخره‌اش می‌کنم؛ عصبانی شد.

-هه هه!... چه‌قدر تو بامزه‌ای یخچال ترسو!

چوب را به طرف سگ انداخت. سگ پارس بلندی کرد و عباس را مجبور کرد که بدود. من هم دویدم. برای لحظه‌ای به پشت سرم نگاه کردم. سگ می‌دوید. انگار پاهایش به پاهای ما بسته شده بود، عباس از من جلو زد. اما زود خسته شد. بر‌گشت و به سگ نگاه ‌کرد.

-هنوز می‌آید.

سگ با همه ناتوانی ظاهری اش خوب می دوید. از نفس افتاده بودم اما مجبور بودم بدوم. به اطراف نگاه کردم، تا چشم کار می‌ کرد باغ بود. از جلوی باغ ها رد شدیم. عباس در چوبی چند باغ را تکان داد، هیچ کدام باز نبودند.

خسته شدم. پاهایم داشت کَنده می‌شد. سگ هم چنان پشت سرمان می‌دوید. چند بار پارس کرد. دهانش بیشتر کف کرده بود.

به باغی رسیدیم که در چوبی اش باز بود. عباس قبل از من توی باغ رفت. یک مرتبه سگ سرعتش را زیاد کرد و قبل از من، پشت سر عباس رفت توی باغ. با رفتن سگ انگار پاهایم به زمین قفل شد. کنار در باغ ایستادم. نفسم بالا نمی ‌آمد. به دیوار تکیه دادم و نفس تازه کردم. توی باغ نگاه کردم. درختان پشت در پشت هم بودند. شاخه هایشان در هم تنیده شده بود. از عباس خبری نبود. صدای سگ هم نمی ‌آمد. انگار عباس و سگ آب شده بودند و توی زمین فرو رفته بودند. به خودم جرأت دادم، عباس را صدا زدم:

- کجا رفتی؟.... مسخره بازی در نیار.

توی دلم به خودم لعنت فرستادم که به حرف او گوش دادم و به باغ­های اطراف خانه‌مان آمدم. مادر گفته بود؛ بعد از کلاس یک راست خانه بروم. اما از بس عباس گفت؛ بچه ننه. راضی شدم بیایم کوچه باغ.

باز عباس را صدا زدم اما خبری نشد. توی کوچه باغ حتی یک نفر هم نبود. به قول مادر سر ظهر هیچ آدم عاقلی بیرون نمی ‌آید.

چند قدم جلو رفتم. از بین شاخه و برگ درختان نگاه کردم اما اثری از عباس نبود. فکر کردم؛ نکند عباس و سگ دارند با هم کشتی می گیرند و عباس فرصت حرف زدن ندارد. نکند سگ او را گرفته و او از ترس نمی‌تواند حرف بزند.

این فکر بیشتر قابل قبول بود. دیگر معطل نکردم. دویدم سمت خانه و تا نفس داشتم داد زدم:«کمک...کمک.»

 

مادرش خیره شده بود به جای زخم پای عباس و قربان صدقه اش می رفت.

-الهی مادر فدات بشود...الهی دورت بگردم.

 بابای عباس با دکتر حرف ‌زد. از جایی که من ایستاده بودم صدایشان را نمی‌شنیدم. اما پیدا بود که باباش توجه خاصی به حرف‌های دکتر دارد. عباس آرام ناله‌ای کرد:« من...من...زنده‌ام؟»

مادرش با خوشحالی جواب داد: «آره.»

عباس با چشم‌های نیمه باز سرش را طرف در چرخاند. پرسید:

-سگ...اینجاست؟

با خنده جواب دادم: «رفته کمپوت بیاره.»

مادرش لبخند زد. اما عباس گفت: «یخچال بی نمک.»

دکتر چشم‌های عباس را باز کرد و نور چراغ قوه‌ را در آن انداخت. بعد نبض او را گرفت.

-همه چیز خوب است...فقط ترسیده.

بابای عباس هنوز دل نگران بود.

- هاری؟...هاری گرفته است یا نه؟

-واکسن زدیم... اما بعید می دانم سگی به او نزدیک هم شده باشد.

