به گزارش گروه شاهد جوان، حبیب قرآن جیبی اش را بوسید و به پیشانی گذاشت. همان موقع بود که بی اختیار دست در گردن هم انداختیم. اشک در چشمان مان حلقه بسته بود.چفیه ام را از روی شانه ام برداشت و گفت :
-
می خواهی جفیه مان را با هم عوض کنیم؟
اشکی که در چشمان ام حلقه بسته بود، روی گونه هایم سرازیر شد. این دومین عملیاتی بود که قرار بود با هم شرکت کنیم.
آن بار هم چفیه مان را با هم عوض کرده بودیم. با هم عهدبسته بودیم که هر کدام زودتر شهید شد، چفیه آن یکی را به امام حسین(ع) برساند وطلب شفاعت کند.
.jpg)
چفیه ام را به دور گردن اش انداختم .در میان خنده و گریه گفتم: نامردی نکنی.
حبیب هم خندید و این بار بیشتر از من شانه هایش زیرِ گریه ای بی امان تکان خورد.
می دانستیم عملیات سختی را پیش رو داریم.
فرماندهان جسته و گریخته گفته بودند بابِ شهادت باز است. اگر کسی آمادگی ندارد می تواند برگردد.این در حالی بود که صدها نفر با گریه و التماس می خواستند در عملیات شرکت کنند، اما به تشخیص فرماندهان باید در عقبه می ماندند.
گردان در تاریکی شب به راه افتاد.رودخانه کاروان ملتهب بود و امواج تاب برمی داشتند و به قایق ها می کوبیدند.
همه آماده بودند تا به فرمان امام خرمشهر را آزاد کنند.انگار زندگی به همان مقدار ارزش داشت ،که در راه هدف مقدس مان سپری بشود.
باید با ساعت ها پیاده روی خودمان را به جاده ی اهواز - خرمشهر می رسانیدیم. در بین راه می توانستیم چراغ های روشن سنگر های دشمن را ببینیم.
همه از آن چه می دیدند، حیرت کرده بودند. مگر می شود از بین سنگرهای دشمن گذشت و سالم به مقصد رسید؟
تا چشم کار می کرد بیابان خشک و بی آب و علف بود. چهار گردان می رفتند تا در عملیاتی غافلگیر کننده، دشمن را تسلیم یا به عقب برانند.
قبل از رسیدن به جاده ی اهواز - خرمشهر رمزِ عملیات الی بیت المقدس اعلام شده بود. ما نیروی پیش رو گردان ها بودیم و کسی جلوتر نبود.
باید با چشمانی باز حرکت می کردیم.چراغِ راه بودیم و با کمترین خطا ، گردان های دیگر در خطر قرار می گرفتند. اما ناگهان صدایی شنیدیم. با دستور فرمانده همه ایستادند. صدای الله و اکبر می آمد. حبیب آهسته از من پرسید:
- مگر ما گردان خط شکن نیستیم؟
سرم را تکان دادم و گفتم : اولین گردانی که به راه افتاد ما بودیم. مگر تو ی مسیر کسی را جلوتر از ما دیده بودی؟
واقعه ای عجیب و باور نکردنی بود.حتی بعضی فکر می کردند که دشمن متوجه عملیات شده و می خواهد نیروهای ما را فریب بده.
برای همین است که فریاد الله و اکبر سر می دهد، تا ما با خیال راحت جلو برویم و در دام شان گرفتار بشویم.
فرمانده دوباره دستور حرکت داد. صدای الله و اکبر یک لحظه قطع نمی شد. با آمادگی کامل حرکت کردیم و به خودمان را به جاده رساندیم.
در آن جا به حالت آماده به اطراف نگاه کردیم. پرنده پَر نمی زد. اما هم چنان صدای الله و اکبر به گوش می رسید.
حبیب در آن گیر و دار که هر لحظه امکان غافلگیری می رفت، به نماز ایستاد.سلامِ آخرِ نمازش را وقتی قرائت کرد که گردان کمی دور شده بود.رفیق نیمه راهش نبودم. صبر کردم تا نمازش تمام بشود. پرسیدم: این چه نمازی بود؟ با آرامشی که همیشه داشت گفت:
- نمازِ شُکر خواندم.
می خواستم بگویم : هنوز که عملیات به پیروزی نرسیده. اما پشیمان شدم و دوان دوان خودمان را به خط حرکت گردان رسانیدیم.
وقتی رسیدیم که همه ی نیروهای گردان به سنگرهای ویران دشمن خیره شده بودند. فرمانده مثل ابر بهار اشک می ریخت و با بی سیم حرف می زد.
او می خواست مطمئن بشود که آیا گردانی زودتر از ما وارد خط شده است یا نه؟ چند دقیقه بعد معلوم شد ، ما تنها گردان خط شکن هستیم که به جاده رسیدیم.
وقتی به سنگرهای متلاشی و اداوات باقی مانده از دشمن نگاه می کردم ، قلبم از شادی عجیبی لبریز شده بود. ما امدادهای غیبی را به چشم خود می دیدیم . لشکری از ملائک که برای نابودی دشمنان خدا ، زودتر از ما آمده بودند. وقتی از فرمانده پرسیدیم آین ها چه کسانی بودند؟ لبخند زد و گفت : این رازی سر به مُهر است. در قیامت معلوم می شود.
نویسنده: اصغر فکور
بیشتر بخوانید: روزی که پدر شهید شد
بیشتر بخوانید: سینه به سینه با تانک ها
بیشتر بخوانید: اگه مردی تو هم شهید شو
بیشتر بخوانید: گلنگدن
بیشتر بخوانید: سقای تشنه
بیشتر بخوانید: فرمانده ای که گریه کرد
بیشتر بخوانید: مهندسی دشمن
بیشتر بخوانید: شکار تانک ها
بیشتر بخوانید: زیر آتش؛ کنارِ عشاق
انتهای مطلب/