کنار عباس ایستادم. فقط چند جای بدنش خراشیده شده بود که پیدابود در اثر بالا رفتن از درخت این جوری شده است. مادرش در  قوطی کمپوت را باز کرد و تکه ای گلابی دهان عباس گذاشت.

-بخور جون بگیری...الهی خیر نبینی سگ هار! ببین چه بلایی به سر بچه ام آورده­ای.

دکتر برای تاکید گفت:« جای هیچ گاز گرفتگی روی بدنش نیست.»

عباس اعتراض کرد.

-خودم نگذاشتم بهم نزدیک بشود.

دکتر لبخند زد. باباش با پوزخند سرتکان داد. اما عباس با میل کمپوت را خورد. می ‌دانستم همه این­ها فیلم است.

ظهر وقتی چند همسایه را برای کمکم آوردم تا ته باغ رفتیم. از سگ خبری نبود اما عباس زیر درختی افتاده بود. یک شاخه بزرگ هم کنارش بود. پیدا بود بالای درخت رفته که شاخه شکسته و پایین افتاده است. عباس بیهوش روی زمین بود اما از سگ خبری نبود که نبود. هنوز در فکر سگ بودم. باید دوباره بروم و همه چیز را از نزدیک ببینم.

فردا صبح مادر کلی سفارش کرد:«بعد از مدرسه یک راست می‌آیی خانه. از کوچه باغ هم نمی‌آیی.از سمت میدان بیا.»

-راهم دور می‌شود.

-بشود... تا آن سگ لعنتی پیدا نشود کوچه باغ امنیت ندارد.

لبخند زدم و الکی گفتم:«چشم.»

به نظرم مدرسه دیرتر از هر روز تعطیل شد. به جایی که دیروز برای اولین بار سگ را دیده بودیم، نگاه انداختم. اما از سگ خبری نبود. رفتم کوچه باغ. مثل همیشه صدای کلاغ و گنجشک از همه جا بلند بود. در باغ نیمه باز بود. سرک کشیدم. باغ مثل دیروز ساکت و آرام بود. رفتم کنار درختی که عباس بالای آن رفته بود. زیر درخت، شاخه شکسته هنوز بود. پاکت ساندویج عباس به تنه درخت گیر کرده بود و باد آن را تکان می‌داد. دور درخت چرخیدم اما چیزی ندیدم. انگار فایده ای نداشت. سگ نبود. جلوتر رفتم. از کنار چند درخت گذشتم. صدایی شنیدم؛ صدایی شبیه ناله و جیغ. آرام جلوتر رفتم. ته باغ سگ را دیدم. زیر سایه درختی خوابیده بود. سایه درخت همراه باد روی تن سگ جابه جا می شد، انگار می ‌خواست تن زخمی سگ را نوازش کند. چیزی از زیر بدن سگ بیرون آمد. چند موجود پشم آلو و کوچک سرک کشیدند. توله بودند. نمی‌دانم چرا با دیدنش پاهایم به حرکت در آمد. تا نزدیک سگ رفتم. سگ آرام خوابیده بود. توله هایش دور او چرخیدند و با زبان کوچک و سرخ شان بدن زشت مادرش را لیس زدند. اما چشم‌های سگ بسته بود. هیچ حرکتی نکرد. تکه نان ساندویج نزدیک سگ بود. حتما باقی مانده ساندویچ عباس بود. حالا از سگ نمی ترسیدم. سگ چشم باز کرد. توان نداشت حتی پارس کند. سگ خواست تکه نان را بخورد اما پشیمان شد. با پوزش اش آن را جلوی توله ها گذاشت. توله ها پارس کوتاهی کردند و به تکه نان لیس زدند. عقب عقب رفتم. دویدم سمت ساندویچی سر خیابان تا زودتر برای شام او و توله هاش چیزی بخرم.

نویسنده: فاطمه بختیاری

بیشتر بخوانید: آن روز

بیشتر بخوانید: خیلی

بیشتر بخوانید: سال ها بعد

انتهای مطلب/

  • جدیدترین ها
  • پربازدید ها